آن یكی دیوانۀ میگفت زاركز همه عالم مرا اینست كار
تا كنم بر روی خاكستر نشستخاك میریزم بسر از هر دو دست
هم پلاسی را بگردن افكنمهم كنب را بر میان محكم كنم
اشك میبارم بزاری بردوامچكنم و چكنم همی گویم مدام
تاكسی كو پیشم آید راز جویگویدم آخر چه بودت باز گوی
من بدو گویم كه ای صاحب مقاممی ندانم می ندانم و السلام
چكنم و چكنم همیشه جفت ماستمی ندانم می ندانم گفت ماست
گر در این میدان كشندت یك دمیبرتو تابد از تحیر عالمی
ور ره این پرده نگشاید ترااین همه افسانۀ آید ترا
گر ترا دانش اگر نادانیستآخر كار تو سرگردانیست