قرآن کریمبه زبان فارسی

۱۰۸-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
آن یكی قلاب را بگرفت شاهخواست تادستش ببرد پیش راه
قلب زن مرد مرقع پوش بوداز حقیقت ذرۀ باهوش بود
گفت با خانه بریدم این زمانتا نهم مالی كه دارم در میان
چون بسوی خانه بردندش فرازاو مرقع بركشید و گشت باز
برهنه استاد پیش شهریارگفت اكنون كار باید كرد كار
زانكه این قلاب را از هرچه هستماحضر قلبیست این ساعت بدست
شاه گفتش از چه میگفتی دروغگفت تا در دین نباشم بی فروغ
عیب خود پوشیدم از بیم هلاكدر لباس خاص بی عیبان پاك
از چنین عیبی چو در روی آمدمزان لباس پاك یكسوی آمدم
تا نه بیند كس مرقع در برماهل دل را بدنگوید بر سرم
گر شدم بد نام در پیش سپاهجانب آن قوم میدارم نگاه
زانكه بد نامی ایشان خواستنكفرم آید كفر نتوان خواستن
شاه را از راستی آن جوانوقت خوش شد عفو كردش آن زمان
چند خواهی بود مرد ناتمامنه بدو نه نیك و نه خاص ونه عام
چون قلم شو عشق را بسته میانپس بسر عشق بگشاده زفان
زانكه گر نبود ترا با عشق كارتو خری باشی بمعنی بی فسار