عیسی مریم بخواب افتاده بودنیم خشتی زیر سر بنهاده بود
چون گشاد از خواب خوش عیسی نظردید ابلیس لعین را بر زبر
گفت ای معلون چرا استادۀگفت خشتم زیر سر بنهادۀ
جملۀ دنیا چو اقطاع منستهست آن خشت آن من این روشنست
تا تصرف میكنی در ملك منخویش را آوردۀ در سلك من
عیسی آن از زیر سر پرتاب كردروی را برخاك عزم خواب كرد
چون فكند آن نیم خشت ابلیس گفتمن كنون رفتم تو اكنون خوش بخفت
چون پس خشت لحد خواهی فتادخشت بر خشتی چرا خواهی نهاد
چون گل از خونابۀ دل میكنیاز پی دنیا چرا گل میكنی