قرآن کریمبه زبان فارسی

باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
پروانه به شمع گفت: ای در سر سوزهر لحظه مرا به شیوۀ دیگر سوز
گر كارِ مرا هیچ سری پیدا نیستپیداست سرِ كارِ تُرا كمتر سوز
پروانه به شمع گفت: چند افروزیخوش سوزی اگر سوز ز من آموزی
هر لحظه سری دگر برآری در سوزای شمع برو كه سرسری می​سوزی
پروانه به شمع گفت: «از روزِ نخستچون كشته شوم بر سرت از عهد درست
زنهار به اشكِ خود بشویی تو مرا»شمعش گفتا: «شهید رانتوان شست»
پروانه به شمع گفت: عیدِ تو خوش استقربانم كن كه من يزیدِ تو خوش است
هم وعدۀ تو خوش و وعید تو خوش استتو شاهدِ ما و ما شهیدِ تو خوش است
پروانه به شمع گفت: یارم باشیگفتا كه اگر كشتۀ زارم باشی
دَرْ رو به میان آتش و پاك بسوزگر می​خواهی كه در كنارم باشی
پروانه به شمع گفت: من بیش از توخون می​گریم به درد بر خویش از تو
چون تو سر زندگی نداری اینجادر پای تو مُردم و شدم پیش از تو
پروانه به شمع گفت: چون خوش افتادحالی كه مرا با چو تو سركش افتاد
گویند كه در سوخته افتد آتشاین سوختۀ تو چون در آتش افتاد
پروانه به شمع گفت: كیفر بردیموز دستِ تو جان یك ره دیگر بردیم
شمعش گفتا: كنون مترس از آتشكان آتشِ سینه سوز با سر بردیم
پروانه به شمع گفت: گرینده مباششمعش گفتا: ز من پراكنده مباش
كاتش بسرم چو اشك در پای افتادسر می​فكنندم كه سر افكنده مباش
پروانه به شمع گفت: می​سوزم خویششمعش گفتا كه نیستی دور اندیش
یك لحظه تو سوختی و رستی از خویشمن شب تا روز سوختن دارم پیش
پروانه به شمع گفت: می​سوزم زارشمعش گفتا كه سوختن بادت كار
زان می​سوزی كه می​پرستی آتشآتش مپرست و كافری دست بدار
پروانه به شمع گفت: چندی سوزمشمعش گفتا: سوختنت آموزم
تو پر سوزی به یكدم و من همه شبمی​سوزم و می​گریم و می​افروزم
پروانه به شمع گفت: آخر نظریشمعش گفتا: ز من نداری خبری
پروانۀ شمعی دگرم من همه شبتو می​سوزی از من و من از دگری
پروانه به شمع گفت: كم سوز مراشمعش گفتا: شیوه میاموز مرا
شب می​سوزم تا برهم روز آخرچون روز آید خود برسد روز مرا
پروانه به شمع گفت: دمسازی منمی​بینی و می​كنی سراندازی من
با این همه گر چه نیست با جان بازیدر عشق تو كس نیست به جانبازی من
پروانه به شمع گفت: غم بیشستیگر سوز من و تو را نه در پیشستی
هرچند سرِ منت نبودست دمیای كاش كه یك دمت سرِ خویشستی
پروانه كه شمع دلگشایش افتاددلبستگی گره گشایش افتاد
گردِ سرِ شمع پایكوبان می​گشتجان بر سرش افشاند و به پایش افتاد
چون شمعِ جمال خود به پروانه نمودپروانه ز شوقِ او فرود آمد زود
شمعش گفتا: چه بود گفت: آمده​امتا جمله تو باشم و نمی​یارم بود