قرآن کریمبه زبان فارسی

۳۴۱-المقالة الخامسة الثلثون

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
سالك آمد موج زن جان از وفاپیش صدر و بدر عالم مصطفی
حال او اینجا دگرگون اوفتادخاك بر سر كرد و در خون اوفتاد
گفت ای سلطان دارالملك دینوی رسول خاص رب العالمین
ای دل افروز همه دین گسترانوی سپیدار همه پیغامبران
ای ملك را بوده استاد ادبوی فلك را كرده ارشاد طلب
ای مه و خورشید عكس روی توعرش و كرسی جفتۀ در كوی تو
آفرینش را توئی مقصود بسچون تو اصلی پس توئی موجود بس
بهترین جملۀ وز حرمتتبهترین امتان شد امتت
بهترین شهرها هم شهر تستبهترین قرنها از بهر تست
بهترین هر كتاب از حق تراستبهترین هر زفان مطلق تراست
بهترین خانها بیت اللّه استوان ترا هم قبله هم خلوتگه است
چون بهینی در بهینی یا بهینپیشت آمد قطرۀ ماء مهین
گرچه ننگی‌ام ولی زان توامعاشق دیرینه حیران توام
گرچه دارم بیعدد بی‌حرمتیتو منه بیرون مرا از امتی
ازدرت گر هیچ درماند یكیهیچ در دیگر نماند بی شكی
از درت آن را كه نگشاید دریتا ابد نگشایدش در دیگری
گرچه راهت پای تا سر نور بودلیكراهی سخت دورادور بود
من بهر در می‌شدم در راه توتا رسیدم من بدین درگاه تو
زان بهردر رفتم و هر گوشۀتادهندم در ره تو توشۀ
زان همه درها كه آن در راه تستتا ابد مقصود من درگاهتست
چون بعون توبدین درآمدموز در تو خاك بر سر آمدم
گر دهی یك ذره جانم را عیاناز میان جان نهم جان بر میان
چون دو عالم سایه پرورد تواندهم زمین هم آسمان گرد تواند
از در تو من كجا دیگر شومگر شوم بی امر تو كافر شوم
چون بهشتم جز سر این كوی نیستاز چنین در ناامیدی روی نیست
از هدایت كسر من پیوند كنهدیۀ بخش و مرا خرسند كن
مصطفای مجتبی سلطان دینچون شنود این سر ز سرگردان دین
دید كان سالك تظلم می‌نمودرحمتش آمد تبسم می‌نمود
گفت تا با تو توئی ره نبودتعقل عاشق جان آگه نبودت
یكسر موی از تو تا باقی بودكار تو مستی و مشتاقی بود
لیك اگر فقر و فنا می‌بایدتنیست در هست خدا می‌بایدت
سایۀ شو گم شده در آفتابهیچ شو واللّه اعلم بالصواب
لیك راه تو درین منزل شدننیست الا در درون دل شدن
گرچو مردان حال مردان بایدتقرب وصل حال گردان بایدت
اول از حس بگذر آنگه از خیالآنگه از عقل آنگه از دل اینت حال
حال حاصل در میان جان شوددر مقام جانت كار آسان شود
پنج منزل درنهاد تو تراستراستی تو بر تو است از چپ و راست
اولش حس و دوم از وی خیالپس سیم عقلست جای قیل وقال
منزل چارم ازو جای دلستپنجمین جانست راه مشكلست
نفس خود را چون چنین بشناختیجان خود در حق شناسی باختی
چون تو زین هر پنج بیرون آمدیخرقه بخش هفت گردون آمدی
خویشتن بی خویشتن بینی مدامعقل و جان بی عقل و جان بینی تمام
جمله می‌بینی بچشم دیگریجمله می‌شنوی و تو باشی كری
هم سخن گوئی زفان آن تو نههم بمانی زنده جان آن تو نه
گر بدانی كاین كدامین منبع استقصۀ بی یبصر و بی یسمع است
چون تو باشی در تجلی گم شدهتونباشی مردم ای مردم شده
موسی آن ساعت كه بیهوش اوفتاددر نبود و بود خاموش اوفتاد
در حلول اینجا مرو گر ره رویدر تجلی رو تو تا آگه روی
چون بدین منزل رسیدی پاكبازگر همه بر گویمت گردد دراز
چون ره جان بی نهایت اوفتادشرح آن بی حد و غایت اوفتاد
آنچه آنجا بینی از انواع رازصد هزاران سال نتوان گفت باز
چون تو خود اینجا رسی بینی همهحل شود دنیائی و دینی همه
پس برو اكنون و راه خویش گیرپنج وادی در درون در پیش گیر
چون شدت آیات آفاقی عیانزود بند آیات انفس را میان
داد یك یك عضو خود نیكو بدهظلم كن بر نفس و داد اوبده
زانكه حق فردا ز یك یك عضو توباز پرسد بل ز یك یك جزو تو
چون دل سالك قرین راز گشتاز پس آمد كرد خدمت بازگشت
سالك آمد پیش پیر محترمبازگفتش قصۀ خود بیش و كم
پیر گفتش مصطفی دایم بحقدر جهان مسكنت دارد سبق
نقطۀ فقر آفتاب خاص اوستدر دوكونش فخر از اخلاص اوست
فقر اگرچه محض بی سرمایگیستباخدای خویشتن همسایگیست
این چه بی سرمایگی باشد كه هستتا ابد هر دو جهانش زیر دست
چون بچیزی سر فرو نارد فقیرپس ز بی سرمایگی نبود گزیر
سر بسر هستند خلقان جهانجملۀ مردان حق را میهمان
هرچه از گردون گردان می‌رسداز برای جان مردان می‌رسد
خلق عالم را برای اهل رازخوان كشیدستند شرق و غرب باز
وی عجب ایشان برای گردۀروز و شب از نفس خود آزردۀ