سالك آمد پیش آدم خون فشانتاازان دم یابد از آدم نشان
گفت ای بنیاد فطرت ذات تودو جهان پر شور ذریات تو
تا ابد اعجوبۀ عالم توئیاصل كرمنا بنی آدم توئی
در زمین و آسمان لشكر تراستجسم و جان و جزو و كل یكسر تراست
مركز دنیا و دین مطلق توئینقطۀ عالم صفی حق توئی
هم توئی بر صورت اصل آمدهصورتی از صورتش فصل آمده
هم خمیر دست حق دایم تراستجان بحق بیواسطه قایم تراست
هم دلت را اصبعین قدرتستجان پاكت مرغ خاص حضرتست
چون توداد نقطۀ مردم دهیهشت جنت را بیك گندم دهی
طفل ره بودی كه در زیر و زبرسجده كردندت ملایك سر بسر
باز چون در راه دین بالغ شدیاز دوعالم تا ابد فارغ شدی
گرملك بسیار عالم دیده بودكس بنامی زان همه نرسیده بود
جمله را تعلیم هر اسم از تو خاستوز مسمی ذرۀ قسم از تو خاست
چون تو استاد ملایك آمدیجمله مملوك و تو مالك آمدی
از مسمی ابجدی در حد مندر من آموز اي اب هم جد من
چند سوزم جان پرسوزم ببینروز من شب شد شب و روزم ببین
آدم معصوم گفت ای مرد راهمی بباید شد ترا تا پیشگاه
پیشگاه دولت دین مصطفاستپیش او شو تا شود این كار راست
گرچه میدانم دوای این طلبنیست با او این دوا كردن ادب
درحضور او ز ما دولت مخواهدولت آنجا جوی و آنجا جوی راه
زانكه فردا انبیا و اولیاشجمله ره جویند در زیر لواش
هركه در راه محمد ره نیافتتا ابد گردی ازین درگه نیافت
دولت دنیا و دین درگاه اوستانبیا را قبله خلوتگاه اوست
دولت آنجا جوی و دین آنجا طلبمرجع اهل یقین آنجا طلب
پیش گیر اكنون ره و عالم ببیننوح بر راهست او را هم ببین
سالك آمد پیش پیر سرفرازدر میانآورد با او نقد راز
پیر گفتش هست آدم اصل كلعز را بفروخته بخریده ذل
جسته ازتخت خداوندی كناربندگی را كرده در دل اختیار
از بهشت عدن آزاد آمدهدر غم بنده شدن شاد آمده
بود نور قدسی هم پیراهنشخواست كان بیرون فتد از گردنش
زانكه او را بندگی مطلوب بودلاجرم در بندگی محبوب بود
بندگی راترك جنت گفت پاكعاشق آسا از بهشت آمد بخاك