قال الصّادق عليه السّلام: انّما سمّى المستراح مستراحا، لاستراحة الانفس من اثقال النّجاسات، و استفراغ الكثيفات و القذر فيها، و المؤمن يعتبر بها عندها، انّ الخالص من حطام الدّنيا كذلك يصير عاقبتها، فيستريح بالعدول عنها و تركها، و يفرّغ نفسه و قلبه عن شغلها، و يستنكف عن جمعها و أخذها استنكافه عن النّجاسة و الغائط و القذر، و يتفكّر في نفسه المكرّمة في حال كيف يصير دليله في حال، و يعلم انّ التّمسّك بالقناعة و التّقوى، يورث له راحة الدّارين، و انّ الرّاحة في هوان الدّنيا و الفراغ من التّمتّع بها، و في ازالة النّجاسة من الحرام و الشّبهة، فيغلق عن نفسه باب الكبر بعد معرفته ايّاها، و يفرّ من الذّنوب و يفتح باب التّواضع و النّدم و الحياء، و يجتهد في اداء أوامره، و اجتناب نواهيه، طلبا لحسن المآب و طيب الزّلف، و يسجن نفسه في سجن الخوف و الصّبر و الكفّ عن الشّهوات، الى ان يتّصل بأمان الله في دار القرار، و يذوق طعم رضاه، فانّ المعوّل على ذلك و ما عداه لا شيء.
شرح
قال الصّادق عليه السّلام: انّما سمّى المستراح مستراحا، لاستراحة الانفس من اثقال النّجاسات، و استفراغ الكثيفات و القذر فيها.
حضرت امام صادق عليه السّلام مىفرمايد كه: نام نهاده شده است مبرز به مستراح، از جهت استراحت نفسها از ثقل نجاستها و خالى شدن كثافتها در آن جا.
و المؤمن يعتبر بها عندها، انّ الخالص من حطام الدّنيا كذلك يصير عاقبتها، فيستريح بالعدول عنها و تركها، و يفرّغ نفسه و قلبه عن شغلها، و يستنكف عن جمعها و أخذها استنكافه عن النّجاسة و الغائط و القذر.
يعنى: مؤمن را سزاوار و لايق است كه در مبرز، در وقت دفع شدن فضله به چشم عبرت نظر كند و به نفس خود خطاب كند و بگويد كه: اى نفس، زبده و خلاصه لذّتهاى دنيا، عاقبت اين است كه تا از تو دفع نمىشود، در آزار و زحمتى، و به اين عفونت است كه مشاهده مىكنى. و هر گاه خلاصه لذّات دنيا، نتيجهاش اين باشد، كى دنيا قابل اين همه زحمت است كه در تحصيل او و جمع او، كس به خود راه دهد؟! و عزيزترين سرمايه خود را كه عمر است، از براى او تلف كند؟! مىفرمايد كه: مؤمن هر گاه در مثل اين اوقات خود، به خود فكر كند، رفته رفته دوستى دنيا و جمع دنيا و علاقه به آن، در نظر او كم وقع و بى اعتبار مىشود، و شغل خود را از او قطع مىكند، و ديگر متوجّه او نمىشود و ننگش مىآيد كه پيرامون او بگردد و او را جمع كند، مثل ننگ داشتن از جمع كردن نجاست. و حديث است كه: در وقت دفع براز، فرشتهاى گردن او را كج مىكند، تا نگاه به براز خود كند و ببيند و بداند كه: چه بوده و چه شده است، از اين جهت در آن وقت خواندن: «اللّهمّ ارزقني الحلال و جنّبنى الحرام»، سنّت است.
و يتفكّر في نفسه المكرّمة في حال كيف يصير دليله في حال، و يعلم انّ التّمسّك بالقناعة و التّقوى يورث له راحة الدّارين.
يعنى: نفسى كه في الجملة صفا و جلا دارد، بسا باشد كه از حالت خسيس، چنانكه دانستى، راه برد به حالت شريف، و به اندك تأمّل و تدبّر، بداند كه تمسّك و تشبّث به قناعت و تقوى، مورث راحت دنيا است و آخرت.
و انّ الرّاحة في هوان الدّنيا و الفراغ من التّمتّع بها، و في ازالة النّجاسة من الحرام و الشّبهة.
و نيز خواهد دانستن كه، توشه قيامت سهل گرفتن دنيا است و دست برداشتن از تمتّعات دنيا، و له كردن و دورى كردن از نجاست حرام و شبهه. و هر گاه كم اعتبارى دنيا و پستى او، به او ظاهر شد، هرگز عجب و تكبّر به خود راه نمىدهد، و ملازم عجز و شكستگى مىشود. چنانكه مىفرمايد:
فيغلق عن نفسه باب الكبر بعد معرفته ايّاها.
پس مىبندد بر نفس خود، در كبر و عجب را، بعد از آن كه شناخت مهالك و آفات دنيا را.
و يفرّ من الذّنوب و يفتح باب التّواضع و النّدم و الحياء.
و از معاصى گريزان مىشود و مىگشايد به خود در تواضع و ندامت و حيا را.
و يجتهد في اداء أوامره، و اجتناب نواهيه، طلبا لحسن المآب و طيب الزّلف، و يسجن نفسه في سجن الخوف و الصّبر و الكفّ عن الشّهوات، الى ان يتّصل بأمان الله في دار القرار.
مىفرمايد كه: هر گاه كسى، راه به حقارت دنيا و معايب او برد و ترك تعلّقات دنيا كرد و قرب الهى را نصب العين خود كرد، البتّه در اداى اوامر و اجتناب از مناهى، «كما ينبغي»، بذل جهد خواهد نمود و نفس خود را در زندان خوف و صبر، مقيّد و محبوس خواهد داشت و تا وقت ادراك رحمت الهى و وصول به سراى باقى، ديگر متوجّه لذّات دنيا نخواهد شد و پيرامون او نخواهد گشت.
و يذوق طعم رضاه.
تا وقتى كه بچشد لذّت رضاى الهى را.
فانّ المعوّل على ذلك و ما عداه لا شيء.
چرا كه آن چه به كار آدمى مىآيد و اعتبار و اعتماد به او هست، تحصيل رضاى الهى است، و هر چه غير او است، لغو محض و نابود صرف است.