قال الصّادق عليه السّلام: البلاء زين المؤمن و كرامة لمن عقل، لانّ في مباشرته و الصّبر عليه و الثّبات عنده، تصحيح نسبة الايمان، قال النّبيّ صلّى الله عليه و آله:
نحن معاشر الانبياء اشدّ النّاس بلاء، و المؤمنون، الامثل فالامثل، و من ذاق طعم البلاء تحت سرّ حفظ الله تعالى له، تلذّذ به اكثر من تلذّذه بالنّعمة، و اشتاق إليه إذا فقده، لانّ تحت نيران البلاء و المحنة انوار النّعمة، و تحت انوار النّعمة نيران البلاء و المحنة، و قد ينجو من البلاء كثير و قد يهلك من النّعمة كثير، و ما اثنى الله تعالى على عبد من عباده من لدن ادم عليه السّلام إلى محمّد صلّى الله عليه و آله، الاّ بعد ابتلائه و وفاء حقّ العبوديّة فيه، فكرامات الله تعالى في الحقيقة نهايات بداياتها البلاء، و بدايات نهاياتها البلاء، و من خرج من شبكة البلوى جعل سراج المؤمنين، و مونس المقرّبين، و دليل القاصدين، و لا خير في عبد شكا من محنة تقدّمها الاف نعمة، و اتّبعها الاف راحة، و من لا يقضى حقّ الصّبر في البلاء حرم قضاء الشّكر في النّعماء كذلك من لا يؤدّى حق الشّكر في النّعماء يحرم قضاء الصّبر في البلاء، و من حرمهما فهو من المطرودين، و قال ايّوب في دعائه: اللّهمّ قد اتى علىّ سبعون في الرّخاء، و اتى علىّ سبعون في البلاء، قال وهب: البلاء للمؤمن كالشّكال للدّابّة، و العقال للإبل، و قال امير المؤمنين عليه السّلام: الصّبر من الايمان كالرّأس من الجسد، و رأس الصّبر البلاء و ما يعقلها الاّ العالمون.
شرح
قال الصّادق عليه السّلام: البلاء زين المؤمن و كرامة لمن عقل، لانّ في مباشرته و الصّبر عليه و الثّبات عنده، تصحيح نسبة الايمان.
حضرت امام صادق عليه السّلام مىفرمايد كه: بلاهاى دنيا از بابت فقر و مرض و مصيبت و امثال اينها، زينت مؤمن است و عزّت است از براى مؤمن در دنيا، و اين معنى واضح است از براى صاحبان عقل، چه در مباشرت بلا و صبر بر بلا و ثبات در بلا و عدم تزلزل و اضطراب در هنگام ورود بلا، دليل قوّت عقل و كمال ايمان است.
قال النّبيّ صلّى الله عليه و آله: نحن معاشر الانبياء اشدّ النّاس بلاء، و المؤمنون، الامثل فالامثل، و من ذاق طعم البلاء تحت سرّ حفظ الله تعالى له، تلذّذ به اكثر من تلذّذه بالنّعمة، و اشتاق إليه إذا فقده، لانّ تحت نيران البلاء و المحنة انوار النّعمة، و تحت انوار النّعمة نيران البلاء و المحنة، و قد ينجو من البلاء كثير و قد يهلك من النّعمة كثير.
اشرف موجودات، عليه و اله افضل التّحيّات، مىفرمايد كه: ماها كه گروه پيغمبران هستيم، سختترين مردمان هستيم از روى بلا. يعنى: بلاهاى ماها بيشتر از بلاهاى ديگران است و در ميان مؤمنان و دوستان ما هم، هر كدام كه قدر او پيش پروردگار بلندتر است و مرتبه او نزد او رفيعتر، بلاهاى او بيشتر است، و هر كه بلا را چشيد و مزه او را و كيفيّت او را ادراك كرد و ملازم صبر و شكيبايى شد، ادراك لذّتى مىكند كه از لذيذترين نعمتهاى دنيا، ادراك آن لذّت نتوان كرد، و هر كه ادراك لذّت صبر كرد و كيفيّت آن را دريافت، شوق آن را دارد و بعد از زوال بلا، خواهان آن لذّت است، چرا كه حكيم على الاطلاق به مقتضاى حكمت و عدالت، قرار داده است و گذاشته است در زير آتشهاى بلا و محنت، انوار سرور و نعمت، و گذاشته است در زير انوار نعمت، آتشهاى بلا و محنت، چه بسيار آدميان كه به وسيله بلاها و محنتها از عذاب آخرت نجات يافتند، و چه بسيار كه به وسيله نعمت دنيا به هلاكت رسيدند و مستحقّ عذاب و عقاب شدند.
و ما اثنى الله تعالى على عبد من عباده من لدن ادم عليه السّلام إلى محمّد صلّى الله عليه و آله الاّ بعد ابتلائه و وفاء حقّ العبوديّة فيه، فكرامات الله تعالى في الحقيقة نهايات بداياتها البلاء.
مىفرمايد كه: خداى تعالى مدح نكرده است هيچ بندهاى از بندگان خود را از زمان آدم تا خاتم، مگر بعد از امتحان كردن او به بلاهاى شديده و بعد از اتيان او به حقّ عبوديّت الهى. پس به تأمّل ظاهر مىشود كه عزّتهاى الهى به بنده خودش در آخرت، نهاياتى است كه ابتداى آن امتحانات عظيمه و بلاهاى شديده است، كه جناب عزّت به او كرده در دنيا. و في الواقع عزّتها و كرامتهاى آخرت، نتيجه بلاهاى دنيوى است و عزّتهاى دنيوى بداياتى است كه نهايت آن بلاهاى اخروى است و بلاهاى اخروى نتيجه عزّتهاى دنيوى است، چنانكه مقتضاى عدالت است.
و من خرج من شبكة البلوى جعل سراج المؤمنين، و مونس المقرّبين و دليل القاصدين.
مىفرمايد هر كه بيرون رفت از دام بلاها و خلاص شد از كوره گداز و از كدورتها و آلودگىها پاك شد و خالص شد، گرديد چراغ مؤمنين و راهنماى مؤمنين، و مؤمنان از او راه مىيابند، و مونس مقرّبان الهى مىشود، و دلالت كننده و مقصد رساننده اهل مقاصد و حاجات مىگردد.
و لا خير في عبد شكا من محنة تقدّمها الاف نعمة، و اتّبعها الاف راحة، و من لا يقضى حقّ الصّبر في البلاء حرم قضاء الشّكر في النّعماء، كذلك من لا يؤدّى حق الشّكر في النّعماء يحرم قضاء الصّبر في البلاء، و من حرمهما فهو من المطرودين.
مىفرمايد: نيست خير و خوبى در بندهاى كه شكايت كند از محنتى كه پيش از آن محنت به چندين نعمت متنعّم بوده است و در عقب هم به چندين نعمت متنعّم خواهد بود در دنيا و آخرت، و هر كه بجا نمىآرد حقّ صبر را در هنگام نزول بلا، البتّه بجا نمىآرد، حقّ شكر را در وقت وسعت و رخا، و همچنين به عكس. هر كه بجا نمىآرد، حقّ شكر را در وقت وسعت و فراخى نعمت، بجا نمىآرد حقّ صبر را در بلا و تنگى، و هر كه از هر دو محروم است، نه صبر دارد در بلا و نه شكر در نعمت، پس او از جمله مطرودين است و از رحمت الهى محروم است.
و قال ايّوب في دعائه: اللّهمّ قد اتى علىّ سبعون في الرّخاء، و اتى علىّ سبعون في البلاء.
مىفرمايد كه: حضرت ايّوب عليه السّلام در مناجات مىگفت: خداوندا، هفتاد سال مرا به انواع نعمتها پروردى و به اقسام كرامتها گرامى داشتى، اگر هم مدّت هفتاد سال به بلاها و آفتها، ممتحن دارى تواند بود. و در همه حال بنده ضعيف توأم و به هر چه فرمايى فرمانبردارم.
حضرت ايّوب عليه السّلام به سه واسطه، فرزند اسماعيل پسر إبراهيم عليه السّلام است، و مادرش از اولاد لوط عليه السّلام است، حق تعالى او را مال بسيار داده بود و خلعت نبوّت به او پوشانيده و از وهب بن منبّه مروى است كه از مردمان آن روزگار، هيچ كس توانگرتر از ايّوب نبود و تمام سهيل و شام و جبل در تصرّف او بود و او را گاو و گوسفند و شتر و اسب و باغات مشحون از أصناف اشجار، از حدّ حصر متجاوز بود و پانصد جفت گاو كشت داشت و بر هر جفتى غلامى موكّل كرده بود.
و چهار صد غلام شبان و ساربان داشت و با هر غلامى زن و فرزند و مال و تجمّل بسيار، و زن او رحمه بنت افرائيم بن يوسف عليه السّلام بود و از او هفت پسر و هفت دختر داشت و در حسن خلق به مرتبه كمال بود و در عفّت و صلاحيّت و تقوى و خيرات و مبرّات، از همه در پيش بود، و بر درويشان به غايت مشفق و مهربان بود. و در مدّت هشتاد سال و به قولى هفتاد، در فراخى نعمت و طيب معيشت و صحّت بدن بسر برده بود. امّا در مدّت عمر خود شب و روز، به طاعت گذرانده بود و مراسم طاعات كما ينبغي بجا آورده و اصلا قصور و فتور در وظايف عبادات او، راه نيافته بود.
روزى جبرئيل امين عليه السّلام نزد وى آمد و گفت: اى ايّوب، مدّتى شد كه در نعمت مىگذرانى، حال حكم شده كه حال تو منقلب گردد و نعمت به محنت مبدّل گردد، و توانگرى به درويشى و تندرستى به بيمارى بدل شود. ايّوب بفرمود چون رضاى دوست چنين است باكى نيست.
و در بعضى روايات آمده كه: ابليس لعين هر چند خواست كه ايّوب را وسوسة كند و نوعى كند كه در وظايف طاعات او، خللى پديد آيد، نتوانست. گفت: بار خدايا، امروز تو را در زمين عابدتر و شاكرتر از ايّوب نيست، گمان من آن است كه در عافيت و سعت عيش است، چه مال بسيار و فرزندان بزرگوار دارد. اگر او را به انتزاع اموال و اولاد، مبتلا سازى از تو برگردد و طريق كفران نعمت پيش آرد.
حق تعالى فرمود: چنين نيست كه تو مىگوئى، او مرا بندهاى است پسنديده، اگر هزار باره در كوره ابتلايش بگدازيم بر محكّ اعتبار تمام عيار آيد.
پس حق سبحانه و تعالى، به جهت آن كه بر ابليس و ساير عالميان واضح شود كه ايّوب بنده صادق الاخلاص است و محبّ خالص است و از مخصوصان درگاه و مقرّبان بارگاه است، وى را بوته تير امتحان و ابتلا نهاد و جبرئيل عليه السّلام را فرستاد تا وى را خبر داد كه حالى نوبت بليّت است و تبديل نعمت به محنت.
ايّوب توكّل بر حضرت عزّت كرده و رضا به قضا داده، منتظر بلا بود. تا روزى نماز بامداد گزارده بود و پشت به محراب نبوّت باز داده حاضران مجلس را موعظه مىفرمود كه ناگاه فريادى از در مسجد بر آمد، نگاه كردند مهتر شبانان از در، درآمد و فرياد كنان گفت: «اى ايّوب سيلى عظيم از كوه در آمد و تمامى رمهها را به دريا انداخت». شبان در اين حكايت بود كه يكى از ساربانان در رسيد كه: «يا نبىّ الله، سمومى پيدا شد كه اگر بر كوه زدى صحرا ساختى، و اگر بر خورشيد وزيدى ثريّا كردى، بر شتران وزيد و همه را هلاك كرد.» باغبان بيامد جامه چاك كه: «اى پيغمبر خداى! صاعقهاى پديد آمد و تمام درختان را با زراعت بسوخت».
ايّوب اين سخنان بشنيد و ذكر حقّ بر زبان مىراند كه مربّى فرزندان درآمد و سنگ بر سينهزنان و نوحهكنان كه: «اى فرستاده خداى! يازده پسر تو در خانه برادر مهتر، به مهمانى رفته بودند. سقف خانه بر ايشان فرود آمد، بعضى را لقمه در دهن و بعضى را دست در كأسه، همه را فرا گرفت و غبار فنا بر چهره حيات همه نشست.» لشكر گريه و ناله خواست كه بر ايّوب تازد و او را در ورطه جزع و بى صبرى اندازد. حضرت ايّوب خود را دريافت و به سجده در افتاد و گفت: «باكى نيست، چون او را دارم همه را دارم.» چون فرزندان و مال و منال در معرض فنا و زوال رفتند، انواع بيمارى رو به وى آورد و تمام اعضاى او متألّم شد به غير از دل و زبان، هيچ عضو ديگر بسلامت نماند.
و آن چه از وهب نقل كردهاند كه:
ابليس، از جناب احديّت درخواست نمود كه: مرا بر مال و فرزندان و جسد او مسلّط كن تا حقيقت حال وى ظاهر گردد. حق تعالى، ابليس را بر او مسلّط گردانيد و وى ديوانگان را بر گماشت تا جميع اموال او را فانى ساختند. پس قصد بدن وى كردند و او را به انواع امراض مبتلا گردانيدند. تا آن كه چهار هزار كرم در بدن او افتاد و اعضاى او را متعفّن و مجروح گردانيده مىخوردند و او را هفت سال بر در كناسهاى از كناسههاى بنى اسرائيل، انداخته بودند و همه مردمان از اقارب و اباعد به جهت كثرت فتن و عفونت و چرك و خون اعضا، از او برميدند به غير از رحمه كه زوجه او بود.
سخنى است در غايت ضعف و نهايت سخافت و ركاكت:
چه از جمله بديهيّات است كه هرگز حق تعالى، ابليس را كه دشمنترين دشمنان او است، بر انبيا و اولياى خود مسلّط نمىگرداند و كدام عاقل تجويز تواند كرد كه حقّ تعالى نقض غرض خود كند كه آن إرسال انبيا است براى هدايت بندگان و ايشان را به مرضى ممتحن سازد كه طبايع همه ازو رميده شود و به جهت آن با ايشان مجالست و مكالمت نتوانند كرد. بلكه بر حضرت او سبحانه واجب است كه هر چه از منفّرات باشد ايشان را از آن نگاه دارد، تا بندگان به صحبت ايشان برسند و از ايشان راه يابند.
و حقّ آن است كه حق تعالى اقسام امراض شديده كه منفّر طبيعت مردمان نبود بر او برگماشت به جهت امتحان، نه به استدعاى شيطان، تا بر آن صابر و شاكر شده اعواض مضاعفه، در دنيا و آخرت به او رساند و بر بندگان ظاهر گردد كه او از جمله محبّان يك جهت و مخلصان يك رنگ درگاه عزّت است.
و در مدّت بيمارى او خلاف است. وهب گفته كه: سه سال بود و نزد كعب هيجده سال، و از كلام مؤلّف معلوم مىشود كه هفتاد سال بود. اين بود مجمل ذكر احوال حضرت ايّوب پيغمبر على نبيّنا و آله و عليه السّلام و بيان دردها و محنتهاى او. و هر پيغمبر از پيغمبران به قدر حال و رتبه خود، در دنيا محنت و بلا كشيدهاند و از درد و محنت فارغ نبودهاند.
از حضرت صادق عليه السّلام مروى است كه حضرت نوح عليه السّلام مدّت دو هزار و پانصد سال عمر يافت. هشتصد و پنجاه سال پيش از بعثت بود و نهصد و پنجاه سال بعد از بعثت، خلقان را دعوت مىكرد و دويست سال، در ساختن كشتى بود و پانصد سال، بعد از نزول كشتى شهرها بنا كرد و در عرض مدّت دعوت، قوم را از عقوبات الهى ترسانيد. هيچ متأثّر نشدند و هر روز طغيان ايشان بيشتر مىشود و هر گاه به دعوت مشغول مىشد، او را چندان مىزدند كه بيهوش مىشد و بعد از آن، كسان او وى را در نمدى پيچيده به خانه بردندى و گمان ايشان آن بودى كه مرده است.
روز ديگر بامداد بيامدى و مشغول دعوت شدى و گويند: هر روز چندان سنگ بر او زدندى كه در زير سنگ پنهان شدى، جبرئيل عليه السّلام در شب بيامدى و او را از زير سنگ بيرون آوردى و شهپر خود بر جراحت او ماليدى، او به صحّت بازگشتى و باز در صبح بيامدى و گفتى: بگوييد: «لا اله الاّ الله»، تا رستگار شويد.
مروى است كه: پير كهنسالى طفل خود در بر گرفته نزد نوح عليه السّلام آمد و وى را به آن طفل نمود و گفت: اى فرزند اين مرد ساحر است بايد كه چون من بميرم تو را نفريبد. آن كودك گفت: اى پدر شايد من بعد از تو نمانم، حالا سنگى به من ده تا بر او زنم، سنگ از پدر استد و به حضرت نوح عليه السّلام زد و سر مبارك آن حضرت را شكست و خون بر روى مباركش روان شد. نوح عليه السّلام به درگاه الهى بناليد و اين دعا كرد كه: رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ من الْكافِرِينَ دَيَّاراً (نوح- ۲۶)، و در تمام مدّت دعوت، زيادة از هشت كس بر او نگرويدند و آن حضرت با وجود طول عمر كه داشتى، در مدّت حيات خود بنايى نكرد و مىگفت: دنيا به منزله خانهاى دو در است، يكى از براى دخول و ديگرى از براى خروج، و چنين جاى، قابل بنا و تعمير نيست و هر گاه صبح مىكرد، اميد شام به خود نداشت و چون شام مىكرد، اميد صبح نه.
و مراتب زحمتهاى سيّد المرسلين عليه و آله صلوة ربّ العالمين و محنتهاى آن حضرت كه از امّت به او رسيده، زيادة از آن است كه به حيطه ضبط آيد و در مدّت حيات خود، آجر بالاى آجر نگذاشت و روزى شخصى را ديد كه خانهاى از گچ و آجر مىساخت فرمود كه: «الامر أعجل من هذا»، يعنى: بنيان و اساس عمر، سستتر از آن است كه قابل اين چنين عمارت باشد و از شدّت گرسنگى، سنگ به شكم مبارك مىبست و مىفرمود كه: بسا اكرام كننده نفس كه آن اكرام عين اهانت باشد، و بسا اهانت كننده كه آن اهانت عين عزّت باشد.
روايت است كه روزى آن حضرت از فرط زحمت و الم، مهموم و مغموم بود.
حضرت عزّت عزّ شأنه به جبرئيل عليه السّلام فرمود كه: حبيب من امروز بسيار مهموم و مغموم است. اين كليدهاى خزاين ارض، زود به وى رسان و بعد از تبليغ تحيّت و سلام بگو كه: اگر دلگيرى تو از براى دنيا و پريشانى و زحمت دنيا است، اين كليدها بستان و هر چقدر مىخواهى از مال دنيا بردار و از مرتبه توهم در آخرت چيزى كم نمىكنم. حضرت جبرئيل عليه السّلام به موجب فرموده، زود خود را به خدمت آن حضرت رسانيد و بعد از تبليغ سلام ملك علاّم، پيغام را ادا كرد. حضرت تبسّم نموده فرمود كه: عرض عبوديّت من به جناب عزّت برسان و بگو كه: «الدّنيا دار من لا دار له، و لها يجمع من لا عقل له»، يعنى: دنيا خانه كسى است كه در آخرت خانه ندارد، و دنيا را كسى جمع مىكند كه عقل ندارد و كليدها را پس داد.
و حضرت إبراهيم على نبيّنا و آله و عليه السّلام كه خليل الهى است و پدر اكثر پيغمبران است، پوشش و خورش او برگ درخت خرما و آرد جو بوده و آن هم گاهى.
و حضرت يحيى على نبيّنا و آله عليه السّلام لباس او، ليف خرما بود و خوراك او، برگ درخت، و زهد او به مرتبهاى بود كه در سنّ شش هفت سالگى، روزى به بيت المقدس رفت و ديد كه علما و أحبار، پيراهنهاى شال درشت پوشيدهاند و كلاههاى صوف بر سر گذاشتهاند و سلسلههاى زنجير به گردنهاى خود كردهاند و به ستونهاى مسجد بستهاند و در آن جا به عبادت حقّ مشغولند. چون اين را ديد زود به خانه آمد و به مادر گفت: اى مادر زود از براى من پيراهنى از شال و كلاهى از صوف بباف تا بپوشم و با أحبار و رهبان در بيت المقدس عبادت خدا كنم. مادر گفت: اى فرزند! صبر كن تا پدر تو، به خانه آيد و آن چه مىگوئى با وى مشورت كنم، حضرت زكريّا عليه السّلام كه به خانه آمد، حرف يحيى عليه السّلام را به عرض او رسانيد.
حضرت زكريّا عليه السّلام به حضرت يحيى عليه السّلام گفت: اى فرزند! چه بر اين داشته است تو را؟ تو هنوز طفلى، حضرت يحيى عليه السّلام به پدر گفت: اى پدر آيا نديدهاى كسى كه از من كوچكتر باشد و شربت موت چشيده باشد؟ گفت: ديدهام، ديد كه از گفته او متقاعد نمىشود، به مادر او گفت: آن چه مىگويد چنان كن. مادر از براى او كلاهى از صوف و پيراهنى از شال ترتيب داد، حضرت يحيى عليه السّلام پيراهن را پوشيد و كلاه را بر سر گذاشت و به مسجد رفت و با عبّاد به عبادت مشغول شد، تا روزى نظر كرد به بدن خود و ديد كه پيراهن و كلاه، بدن او را و سر او را زخم كرده است و بسيار ضعيف و ناتوان شده است، به گريه افتاد. خداوند عالم وحى به او كرد كه: اى يحيى عليه السّلام از زخم بدن و ضعيفى، گريه مىكنى؟ به عزّت و جلال من قسم كه اگر تو مطّلع گردى به آتش جهنّم و به كمّيّت و كيفيّت او دانا شوى، به جاى پيراهن شال ، پيراهن از فولاد خواهى پوشيد.
حضرت يحيى عليه السّلام، از اين خبر آن قدر گريست كه از اشك چشم او گوشتهاى روى او ريخت و دندانهاى مبارك او از بيرون ظاهر شد و اين خبر به مادر و پدر رسيد، رفتند و آن حالت را مشاهده كردند، بسيار بسيار گريستند. حضرت زكريّا عليه السّلام به يحيى عليه السّلام گفت: اى فرزند اين چه حال است كه مىبينم؟ و اين همه زحمت چرا به خود راه مىدهى؟ من از جناب احديّت، فرزندى خواستم كه چشم من به او روشن شود، نه فرزندى كه اوقات مرا تيره كند و غم مرا بيفزايد. حضرت يحيى عليه السّلام گفت: اى پدر بزرگوار من، اين حال از تو دارم كه فلان روز در اثناى وعظ گفتى كه: ميان دوزخ و بهشت، عقبهاى است كه نمىگذرند از آن عقبه مگر كسانى كه از ترس الهى بسيار گريسته باشند.
و حضرت سليمان با وجود پادشاهى، لباس او از موى حيوانات بود و شب كه مىشد، دستها را به گردن محكم مىكرد و تا صباح مشغول عبادت بود و اكثر اوقات را، به آه و ناله و گريه و زارى مىگذراند و قوتش از قيمت زنبيل بود كه از برگ خرما به عمل مىآورد.
و حضرت سيّد اوصيا و تاج عرفا و داماد مصطفى، صلّى الله عليهما و آلهما، حال او در زهد و ترك دنيا، ظاهرتر از آن است كه به حيطه ضبط تواند آمد.
سويد مىگويد: در زمان خلافت ظاهر امير المؤمنين عليه السّلام، روزى به خدمت آن حضرت رفتم. ديدم كه آن حضرت بالاى حصير كوچكى نشسته است و در آن خانه غير آن حصير نبود، گفتم: يا امير المؤمنين! بيت المال در دست تو است و خليفه تمام عالمى و نمىبينم در اين خانه چيزى كه خانه محتاج به او است از فروش و اثاث البيت. حضرت فرمود كه: اى پسر غفله، عاقل و دانا در خانهاى كه انتقال از او لا بدّ است، اثاث و فرش قرار نمىدهد و ما را خانه ديگر است كه آن خانه از زوال و انتقال ايمن است و بهترين متاعهاى ما به آن جا نقل شده است و خود هم زود باشد كه به آن جا نقل كنيم.
روايت است كه هر گاه حضرت اراده مىكردند كه از براى خود و متعلّقان جامه بخرند، دو جامه مىخريدند و قنبر را مخيّر مىكردند كه: هر كدام را كه خواهد بردارد و آن چه بماند، از آن او باشد و اگر از آستين اندكى بلند بود، پيش نجّار مىرفت و مىگفت كه با تيشه خود اين زيادتى را ببر، كه كار ديگر از اين ساخته مىشود و آستين ديگر را به حال خود مىگذاشت، و چيزى كه از براى خانه مىخريد، به آن جا مىكرد و به خانه مىبرد.
اينان كه مقتدايان ما بودند، به اين آزار و زحمت و قناعت، بسر مىبردهاند. پس ما را اگر گاهى زحمتى روى دهد، يا از معاش تنگى بهم رسد و يا امراض جسمانى و روحانى استيلا يابد، سهل باشد و به خود هموار مىتوان كرد.
قال وهب: البلاء للمؤمن كالشّكال للدّابّة، و العقال للإبل.
وهب بن منبّه، كه يكى از اهل حال و قال است، مىگويد: بلا از براى مؤمن، مانند كلافه و زانو بند است از براى استر و شتر، و چنانكه بند و كلافه مانع است ايشان را از حركتهاى ناملايم و جست و خيزهاى نامناسب، كوفتها و بلاها هم مانع است مؤمن را از كارهاى نامناسب و حركتهاى ناملايم.
و قال امير المؤمنين عليه السّلام: الصّبر من الايمان كالرّأس من الجسد، و رأس الصّبر البلاء و ما يعقلها الاّ العالمون.
حضرت امير المؤمنين عليه السّلام مىفرمايد كه: صبر از براى ايمان، مانند سر است از براى جسد، چنانكه جسد بى سر حيات ندارد، همچنين ايمانى كه صبر با او نباشد قدر و اعتبار ندارد. و رأس صبر بلاست. يعنى: معنى صبر و وجود او، به وجود بلا معلوم مىشود و نمىرسند به اين مرتبه و معنى صبر، مگر صاحبان علم.