عامربن قیس قطب نه فلكترۀ یك روز می زد بر نمك
پس خوشی میخورد بی نان تره اومینشد از جای خود یك ذره او
سایلی گفتش كه ای مرد بلندگشتۀ آخر بدین تره پسند
عامرش گفتا كهدر عالم بسیقانعند الحق بكم زین هم بسی
گفت كیست آخر بگو از مردمانكو بكم زین هست قانع این زمان
گفتدنیا هركه بر عقبی گزیدشد بكم زین غره چون دنیا گزید
زانكه دنیا در بر دین ذرهایستصد هزاران ذره در هر ترهایست
پس كسی كو كرد دنیا اختیارگشت قانع او بكم زین صد هزار
چون بكم زین می نشاید غره بودپس ز دنیا بیشتر در تره بود
آنچه بیشست از همه دنیا مراستگر خورم بیش از همه دنیا رواست
هركه در راه قناعت مرد شدملك عالم بر دل او سرد شد
خشك یا تر گرده چون زد بر پنیرفارغ آمد از وزیر و از امیر