بود ازان اعرابی شوریده رنگكرد روزی حلقۀ كعبه بچنگ
گفت یارب بندۀ تو برهنهستوی عجب برهنگیم نه یك تنهست
كودكانم نیز عریان آمدندلاجرم پیوسته گریان آمدند
من ز مردم شرم میدارم بسیتو نمیداری چه گویم با كسی
چند داری برهنه آخر مراجامۀ ده این زمان فاخر مرا
مردمان چون آن سخن كردند گوشبرزدندش بانگ كای جاهل خموش
از طواف آن قوم چون گشتند بازمرد اعرابی همی آمد بناز
از قصب دستار و ز خز جامه داشتگوئیا ملك جهان را نامه داشت
باز پرسیدند ازو كای بی نوااین كه دادت گفت این كه دهد خدا
چون من آن گفتم مرا این داد اووین فرو بسته درم بگشاد او
آنچه گفتم بود آن ساعت روازانكه به دانم من او را از شما