قرآن کریمبه زبان فارسی

باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
دل خون شد و كس محرم این راز نیافتدر روی زمین هم نفسی باز نیافت
پر درد به خاك رفت و در عالم خاكهم صحبت و هم درد و هم آواز نیافت
دل را همه عمر محرمی دست نداددلخسته برفت و مرهمی دست نداد
من در همه عمر همدمی می​جستمعمرم شد و همدمی دمی دست نداد
سرمایۀ عالم درمی بیش نبودسر دفترِ هستی عدمی بیش نبود
با همنفسی گر نفسی دستم دادزان نیز چه گویم كه دمی بیش نبود
دردا كه درین سوز و گدازم كس نیستهمراه، درین راه درازم كس نیست
در قعرِ دلم جواهر راز بسی استاما چه كنم محرم راز كس نیست
كو مستمعی تا سخنش برگویمواحوالِ دلِ ممتحنش برگویم
بی​خویشتنی ندیده​ام در همه عمرتا واقعۀ خویشتنش برگویم
این سوز كه خاست با كه بتوانم گفتوین واقعه راست با كه بتوانم گفت
این دم كه مراست با كه بتوانم زدوین غم كه مراست با كه بتوانم گفت
چشم من دلخسته به هر انجمنیچون خویشتنی ندید بی​خويشتنی
چون همنفسی نیافتم در همه عمردر غصّه بسوختم دریغا چو منی!
چندانكه به درد عشق می​پویم مندر دردم و دردِ عشق می​جویم من
كو سوخته​ای كه جان او می​سوزدتا بو كه بداند كه چه می​گویم من
آنكس كه غمِ كهنه و نو می​داندحالِ منِ سرگشته نكو می​داند
دردِ من و عجزِ من و حیرانی منگو هیچ كسی مدان چو او می​داند
كی باشد و كی كه من مانم و اووین قصّه كه كس نخواند من خوانم و او
آن روز كه جانِ من برآید از تناو داند و من دانم و من دانم و او
آنكس كه نه غم خوارگیم خواهد كرددیوانۀ یكبارگیم خواهد كرد
كس نیست به بیچارگی من امروزكه چارۀ بیچارگیم خواهد كرد
در پای بلا فتاده​ام، چتوان كردسر رشته ز دست داده​ام، چتوان كرد
زان روز كه زاده​ام ز مادر بی​كسدر گشته به خون بزاده​ام، چتوان كرد
دردا كه ز درد ناكسی می​میرمدر مشغلۀ مهوّسی می​میرم
هر روز هزار گنج می​یابم بازاما به هزار مفلسی می​میرم
پیوسته زبون روزگار آمده​امسرگشتۀ چرخ بی​قرار آمده​ام
چون نامده​ام به هیچ كاری هرگزسبحان اللّه! پس به چه كار آمده​ام
یك دم دل محنت كشم آسوده نشدتا خون دلم ز دیده پالوده نشد
سودای جهان، كه هر زمان بیشترست،ای بس كه بپیمودم و پیموده نشد
ای آن كه بكلّی دل و جان داده نه​ایدر ره، چو قلم، به فرق استاده نه​ای
چندان كه ملامتم كنی باكی نیستتو معذوری كه كار افتاده نه​ای
هر دل كه نه در زمانه روز افزون شدنتوان گفتن كه حال آن دل چون شد
بس عقل، كه بی پرورش دایۀ فكرطفل آمد و طفل از جهان بیرون شد
هر انجمنی، در انجمن مانده​انددایم تو و من در تو و من مانده​اند
ذرّات زمین وآسمان در شب و روزدر جلوه گری خویشتن مانده​اند
قومی كه زمین به یك زمان بگرفتنددل سوختگان را رگ جان بگرفتند
مردان جهان به گوشه​ای زان رفتندكامروز مخنثان جهان بگرفتند
با قوّت پیل، مور می​باید بودبا ملك دو كون،عور می​باید بود
وین طرفه نگر كه حدّ هر آدمی ییمی​باید دید و كور می​باید بود
با اهل، توان قصد معانی كردنبا نااهلان، خود چه توانی كردن
آهنگ عذاب جاودانی كردنبا نااهلی​ست زندگانی كردن
من، توبۀ عامی، به گناهی نخرمصد باغ چو خلدش، به گیاهی نخرم
این ردّ و قبول خلق و این رسم و رسومتاجان دارم، به برگ كاهی نخرم
هركو سخنی شنود، یكبار، از منبنشست به صد هزار تیمار از من
كو مستمعی كه بشنود یك ساعتصد درد دلم بزاری زار از من