سالك آمد چون شكر پیش نباتگفت ای سرسبزیت زاب حیات
پاكیت چون آب ذاتی آمدهقابل نفس نباتی آمده
فالق الحب از نوا داده تراحبه حب صد نوی داده ترا
سبز پوشان را تو محرم آمدیلاجرم سر سبز عالم آمدی
قوت ارواح و بینائی ز تستدلگشائی و دل افزائی ز تست
در جهان نوباوۀ هر دم تراستصد بهشت عدن در عالم تراست
جملۀ دارو و درمان از تو رستگل ز تو بشكفت و ریحان از تو رست
نیست خاری از تو بی سر وسهینیست ناری ظاهر از تو بی بهی
نار چون از شاخ سبزت بردمیددرد موسی را بهی آمد پدید
قصه انی انااللّه زان تستسدرۀ و طوبی بهم درشان تست
خواجۀ كونین منت از تو یافتدر نماز انگور جنت از تو یافت
عشق حنانه چو آتش از تو خاستآن حنین او چنین خوش از تو خاست
كی بود شرح عصای تو مراموسئی باید كه گوید از عصا
چون تو سر سبزی دولت یافتیموی در نشو و نما بشكافتی
پس بسوی بحر جوئی بردۀچون تو داری عود بوئی بردۀ
یا ببوئی زنده گردان جان منیا بساز از داروئی درمان من
زین سخن بس تلخ شد عیش نباتنی شكر گفتی نماندش در حیات
گفت تا كردم برون سر از زمینروز و شب از شوق مینالم چنین
روزكی چندی چو سیرابی كنمبعد از آن رخساره چون آبی كنم
چون بسر سبزی بیابم راستیسر نهم در زردی و در كاستی
سر برارم تازه در آغاز كارپس فرو ریزم به آخر زردوزار
گه نهندم اره بر سر سخت سختگه ببرندم بسختی لخت لخت
گه بسوزندم چو خاكستر كنندگاه از داسی تنم بی سر كنند
گه خورند و گاه ریزندم بخاكشرح دادم قصۀ بس دردناك
آنچه میجوئی مرا با خویش نیستزانكه با من رنگ و بوئی بیش نیست
چون ندارد رنگ و بوی من سریكی گشاید از منت هرگز دری
سالك آمد پیش پیر خوش زفانكرد حال خویش پیش او عیان
پیر گفتش هست اشجار و نباتاز صغار و از كبارش مثل ذات
عاقل و كامل كبارش آمدندبیدل و مجنون صغارش آمدند
هركه جان را محرم دلخواه یافتچون شجر سرسبزی این راه یافت
یا كمالی یافت بر درگاه اویا نه شد دیوانه دل در راه او
هركه او دیوانه شد از دلنوازهرچه دل میخواستش میگفت باز