مرغكیست استاده چست افتاده كارنیست بر شاخش چو هر مرغی قرار
جملۀ شب تا بروز او نعره زنمی در آویزد بیك پا خویشتن
جملۀ شب بی قراری میكندنالۀ خوش خوش بزاری میكند
چون همه شب بر نیاید كار اوخون چكد یك قطره از منقار او
چون رود یك قطره خون از دل برونشدل چو دریائی شود زان قطره خونش
شور ازان یك قطره در دریافتدوآتشی زان شور در صحرا فتد
پس دگر شب با سر كار آید اوهمچنان در نالۀ زار آید او
چون نه سر دارد نه پای آن كار اوكی رسد آن نالهای زار او
تاترا كاری نیفتد مردواركی توانی ناله كرد از دردكار