قرآن کریمبه زبان فارسی

باب هفدهم: در بیان خاصیت خموشی گزیدن

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
ذوق شكر از چشیدن آمد حاصلبحثی كه نه از شنیدن آمد حاصل
آنرا كه به جانان سر موئی پیوستجاوید زبان بریدن آمد حاصل
فرّخ دل آن كه مُرد حیران و نگفتصد واقعه داشت، كرد پنهان و نگفت
دردِ تو نگاه داشت در جان و نگفتاندوه تو كرد ورد پایان و نگفت
خود را به طریق چاره می​باید كردوز خلق جهان كناره می​باید كرد
هم دل پر خون خموش می​باید بودهم لب بر هم نظاره می​باید كرد
امروز دلی سخن نیوش اولی​تردر ماتم خود سیاه پوش اولی​تر
چون هم نفس و همدم و همدرد نمانددوران خموشی​ست خموش اولی​تر
ای دل چو شراب معرفت كردی نوشلب بر هم نه سِرِّ الاهی مفروش
در هر سخنی چو چشمۀ كوه مجوشدریا گردی گر بنشینی خاموش
تا چند زنی ای دلِ برخاسته جوشدر پردۀ خون نشین و خونی می​نوش
بگشای نظر ببین كه یك یك ذرّهچون می​گریند و جمله بنشسته خموش
تا چشم ز دیدارِ جهان در بستیموز بهرِ گریختن میان دربستیم
خوردیم غمِ عشق و فغان دربستیمچون اهل ندیدیم زبان دربستیم
ای دل شب و روز چند جوشی، بنشینتا چند چخی و چند كوشی، بنشین
چون راز تو در گفت نخواهد آمددر قعر دلت بِهّ ار بپوشی، بنشین
تا كی زنی ای دل خسته جوشدر پردۀ خود نشین و خونی مفروش
بگشای نظر ببین كه یك یك ذرّهخون می​گریند جمله بنشسته خموش
ای دل به سخن مگرد در خون پس ازیناز نطق مرو ز خویش بیرون پس ازین
عمری​ست كه تا زبانی از سر تا پایوقتست كه گوش گردی اكنون پس ازین
گر بحرنه​ای، ز جوش بنشین آخربی مشغله و خروش بنشین آخر
گر نام و نشان خویش گویی برگوور وقت آمد خوشی بنشین آخر
گر نام ونشان من توانستی بودكس را غم جان من توانستی بود
ای كاش كه اسرار دل پر خونممسمار زبان من توانستی بود
چون لوح دل از دو كون بستردم مندو كون به زیر پای بسپردم من
ای بس سخنی را كه سرم كردی گویآمد به گلویم و فرو بردم من
در فقر، سیاه پوشیم اولی​ترصافی دل و دُرد نوشیم اولی​تر
چون صبح دمی اگر برآرم از جانرسواگردم خموشیم اولی​تر
در عشق تو از بس كه خروش آوردیمدریای سپهر را به جوش آوردیم
چون با تو خروش و جوش ما درنگرفترفتیم و دل و زبان خموش آوردیم
هر چند كه نیست هیچ از حق خالیسر در كش و دم مزن چرا می​نالی
كان را كه فرو شود به گنجی پاییسر بر سرِ آن گنج بُرَندش حالی
چون برفكنند از همه چیزی سرپوشچون دیگ درآید همه عالم در جوش
چون می​نتوان كرد به انگشت نشانانگشت به لب باز همی دار خموش
دل در پی راز عشق، پویان می​دارجان می​كن و راز عشق، در جان می​دار
سِرّی كه سر اندر سرِ آن باخته​ایچون پیدا شد ز خویش پنهان می​دار
در عالم توحید به كس هیچ مگویدر سینه نگه دار نفس هیچ مگوی
اینجاست كسی كسی كه هر كانجا شدهیچ است همه از همه پس هیچ مگوی
تا برجایی بجای می​باش و خموش!سر می​ نه و خاك پای می​باش و خموش!
چیزی چه نمايی كه ندانی هرگزنظّارگی خدای می​باش و خموش!
هر چند ترا محرم اسراری نیستصبری می​كن كه عمر بسیاری نیست
گر همدم مائی و ترا یاری نیستدم دركش و با هیچ كست كاری نیست
تا كی به سخن زبان خروشان داریخود را به صفت چو باده نوشان داری
از خلق جهان تا به ابد روی بپوشگر تو سر و پروای خموشان داری
تا چند زنی منادی، ای سر كه فروش!بی​زحمت لب شراب تحقیق بنوش
تا چند زنی ای زن برخاسته جوشدر ماتم این حدیث بنشین و خموش!
گر خواهی تو كه وقت خود داری گوشدم در كشی و به خویش بازآری هوش
گر هر دو جهان چو بحر آید در جوشتو یافه مگو ز دور بنشین و خموش!
اجزای تو جمله گوش می​باید و بسجان تو سخن نیوش می​باید و بس
گفتی تو كه: «مرد راه چون می​باید»نظّارگی و خموش می​باید و بس
آن به كه نفس ز كارِ عالم نزنیوز دست زمانه دست بر هم نزنی
هم غصّۀ روزگار و هم قصّۀ خویشمردانه فرو می​خوری و دم نزنی