سالك آمد پیش خاك باركشگفت ای افكندۀ تیماركش
هر كجا سریست در هر دو جهانگر برون آری درون داری نهان
توخمیر دست قدرت بودۀحامل اسرار فطرت بودۀ
چون ز چاراركان بحق ركنی تراستنقد ركنی گر ز تو جویم رواست
گرچه بار و رنج داری از برونلیك بار گنج داری از درون
در كنارت گنج بینم صد هزاربا میان آر آنچه داری در كنار
هر كرا گنجی بود خاصه غریبدیگران را كی گذارد بی نصیب
چون تو میدانی كه هستم راز جویسر گنج خویش با من باز گوی
بر دل مستم دری بگشای توسوی مقصودم رهی بنمای تو
زین سخن چون خاك راه آگاه شدباد در كف همچو خاك راه شد
گفت آخر من كه باشم در جهانتا بود رازیم پیدا ونهان
من ندارم هیچ جز افسردگینیست بر من وقف الا مردگی
بر نهاد من قضا بگشاد دستپس لبادم آمد و برگاو بست
اولم از خاك ره برداشتندپس چو خاكم خاكسار انگاشتند
من زنومیدی چنین افسردهامخفته درخاكی وخاكی خوردهام
گاو را چون دشمن من میكنندجمله را درخرمن من میكنند
بر تن خود بار دارم همچو كوهباگروهی هر زمان گیرم گروه
گرچه گشتم ذره ذره زیر پایذرۀگردش ندیدم هیچ جای
روز و شب از درد این افسردهاممی ندانم زندهام یا مردهام
آنچه بر من رفت از ظلم و فساددر بدل خواهند از ننگم معاد
در مضیقی بس خطرناكم ازینخاك بر سر بر سر خاكم ازین
مردگان را جمله در من مینهندمرگ را زرین نهنبن مینهند
من میان مردگانم بیخبركی مرا از زندگی باشد اثر
زندگی كی یابی از مرده دلیترك من كن چون ندارم حاصلی
سالك آمد پیش پیر پاك زادشرح حال خویش پیش پیر داد
پیر گفتش هست خاك باركشعالم حلم و جهان خلق خوش
گر تحمل میكنی چون خاك تودر دو عالم همچو آبی پاك تو
ذرۀ گر تو تحمل میكنیهمچو خورشیدی تجمل میكنی
هركه او موئی تحمل خوی كردمشك خلقش عالمی پر بوی كرد