قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردید

مثنوی معنوی — دفتر ششم — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (شش دفتر)

بود شاهی شاه را بد سه پسر هر سه صاحب‌فطنت و صاحب‌نظر

هر یکی از دیگری استوده‌تر در سخا و در وغا و کر و فر

پیش شه شه‌زادگان استاده جمع قرة العینان شه هم‌چون سه شمع

از ره پنهان ز عینین پسر می‌کشید آبی نخیل آن پدر

تا ز فرزند آب این چشمه شتاب می‌رود سوی ریاض مام و باب

تازه می‌باشد ریاض والدین گشته جاری عینشان زین هر دو عین

چون شود چشمه ز بیماری علیل خشک گردد برگ و شاخ آن نخیل

خشکی نخلش همی‌گوید پدید که ز فرزندان شجر نم می‌کشید

ای بسا کاریز پنهان هم‌چنین متصل با جانتان یا غافلین

ای کشیده ز آسمان و از زمین مایه‌ها تا گشته جسم تو سمین

عاریه‌ست این کم همی‌باید فشارد کانچ بگرفتی همی‌باید گزارد

جز نفخت کان ز وهاب آمدست روح را باش آن دگرها بیهدست

بیهده نسبت به جان می‌گویمش نی بنسبت با صنیع محکمش