قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را

مثنوی معنوی — دفتر پنجم — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (شش دفتر)

بود گبری در زمان بایزید گفت او را یک مسلمان سعید

که چه باشد گر تو اسلام آوری تا بیابی صد نجات و سروری

گفت این ایمان اگر هست ای مرید آنک دارد شیخ عالم بایزید

من ندارم طاقت آن تاب آن که آن فزون آمد ز کوششهای جان

گرچه در ایمان و دین ناموقنم لیک در ایمان او بس مؤمنم

دارم ایمان که آن ز جمله برترست بس لطیف و با فروغ و با فرست

مؤمن ایمان اویم در نهان گرچه مهرم هست محکم بر دهان

باز ایمان خود گر ایمان شماست نه بدان میلستم و نه مشتهاست

آنک صد میلش سوی ایمان بود چون شما را دید آن فاتر شود

زانک نامی بیند و معنیش نی چون بیابان را مفازه گفتنی

عشق او ز آورد ایمان بفسرد چون به ایمان شما او بنگرد