قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سیزدهم: در ذمِّ مردمِ ب‍ی‌حوصله و معانی كه تعلّق به دل دارد

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
هر جان كه بدان سرِّ معما نرسیددر شیب فرو رفت و به بالا نرسید
بیچاره دل كسی كه از شومی نفسدر قطرگی افتاد و به دریا نرسید
هر دل كه بجان طریق دمساز نیافتدر ذُلّ بماند و هیچ اعزاز نیافت
اقبال دو كون، ره بدو یافتن استبیچاره كسی كه ره بدو باز نیافت
سنگی كه نه در فروغِ خور خواهد ماندممكن نبود كه او گهر خواهد ماند
هر كو با اصل شاخ پیوسته نكردپیوسته شكسته شاخ، درخواهد ماند
مردند همه، در هوسی، چتوان كردمن با كه برآرم نفسی، چتوان كرد
دیرست كه روز باز بودست ولیكبیدار نمی‌شود كسی، چتوان كرد
كو دل كه بداند نفسی اسرارشكو گوش كه بشنود دمی گفتارش
آن ماه جمال می‌نماید شب و روزكو دیده كه تا برخورد از دیدارش
گر دیده‌وری مرد لقا باید شدمستغرق وحدتِ خدا باید شد
جایی كه بود وجود دریا دایممشغول به كُوپْله چرا باید شد
چون می بتوان به پادشاهی مردنافسوس بود بدین تباهی مردن
عالم همه پرمایدۀ انعام استتو گرسنه و تشنه بخواهی مردن
ای در طلب گره گشائی مردهدر وصل بزاده در جدائی مرده
ای بر لب بحر، تشنه، با خاك شدهوی بر سر گنج در گدائی مرده
ای همچو سگی به استخوانی قانعتاكی باشی به خاكدانی قانع
چون هر نَفَست هزار جان در راه استاز بهرِ چه​ای به نیم جانی قانع
ای جان تو در ذُلِّ جدائی قانعگشته دل تو به بی وفائی قانع
این سخت نیایدت كه می‌باید بودسلطان بچه‌ای را به گدائی قانع
هرگاه كه سِرِّ معرفت یابی بازهر لحظه هزار منزلت یابی باز
چه سود كه خویش را به صورت یابیكار آن باشد كه در صفت یابی باز
چون مرغ دلم حوصلۀ راز نیافتچون چرخ، طریق، جز تك و تاز نیافت
گویند چرا می‌ننشیند دل توچون بنشیند چو جای خود باز نیافت
ای مرد فسرده راز می‌نشناسییك نكته بجز مجاز می‌نشناسی
مردی خرفی بمانده‌ای بر سر كویكوری و كری و باز می‌نشناسی
از مال همه جهان جوی داری تووز خرمن عالم دروی داری تو
تو مرد عیان نه‌ای كه از هرچه كه هستگر خواهی وگرنه پرتوی داری تو
كو عقل كه قصد آن جلالت كردیكو دل كه در آن دایره حالت كردی
چیزی كه بر او دلالتی خواهد كردای كاش كه خویش را دلالت كردی
چون حوصله نیست تا خبر خواهد شدیك قطره ز صد بحر گهر خواهد شد
از دریایی كه وصف آن نتوان كردجاوید همی آب بدر خواهد شد
چون بسیارم تجربه افتاد از خویشاز تجربه آمدم به فریاد از خویش
در تجربه هر كه نیست آزاد از خویشخاكش بر سر كه سرنگون باد از خویش
جانا جانم غرقۀ دریای تو بودپیوسته چو قطره بی سر وپای تو بود
من حوصله‌ای نداشتم، این همه كار،از حوصله بخشیدن سودای تو بود
این كار كه عشق تو مرا پیش آوردنه در خورِ جانِ منِ درویش آورد
من حوصله‌ای نداشتم، عشق توام،چندان كامد، حوصله با خویش آورد
در بادیۀ تو منزلی می‌بایدوز واقعۀ تو حاصلی می‌باید
خون می‌گردد دلم به هر دم صد باردر راهِ تو از سنگ، دلی می‌باید
گر یك دم پاك می برآید از منصد گنج ز خاك می برآید از من
ور خود همگی عشق ترا می‌باشمدر حال هلاك می برآید از من
در عشق رخت علم و خرد باخته‌امچه علم و خرد كه جان خود باخته‌ام
در راه تو هرچه داشتم حاصل عمردر باختم و هنوز بد باخته‌ام
دل در طلب وصال تو جان می‌باختدر كافری زلف تو ایمان می‌باخت
چون محو همی گشت ز پیدائی تودر دیده ز تو، عشق تو، پنهان می‌باخت
چون طاقت عشق تو ندارم آخردر دردِ تو چون عمر گذارم آخر
رویی كه به صد هزار باطل كردمآن روی چگونه در تو آرم آخر
چون خون دلم بی تو بخوردم آخردر خون جگر چرا نگردم آخر
در عشق تو هر حیله كه می‌دانستمكردم همه و هیچ نكردم آخر
در قلزم عشق تو كه دیار نماندتا غرقه شوم ز خود بسی كار نماند
بس زیر و زبر كه آمدم تا آخرناچیز چنان شدم كه آثار نماند
جان نتواند ز عشق بر جای بُدنتن نتواند زعشق بر پای بُدن
كاری عجب اوفتاد ما را با تونه روی گریختن نه یارای بُدن
آهی كه ز دست غم برآرم بی توزان آه، جهان بهم برآرم بی تو
نه طاقت آنكه با تو باشم یك دمنه زهرۀ آن كه دَم برآرم بی تو
هر روز ره عشق تو از سر گیرمهر شب ز غم تو ماتمی درگیرم
نه زهرۀ آنكه دل نهم بر چو تویینه طاقت آنكه دل ز تو برگیرم
هر كس كه ز زلف تو ندارد تابیاز چشمۀ خضر تو نیابد آبی
گر خود همه بیدارترین كس باشدحقا كه ز بیداری او به خوابی