قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۲۳

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
بود عالی همتی صاحب کمالگشت عاشق بر یکی صاحب جمال
از قضا معشوق آن دلداده مردشد چو شاخ زعفران باریک و زرد
روز روشن بر دلش تاریک شدمرگش از دور آمد و نزدیک شد
مرد عاشق را خبر دادند از آنکاردی در دست می‬آمد دوان
گفت جانان را بخواه کشت زارتا به مرگ خود نمیرد آن نگار
مردمان گفتند بس شوریدۀتو درین کشتن چه حکمت دیدۀ
خون مریز ودست ازین کشتن بداراو خود این ساعت بخواهد مردزار
چون ندارد مرده کشتن حاصلیسر نبرد مرده را جز جاهلی
گفت چون بر دست من شد کشته یاربر قصاص او کشندم زار زار
پس چو برخیزد قیامت پیش جمعدر قصاص او بسوزندم چو شمع
هم شوم زو کشته امروز از هوسسوخته فردا از او اینم نه بس
پس بود اینجا و آنجا کام منسوخته یا کشتۀ او نام من
عاشقان جانباز این راه آمدنددر دو عالم دست کوتاه آمدند
زحمت جان از میان برداشتنددل به کلی از جهان برداشتند
دست چون برداشتند از جان خویشخلوتی کردند با جانان خویش