نیك مردی بود از زن پای بستپیش ركن الدین اكافی نشست
پس ز دست زن بسی بگریست زارگفت بی او یكدمم نبود قرار
نه طلاقش میتوانم داد مننه توانم گشت از او آزاد من
زانكه جانم زنده از دیدار اوسترونقم از نازش بسیار اوست
لیك ترك دین و سنت میكندزانكه بر بوبكر لعنت میكند
گرچه میرنجانمش هر وقت سختمینگوید ترك این آن شور بخت
نه ازو یك روز بتوانم بریدنه ازو این قول بتوانم شنید
میسزد گردل ازین پر خون كنمدر میان این دو مشكل چون كنم
خواجه گفت ای مرد اگر رنجانیشهر زمان سرگشته تر گردانیش
گر بگوئی از سر لطفیش رازاو دگر نكند زفان هرگز دراز
اعتقادی كژ درو بنشاندهاندنقلهای كژ برو برخواندهاند
گفتهاند او را كه بوبكر از مجازكرد ظلم و حق ز حق میداشت باز
باز كرد آل پیمبر را ز كاركرد بر باطل خلافت اختیار
ملك بودش آرزو بگشاد دستنی بحق بر جای پیغمبر نشست
او چنین بوبكر دانستست راستبر چنین بوبكر بس لعنت رواست
لعنتی كو كرد ما هم میكنیمما هم این لعنت دمادم میكنیم
گر چنین جائی ابوبكری بودآن نه بوبكری كه بومكری بود
گر چنین بوبكر را دشمن شویگر بدیده تیرۀ روشن شوی
لیك چون بوبكر صدیق آمدستجان او دریای تحقیق آمدست
صبح صادق از دم جان سوز اوستآفتاب از سایه هر روز اوست
صدق او سر دفتر هفت آسمانستقدس او سر جمله هر دو جهانست
جان پاكش را دو عالم هیچ نیستذرۀ در جانش میل و پیچ نیست
هست بوبكر این چنین نه آن چناندوستان را می مپرس از دشمنان
گر بدی گفتند مشتی بی فروغدر حق اوآن دروغست آن دروغ
هست بوبكر آنكه بر سنت رودگر چنین نبود بر او لعنت رود
گر چنین گوئی زنت آید براهپس زفان در بند آید از گناه
مرد شد شادان وبا زن گفت رازتوبه كرد آن زن وزان ره گشت باز
از صحابه سی هزار و سه هزاراز میان جانش كردند اختیار
او كجا در بندآب و جاه بودكاب و جاه او همه اللّه بود
آنكه از عرش و فلك فارغ بودشك نباشد كز فدك فارغ بود