قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت مریدی کی شیخ از حرص و ضمیر او واقف شد او را نصیحت کرد به زبان و در ضمن نصیحت قوت توکل بخشیدش به امر حق

مثنوی معنوی — دفتر پنجم — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (شش دفتر)

شیخ می‌شد با مریدی بی‌درنگ سوی شهری نان بدانجا بود تنگ

ترس جوع و قحط در فکر مرید هر دمی می‌گشت از غفلت پدید

شیخ آگه بود و واقف از ضمیر گفت او را چند باشی در زحیر

از برای غصهٔ نان سوختی دیدهٔ صبر و توکل دوختی

تو نه‌ای زان نازنینان عزیز که ترا دارند بی‌جوز و مویز

جوع رزق جان خاصان خداست کی زبون هم‌چو تو گیج گداست

باش فارغ تو از آنها نیستی که درین مطبخ تو بی‌نان بیستی

کاسه بر کاسه‌ست و نان بر نان مدام از برای این شکم‌خواران عام

چون بمیرد می‌رود نان پیش پیش کای ز بیم بی‌نوایی کشته خویش

تو برفتی ماند نان برخیز گیر ای بکشته خویش را اندر زحیر

هین توکل کن ملرزان پا و دست رزق تو بر تو ز تو عاشق‌ترست

عاشقست و می‌زند او مول‌مول که ز بی‌صبریت داند ای فضول

گر تو را صبری بدی رزق آمدی خویشتن چون عاشقان بر تو زدی

این تب لرزه ز خوف جوع چیست در توکل سیر می‌تانند زیست