قرآن کریمبه زبان فارسی

باب هفتاد و هفتم در شناختن جهل

مصباح الشریعه — منسوب به امام جعفر صادق (ع) — ترجمه عبدالرزاق گیلانی

قال الصّادق عليه السّلام: حسبك من الجهل ان تظهر لما علمت، الجهل صورة ركّبت في بنى ادم، إقبالها ظلمة و ادبارها نور، و العبد متقلّب معها كتقلّب الظّلّ مع الشّمس، الا ترى إلى الانسان تارة تجده جاهلا بخصال نفسه، حامدا لها، عارفا بعيبها في غيره، ساخطا لها، و تارة تجده عالما بطباعه، ساخطا لها، حامدا لها في غيره فهو منه منقلب بين العصمة و الخذلان، فان قابلته العصمة أصاب، و ان قابله الخذلان اخطا، و مفتاح الجهل الرّضا و الاعتقاد به، و مفتاح العلم الاستبدال مع إصابة موافقه التّوفيق، و ادنى صفة الجاهل دعواه بالعلم بلا استحقاق، و أوسطه الجهل بالجهل، و اقصاه جحوده، و ليس شي‏ء إثباته حقيقة نفيه الاّ الجهل و الدّنيا و الحرص، فالكلّ منهم كواحد، و الواحد منهم كالكلّ.

شرح

قال الصّادق عليه السّلام: حسبك من الجهل ان تظهر لما علمت، الجهل صورة ركّبت في بنى ادم، إقبالها ظلمة و ادبارها نور، و العبد متقلّب معها كتقلّب الظّلّ مع الشّمس.

حضرت امام صادق عليه السّلام مى‏فرمايد كه: بس است تو را از جهل همين كه اعتماد كلّى به دانسته خود دارى و گمان دارى كه آن چه به اعتقاد خود دانسته‏اى، علم است و ندانسته‏اى كه حقيقت علم، مخصوص خداوند عالم و انبيا و اوصيا است و بس، و حاصل نيست از براى ديگران جز امارات و علامات، و اطلاق علم نيست بر امارات مگر از امارات جهل.

و مى‏فرمايد كه: جهل، صورتى است كه رو آوردن او به كسى موجب ظلمت و تيرگى است، و دور شدن او از كسى، موجب نور و معرفت است، و آدمى مى‏گردد با اين صورت، همچو گشتن سايه با آفتاب. يعنى: أطوار آدمى نسبت به اين صورت مختلف است، گاهى جاهل است به عيبهاى خود و ستايش خود مى‏كند و عالم است به عيب ديگران و ناسزا به ديگران مى‏گويد، و اين وقت، وقت اقبال جهل است كه ظلمت و تيرگى در نفس او بهم رسيده و از عيب خود غافل است. و گاهى بينا است به عيب خود و سخط و ناسزا به خود مى‏گويد و از عيب ديگران غافل است و مدح ايشان مى‏گويد، و اين وقت، وقت ادبار جهل است كه به سبب ادبار جهل نور و جلائى در نفس او بهم رسيده است و به آن نور، عيبهاى خود را مى‏بيند و به خود سخط مى‏گويد، و هميشه احوال و أطوار آدمى دائر است ميان عصمت كه عالم بودن او است به معايب خود، و خذلان كه جاهل بودن او است به عيبهاى خود، و به اين معانى اشارت فرمود كه:

الا ترى إلى الانسان تارة تجده جاهلا بخصال نفسه، حامدا لها، عارفا بعيبها في غيره، ساخطا لها، و تارة تجده عالما بطباعه، ساخطا لها، حامدا لها في غيره، فهو منه منقلب بين العصمة و الخذلان، فان قابلته العصمة أصاب، و ان قابله الخذلان اخطا.

يعنى: آيا نمى‏بينى كه آدمى گاهى جاهل است به عيبهاى خود و ثنا و ستايش به خود مى‏كند و در پى عيب ديگران است و سخط به ديگران مى‏گويد، و گاهى به عكس است. پس آدمى ضعيف هميشه منقلب الاحوال است و داير است ميان عصمت كه اوّل است و خذلان كه ثانى است. پس اگر خداى تعالى، توفيقش داد و در پى عيبهاى نفس خود شد، در راه صواب است و در آخرت از اهل نجات، و اگر عياذا باللَّه در پى خطوات شيطانى و خطرات نفسانى شده، در پى اصلاح خود نشد و جاسوس عيبهاى ديگران شد، از جمله خطاكاران است و در آخرت حشرش با ايشان خواهد بود.

و مفتاح الجهل الرّضا و الاعتقاد به، و مفتاح العلم الاستبدال مع إصابة موافقه التّوفيق.

يعنى: كليد جهل و نادانى، راضى بودن است به كرده خود و خرسند بودن به عمل خود، و كليد علم و دانش، سهل گرفتن عمل خود است و قدرى و اعتبارى به او راه ندادن، هر چند خوب باشد.

و ادنى صفة الجاهل دعواه بالعلم بلا استحقاق.

و پست‏ترين صفت جهل، دعوى كردن علم است با وجود جهل و بى‏دانشى.

و أوسطه الجهل بالجهل.

و مرتبه اوسط جهل كه قبحش اندكى كمتر از اوّل است، جاهل بودن است به جهل و دعوى علم نكردن.

و اقصاه جحوده.

و اقصاى مرتبه جهل، علم داشتن است به جهل خود و دانستن كه نمى‏داند. و اين در اصطلاح، جهل بسيط است، چنانكه اوّلى جهل مركّب است.

و ليس شي‏ء إثباته حقيقة نفيه الاّ الجهل و الدّنيا و الحرص.

يعنى: نيست هيچ چيز كه ثبوت او عين نفى باشد، يا نفى در او دخل داشته باشد مگر جهل و دنيا و حرص.

امّا جهل به واسطه آن كه حقيقت جهل نيست، مگر ندانستن و اين عين نفى است.

و امّا دنيا به واسطه آن كه هر كه طالب دنيا است و كوشش و سعى از براى دنيا مى‏كند، به دست نمى‏آرد مگر زحمت و تعب، و از دنيا حاصل ندارد مگر روزى مقرّر مقسوم.

و همچنين حريص، هم از حرص حاصلى ندارد غير تعب و زحمت. و مراد از اين كلام، بيان دنائت و خسّت اين سه چيز است، چه هر چه وجودش عين عدم يا مستلزم عدم باشد، معلوم است كه به چه مرتبه دنائت و پستى دارد، حيف نباشد كه كسى از براى ازاله چنين صفت خسيسى نهايت اهتمام نداشته باشد؟!

فالكلّ منهم كواحد، و الواحد منهم كالكلّ.

مى‏فرمايد كه: چون معلوم شد كه جهل و دنيا و حرص، در معنى مذكور شريك هستند، پس هر سه از اينها به منزله يكى از اينها هستند و هر كدام به منزله هر سه، چه هر جاهل البتّه طالب دنيا است و حرص دارد، و هر كه طالب دنيا است البتّه جاهل است و حريص است. و همچنين هر حريص البتّه طالب دنيا است و جاهل است.