مقاله خامس و اربعون
در راه افتادن مرغان بسوی سیمرغ
زین سخن مرغان وادی سر بسرسرنگون گشتند در خون جگر
جمله دانستند کان مشکل کماننیست بر بازوی مشتی ناتوان
زین سخن شد جای ایشان بیقرارهم در آن منزل بسی مردند زار
واندگر مرغان همه از جایگاهسر نهاده از سر حیرت براه
سالها رفتند در شیب و فرازصرف شد در راهشان عمر دراز
آنچه ایشان را در این ره رخ نمودکی توانم شرح آن پاسخ نمود
گر تو هم روزی فرود آئی براهعقبۀ آن ره کنی یک یک نگاه
باز دانی آنچه ایشان کردهاندروشنت گردد که چون خون خوردهاند
آخرالامر از میان آن سپاهکم کسی ره برد تا آن پیشگاه
زانهمه مرغ اندکی آنجا رسیدزان هزاران کس یکی آنجا رسید
باز بعضی غرقه دریا شدندباز بعضی محو و ناپیدا شدند
باز بعضی بر سر کوه بلندتشنه جان دادند در بیم و گزند
باز بعضی را ز تف آفتابگشت پرها سوخته جانها کباب
باز بعضی را پلنگ و شیر راهکرد در یک دم برسوائی تباه
باز بعضی نیز خائف آمدنددر کف ذات مخالف آمدند
باز بعضی در بیابان خشک لبتشنه درگرما بماندند از تعب
باز بعضی ز آرزوی دانۀخویش را کشتند چون دیوانۀ
باز بعضی سخت رنجور آمدندباز پس ماندند و معذور آمدند
باز بعضی در عجایبهای راهباز استادند هم بر جایگاه
باز بعضی در تماشا و طربتن فرو دادند فارغ از طلب
عاقبت از صد هزاران تا یکیبیش نرسیدند آنجا اندکی
عالمی مرغان که میبردند راهبیش نرسیدند سی آنجایگاه
سی تن بی با ل و پر رنجور و سستدل شکسته تن شده جان نادرست
حضرتی دیدند بی وصف و صفتبرتر از ادراک عقل و معرفت
برق استغنا چو میافروختیصد جهان در یک زمان میسوختی
صد هزاران آفتاب معتبرصد هزاران ماه و انجم بیشتر
جمع میدیدند حیران آمدههمچو ذره پای کوبان آمده
جمله گفتند ای عجب چون آفتابذرۀ محو است پیش آن جناب
کی پدید آئیم ما این جایگاهای دریغا رنج برده ما براه
دل بکل از خویشتن برداشتیمنیست زان دستی که ما پنداشتیم
هست اینجا صد جهان یک ذره خاکما اگر باشیم وگرنه زان چه باک
آن همه مرغان چو بیدل آمدندهمچو مرغ نیم بسمل آمدند
محو میبودند گم ناچیز همتا بر آمد روزگاری نیز هم
آخر از پیشان عالی درگهیچاوش عزت درآمد ناگهی
دید سیمرغ خرف را مانده بازبال و پر و جان و تن هم در گداز
پای تا سر در تحیر ماندۀنی تنیشان مانده نی پر ماندۀ
گفت هان ای قوم از شهر که ایددر چنین منزلگه از بهر چه اید
چیست ای بیحاصلان نام شمادر کجا بود است آرام شما
یا شما را کس چگوید در جهانیا چکار آیند مشتی ناتوان
جمله گفتند آمدیم این جایگاهتا بود سیمرغ ما را پادشاه
ما همه سرگشتگان درگهیمبیدلان و بیقراران رهیم
مدتی شد تا در این راه آمدیماز هزاران سی بدرگاه آمدیم
بر امید پادشاه از راه دورتا بود ما را در این حضرت حضور
گر پسندد رنج ما این پادشاهآخر از لطفی کند در ما نگاه
گفت آن چاوش کی سرگشتگانهمچو گل در خون دل آغشتگان
گر شما باشید ور نه در جهاناوست مطلق پادشاه جاودان
صد هزاران عالم پر از سپاههست موری بر در این پادشاه
از شما آخر چه خیزد جز ز حیرباز پس گردید ای مشتی حقیر
زین سخن هر یک چنان نومید شدکان زمان چون مردۀ جاوید شد
جمله گفتند این معظم پادشاهچون دهد ما را بخواری سر براه
زو کسی را خواریئی هرگز نبودبود ور زو خواریئی جز عز نبود