مقاله خامس و عشرون
اشکال مرغی دیگر
دیگری گفتش که ای مرغ بلندعشق دلبندی مرا کرده است بند
عشق او آمد مرا در پیش کردعقل من بربود و کار خویش کرد
شد خیال روی او رهزن مراواتشی زد در همه خرمن مرا
یک نفس بی او نمییابم قرارکفرم آید صبر کردن زان نگار
چون دلم پر کرد او از خون خویشراه چون گیرم من سرگشته پیش
وادیئی در پیش میباید گرفتصد بلا بر خویش میباید گرفت
من زمانی بیرخ آن ماهرویچون توانم بود هرگز راه جوی
درد من از دست درمان درگذشتکار من از کفر و ایمان درگذشت
گر ندارم من در این اندوه کسهمدمم در عشق او اندوه و بس
عشق او درخاک و در خونم فکندزلف او از پرده بیرونم فکند
من چو بیطاقت شدم در کار اویک نفس نشکیبم از دیدار او
خاک را هم غرقه در خون چون کنمحال من اینست اکنون چون کنم
گفت ای در بند صورت ماندۀپای تا سر در کدورت ماندۀ
عشق صورت نیست عشق معرفتهست شهوت بازی ای حیوان صفت
هر جمالی را که نقصانی بودمرد را زان عشق تاوانی بود
هر جمالی که مصونست از زوالکفر باشد صبر کردن زان زوال
صورتی از خلط و خون آراستهنام او کرده مه ناکاسته
گر شود آن خلط و آن خون کم ازوزشتتر نبود درین عالم ازو
آنکه حسن او ز خلط وخون بوددانی آخر آن نکوئی چون بود
چند گردی گرد صورت عیب جویحسن در غیبست آن از غیب جوی
گر برافتد پردۀ در پیش کارنی همی دیار ماند نی دیار
محو گردد صورت آفاق کلهرچه عز بینی بدل گردد بذل
دوستی صورت این معنی نگردشمنی گردد همی با یک دگر
وانکه او را دوستی غیبی استدوستی اینست کز بی عیبی است
هر چه جز آن دوستی ره گیردتبس پشیمانی که ناگه گیردت