مقاله سابعه
عذر کبک
کبک بس خرم خرامان در رسیدسرکش و سرمست از کان در رسید
سرخ منقار و شفق پوش آمدهخون او از دیده درجوش آمده
گاه میپرید بر کوه و کمرگاه میپیچید پیش تیغ سر
گفت من پیوسته در کان گشتهامبر سر گوهر فراوان گشتهام
بودهام پیوسته با کوه و کمرتا توانم بود سر سنگ گهر
عشق گوهر آتشی زد در دلمبس بود این آتش خوش حاصلم
تف آن آتش چو سر بیرون کندسنگ ریزه در درونم خون کند
آتشی دیدی که چون تأثیر کردسنگ را خون کرد و بیتأخیر کرد
در میان سنگ و آتش ماندهامهم معطل هم مشوش ماندهام
سنگریزه میخورم در تف و تابدل پر آتش میکنم بر سنگ خواب
چشم بگشائید ای اصحاب منبنگرید آخر بخورد و خواب من
آنکه بر سنگی بخفت و سنگ خوردبا چنین کس از چه باید جنگ کرد
دل درین سختی بصد اندوه جستزانکه عشق گوهرم بر کوه بست
هر که چیزی دوست دارد جز گهرملکت آن چیز باشد برگذر
ملک و گوهر جاودان دارد نظامجان او با کوه پیوسته مدام
من عیار کوهم و مرد گهرنیستم یک لحظه بی تیغ و کمر
چون بود بر تیغ گوهر بر دوامزان گهر در تیغ میجویم مدام
نی چو گوهر هیچ گوهر یافتمنی ز گوهر گوهری تر یافتم
چون ره سیمرغ راهی مشکلستپای من در سنگ و گوهر در گلست
من به سیمرغ قوی دل کی رسمدست بر سر پای در گل کی رسم
همچو آتش بر نتابم سر ز سنگیا بمیرم یا گهر آرم به چنگ
گوهرم باید که گردد آشکارمرد بیگوهر کجا آید بکار
هدهدش گفت ای چو گوهر جمله رنگچند لنگی چند آری عذر لنگ
پای و منقار توپر خون جگرتو بسنگی باز ماندی از گهر
اصل گوهر چیست سنگی کرده رنگتو چنین آهن دل از سودای سنگ
گر نماند رنگ او سنگی بودسنگ هست او هر که بیرنگی بود
هر کرا بوئیست او رنگی نخواستزانکه مرد گوهری سنگی نخواست