مقاله رابع و عشرون
عذر مرغی دیگر
دیگری گفتش دلم پر آتش استزانکه زاد و بوم من جائی خوش است
هست قصری زر نگار و دلگشاخلق را نظاره آن جانفزا
عالمی شادی مرا حاصل از آنچون توانم بر گرفتن دل از آن
شاه مرغانم بر آن قصر بلندچون کشم آخر درین وادی گزند
شهریاری چون دهم کلی ز دستچون توانم بی چنین قصری نشست
هیچ عاقل رفته از باغ ارمتا گزیند در سفر داغ و الم
گفت ای دون همت نامرد توسگ نۀ گلخن چه خواهی کرد تو
هست گلخن سر بسر دنیای دونقسم تو چند است ازین گلخن کنون
قصر تو گر خلد جنت آمده استبا اجل زندان محنت آمده است
گر نبودی مرگرا بر خلق دستلایق افتادی درین منزل نشست