مقاله ثالث و عشرون
عذر مرغی دیگر
دیگری گفتش که من زر دوستمعشق زر چون مغز شد در پوستم
تا مرا چونگل زری نبود بدستهمچو گل خندان نه بتوانم نشست
عشق دینار و زر دینی مراکرد پردعوی بیمعنی مرا
گفت ای از صورتی حیران شدهازدلت صبح صفا پنهان شده
روز و شب تو روز کوری ماندۀبستۀ صورت چو موری ماندۀ
مرد معنی باش در صورت مپیچچیست معنی اصل و صورت هیچ هیچ
زر بصورت رنگ گردانیده سنگتو چو طفلان مبتلا گشته برنگ
زر که مشغولت کند از کردگاربت بود بر خاکش افکن زینهار
زر اگر جائی بغایت درخور استهم برای قفل فرج استر است
نی کسی را از زر تو یاریئینی ترا هم نیز بز خور داریئی
گر تو یک جو زر دهی درویش راگاه او را خونخوری گه خویش را
نی چو عمر وی و چو زیدی بایدتگر جوی بدهی جنیدی بایدت
تو به پشتی زری با خلق دوستداغ پهلوی تو بر پشتی اوست
ماه نو مزد دکان میبایدتمخزن زر چیست کان میبایدت
جان شیرینت شد و عمر عزیزتا برآید از دکانت یک پشیز
ای همه چیزی بهیچی داده توپس چنین دل بر همه بنهاده تو
لیک صبرم هست تا در وقت کارنردبان از زیر بکشد روزگار
غرق دنیائی بباید دینت نیزدین بدنیا دست ندهد ای عزیز
تو فراغت جوئی اندر مشغلهچون نیابی در تو افتد ولوله
نفقه کن چیزی که داری چارسولن تنالوا البر حتی تنفقوا
هرچه هست آن ترک میباید گرفتجان هم ار باشد نمیشاید گرفت
چون ترا در دست جان نتوان گذاشتمال ملک این و آن نتوان گذاشت
گر پلاسی خوابگاهت آمده استآن پلاست سد راهت آمده است
آن پلاس خوش بسوز ای حق شناستا کی از تزویر با حق هم پلاس
گر نسوزی آن پلاس اینجا زبیمکی رسی فردا به پهنا بی گلیم
هر که صید رأی خود شد وای اوگم شود در وای سر تا پای او
واو و حرف آمد الف واو ای غلامهر دو را در خاک و خون بینم مدام
واو را بین در میان خون قرارپس الف را بین میان خاک خوار