جملۀ پرندگان روزگارقصۀ پروانه کردند آشکار
جمله با پروانه گفتند ای ضعیفتا بکی در بازی اینجان شریف
چون نخواهد بود از شمعت وصالجان مده بر جهل تا کی زین محال
زین سخن پروانه شد مست و خرابداد حالی جمله مرغان را جواب
گفت اینم بس که من بیدل مداممیرسم در او و میگردم تمام
چون همه در عشق او مرد آمدندپای تا سر غرقه درد آمدند
گرچه استغنا برون ز اندازه بودلطف او را نیز روئی تازه بود
حاجب لطف آمد و در برگشادهر نفس صد پرده دیگر گشاد
شد جهان بی حجابی آشکارپس ز نور النور در پیوست کار
جمله را بر مسند قربت نشاندبر سریر هیبت و عزت نشاند
رقعه بنهادند پیش آن همهگفت برخوانید تا پایان همه
رقعۀ آن قوم از راه مثالمیشود معلوم از این شوریده حال