در رهی میرفت پیری راهبردید از روحانیان خلقی مگر
بود نقدی سخت رایج در میانمیربودند آن همه روحانیان
پیر کرد آن قوم را حالی سئوالگفت ازین نقدم یکی گوئید حال
مرد روحانیش گفت ای پیر راهدردمندی میگذشت این جایگاه
برکشید آهی ز دل پاک و برفتریخت اشک گرم بر خاک و برفت
تاکنون آن اشک گرم و آه سردمیبریم از یکدگر از راه درد
یا رب اشک و آه بسیاریم هستگر ندارم هیچ این باریم هست
چون رواجی دارد آنجا اشک و آهبنده دارد این متاع آن جایگاه
پاک کن از آه صحن جان منپس بشوی از اشک من دیوان من
ماندهام در چاه و زندان پای بستدر چنین جایم که گیرد جز تودست
هم تن زندانیم آلوده شدهم دل محنت کشم فرسوده شد
گرچه بس آلوده در راه آمدمعفو کن کز حبس وز چاه آمدم