مقاله تاسعه
عذر باز
باز پیش جمع آمد سرفرازکرده ز اسرار معانی پرده باز
سینه میکرد از سپهداری خویشلاف میزد از کله داری خویش
گفت من از شوق دست شهریارچشم بر بستم ز خلق روزگار
چشم از آن بگرفتهام زیر کلاهتا رسد پایم بدست پادشاه
در ادب خود را بسی پروردهامهمچو مرتاضان ریاضت کردهام
تا اگر روزی بر شاهم برنداز رسوم خدمت آگاهم برند
من کجا سیمرغ را بینم بخوابچون کنم بیهوده سوی او شتاب
رزقۀ از دست شاهم بس بوددر جهان این پایگاهم بس بود
چون ندارم رهروی را پایگاهسر فرازی میکنم بر دست شاه
هر که او شایستۀ سلطان بودپیش سلطان هرچه گوید آن بود
من اگر شایستۀ سلطان شومبه که در وادی بیپایان شوم
روی آن دارد که من بر روی شاهعمر بگذارم خوشی آن جایگاه
گاه شه را انتظاری میکنمگاه در شوقش شکاری میکنم
هدهدش گفت ای گرفتار مجازاز صفت دور و بصورت مانده باز
شاه را در ملک اگر همتا بودپادشاهی کی بدو زیبا بود
سلطنت رانیست جز سیمرغ کسزانکه بیهمتا بشاهی اوست بس
شاه نبود آنکه در هر کشوریسازد از خود او ز بیمغزی سری
شاه او باشد که همتا نبودشجز وفا و جز مدارا نبودش
شاه دنیا گر وفاداری کندیک دم دیگر جفاکاری کند
هر که باشد پیش او نزدیک ترکار او بیشک بود باریکتر
دائماً از شاه باشد بر حذرجان او پیوسته باشد در خطر
شاه دنیا بر مثال آتش استگرد او پروانه را کشتن خوشست
زان بود در پیش شاهان دور باشکای شده نزدیک شاهان دور باش