قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
بود مردی و اِلهی بس بانظامروز و شب اندر سفر بودی مدام
خورد عَیّاری بدو دلخسته بازتا وثاقش برد دست بسته باز
شد که تیغ آرد زند بر گردنشپارۀ نان داد آن ساعت زنش
چون بیامد مرد با تیغ آن زماندید آن دلخسته را در دست نان
گفت این نانت که داد ای هیچکسگفت این نانم عیالت داد و بس
مرد چون بشنید این پاسخ تمامگفت بر ما شد ترا کشتن حرام
زانکه هر مردی که نان ما شکستسوی او با تیغ نتوان برد دست
نیست ازنانخواره ما را جان دریغمن چگونه خون او ریزم بتیغ
خالقا تا سر براه آورده‬امنان تو برخوان تو می‬خورده‬ام
چون کسی می‬بشکند نان کسیحق گذاری می‬کند آن کس بسی
چون تو بحر جود داری صد هزارنان تو بسیار خوردم حق گذار
یا اِلهَ العالَمین درمانده‬امغرق خون بر خشک کشتی رانده‬ام
دست من گیر و مرا فریاد رسدست بر سر چند دارم چون مگس
ای گناه آمرزو عذر آموز منسوختم صدره چه خواهی سوز من
خونم از تشویر تو آمد بجوشناجوانمردی بسی کردم بپوش
من زغفلت صد گنه راکرده سازتو عوض صد گونه رحمت داده باز
پادشاها بر من مسکین مگیرگر ز من بد دیدی آن شد این مگیر
چون ندانستم خطا کردم ببخشبر دل و برجان پر دردم ببخش
چشم من گر می‬نگرید آشکارجان نهان می‬گرید از عشق تو زار
خالقا گر نیک و گر بد کرده‬امهرچه کردم با تن خود کرده‬ام
عفو کن دون همتیهای مرامحو کن بی‬حرمتی‬های مرا
مبتلای خویش و حیران توامگر بدم گر نیک هم زان تو ام
نیم جزوم بیتو من در من نگرکل شوم گرتو کنی در من نظر
یک نظر سوی دل پرخونم آروز میان این همه بیرونم آر
گر تو خوانی ناکس خویشم دمیهیچکس در گرد من نرسد همی
من که باشم تا کسی باشم ترااین بسم گر ناکسی باشم ترا
کی توانم گفت هندوی توامهندوی خاک سگ کوی توام
هندوئی جان بر میان دارم ز توداغ همچون حبشیان دارم زتو
گر نیم هندوت چون مقبل شومتا شوم هندوت زنگی دل شوم
هندوی با داغ را مفروش توحلقۀ کن بنده رادر گوش تو
ای ز فضلت ناشده نومید کسحلقۀ داغ توام جاوید بس
هر که را خوش نیست دل با درد توخوش مبادش زانکه نبود مرد تو
ذرۀ دردم ده ای درمان منزانکه بیدردت بمیرد جان من
کفر کافر را و دین دیندار راذرۀ دردت دل عطار را
یا رب آگاهی ز یا ربهای منناظری بر ماتم شبهای من
ماتمم از حد بشد سوری فرستدر میان ظلمتم نوری فرست
پای مرد من در این ماتم تو باشکس ندارم دستگیرم هم تو باش
لذت نور مسلمانیم دهنیستی نفس ظلمانیم ده
ذره‬ام من گم شده در سایۀنیست از هستی مرا سرمایۀ
سایه‬ام زانحضرت چون آفتاببو که زین تابم رسد زانرشته تاب
تا مگر چون ذرۀ سرگشته مندرجهم دستی زنم در رشته من
پس برون آیم از این روزن که هستپیش گیرم عالم روشن که هست
تا نیاید بر لبم این جان که بودداشتم آخر دلی زانسان که بود
چون برآید جان ندارم جز تو کسهمره جانم تو باش آخر نفس
چون ز من خالی بماند جای منگر تو همراهم نباشی وای من
روی آن دارم که همراهی کندمی‬توانی کرد گر خواهی کنی