قرآن کریمبه زبان فارسی

مناجات

مظهر — فریدالدین عطار نیشابوری
خداوندا دلم آزاد گردانبه فضل خود تنم را شادگردان
خداوندا گنه بسیار دارمولکین جمله را اقرار دارم
قلم درکش باین طومار عصیانکه غرقم اندرین دریای طوفان
خداوندا ترا زیبد حکومتکه وصفت را ندانم حدّ وغایت
خداوندا بسی من دردمندمدرین دنیای دون بس مستمندم
خداوندا مرا دنیا زبون کردز کوی عاشقان تو برون کرد
خاوندا ازین کویم برون کنبکوی عاشقانم خود درون کن
خداوندا بلا بسیار دیدمدرین کو من جفا بسیار دیدم
محلّ آن شده کازاده باشممیان سالکان استاده باشم
خداوندا نباشد حال بیتوخداوندا نباشد قال بی تو
توئی حال و توئی قال و توئی روحز تو گردان شده کشتیّ هر نوح
هر آنکس را که خواهی تاج بدهیز ملک عافیت صد باج بدهی
هرآنکس را که خود را یار خوانیز خواب غفلتش بیدار خوانی
خداوندا توئی درمان و دردمبرحمت سرخ گردان روی زردم
خداوندا مرا مقصود دین استکزویم علم شرعی در نگین است
خداوندا مرا در علم جان دهتو این اسرار پنهانم عیان ده
خداوندا توئی حلال مشکلز تو باشد مرا دیدار حاصل
خداوندا ز تو خواهم امانیکه حلّ مشکلات این جهانی
خداوندا اگرچه اهل عالمبسوی دیگران دارند مقدم
مرا چون تونباشد یارو همدمز دین مصطفی هستم مکرّم
بحمدالله که عطّار فقیرتشده در ملک معنی چون اسیرت
خداوندا باو فضل و کرم کنبرو علم معانی خوان و دم کن
خداوندا ز تو انعام خواهمز خنب عافیت صد جام خواهم
خداوندا مرا از تن رها کنز فضل خویشتن اینم عطا کن
خداوندا دگر طاقت ندارمتو زین وحشت سرا بیرون درآرم
تمام اولیا از وی بجستندکه از مکر چنین مکّاره رستند
خداوندا ز تو اینم مراد استکه آزادی و فردی در نهاد است
خداوندا به پیشت سهل باشدکه کار این چنین مسکین برآید
خداوندا فراغت خواهم از توبده تا گرددم زاینحال نیکو
خداوندا ازین دریای جودتبده یک قطره تا آرم سجودت
مرا از بحر جودت شبنمی بسز داروخانه‬ات یک مرهمی بس
اگربدهی تو از خورشید نورمبرد ماه معانی تا به طورم
خداوندا تو احمد کن شفیعمکه تادنیا و دین گردد مطیعم
خداوندا بذات پاک حیدربکن این جسم و جانم را منوّر
خداوندا مراده آشیانیبکنج عافیت بدهم مکانی
که تا این پنج روزه عمر باقیبطاعت صرف سازم همچو ساقی
خداوندا از آن ساقیّ کوثرشرابم ده که تاگردم منور
خداوندا ز تو خواهم پناهیکه از ظلمت شدم مثل گیاهی
خلاصی ده از این ظلمت تو ما راکه تا یابم ز تو نور بقا را
خداوندا درین محنت فسردمز هستیهای خود کلیّ بمردم
خداوندا مرا انعام دادیز بحر حیرتم صد جام دادی
خداوندا ترا حکم جلالستاز آنم شاعری سحر حلالست
خداوندا ز تو گفتم عطایستکه اوراد ملایک در سمایست
خداوندا مرانظمی روانستکه مقصود همه انسانیانست
خداوندا توام این نطق دادینظام ملک عالم را نهادی
خداوندا تو میدانی که عطّارنرفته یک قدم بی نظم اسرار
خداوندا نیم زرّاق و سالوسنکردم تختۀ خسران بکالوس
خداوندا بدين مصطفایمبه اسرار علیّ مرتضایم
خداوندا بفرزندان حیدرگناه بنده را بخشی چو بوذر
خداوندا دعازین به ندارمشفیعم او بود روز شمارم
شفاعت خواه من در روز محشرعلیّ مرتضا شبّیر وشبّر

مناجاتم بنام مرتضا ختم

که او بوده میان اولیا ختم