قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۴۹

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
جملۀ پرندگان روزگارقصۀ پروانه کردند آشکار
جمله با پروانه گفتند ای ضعیفتا بکی در بازی اینجان شریف
چون نخواهد بود از شمعت وصالجان مده بر جهل تا کی زین محال
زین سخن پروانه شد مست و خرابداد حالی جمله مرغان را جواب
گفت اینم بس که من بی‬دل مداممی‬رسم در او و می‬گردم تمام
چون همه در عشق او مرد آمدندپای تا سر غرقه درد آمدند
گرچه استغنا برون ز اندازه بودلطف او را نیز روئی تازه بود
حاجب لطف آمد و در برگشادهر نفس صد پرده دیگر گشاد
شد جهان بی حجابی آشکارپس ز نور النور در پیوست کار
جمله را بر مسند قربت نشاندبر سریر هیبت و عزت نشاند
رقعه بنهادند پیش آن همهگفت برخوانید تا پایان همه
رقعۀ آن قوم از راه مثالمی‬شود معلوم از این شوریده حال