قرآن کریمبه زبان فارسی

۳۴۳-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
از اكابر بود شیخی نامداردید در خواب آن بزرگ كامگار
كو براهی میشدی روشن چو ماهیك فرشته آمدی پیشش براه
پس بدو گفتی كه عزمت تا كجاستگفت عزم من بدرگاه خداست
آن فرشته گفتش آخر شرم دارتو شده مشغول چندین كار و بار
این همه اسباب و املاكت بودپس هوای حضرت پاكت بود
كار و بار خویش میداری عزیزقرب حق باید بسر باریت نیز
این همه لنگر ز تو آویختهچون شوی با نور حق آمیخته
روز دیگر مرد از آن غم شد هلاكهرچه بودش سر بسر در باخت پاك
یك نمد پاره كه از وی جامه ساختآن نگه داشت و دگر جمله بباخت
چون شب دیگر بخفت آن پاكبازآن فرشته در رهش افتاد باز
گفت هان قصد كجا داری چنینگفت قصد قرب رب العالمین
گفت آخر بی خرد آنجا رویبا چنین ژنده نمد آنجا روی
با نمود آنجا مرو ای حق شناسبا خداوند جهان آخر پلاس
شد حجاب راه عیسی سوزنیاز نمدسازی تو خود را جوشنی
روز دیگر مرد آتش بر فروختوان نمود پاره بیاورد و بسوخت
دید القصه شب دیگر بخوابكان فرشته كرد سوی او شتاب
گفت عزم تو كجاست ای نامدارگفت نزدیك خدای كامگار
آن فرشته گفت ای بس پاكبازچون تو كردی هرچه بود از خویش باز
تو كنون بنشین مرو زین جایگاهچون تو بنشستی بیاید پادشاه
چون همه سوی حق آمد پوی توحق خود آید بیشك اكنون سوی تو
پاك شو از هرچه داری و ببازتا حقت در پاكی آید پیش باز
تا نتابد نقطۀ‌درویشیتنبود از قربخدا بی خویشیت
نقطۀ فقرست پیشان همهفقر جانسوزست درمان همه
گر بفقرت نیست فخری چون رسولهست دینت شرك و فضل تو فضول
فقر همچون كعبه چار اركان نمودپنجمش جز ذات حق نتوان نمود
در زمان مصطفی این هر چهاربر صحابه بود دایم آشكار
جوع و جان بازی و ذل و غربتستچون گذشت این چار پنجم قربتست
جمله را بی جوع آرامی نبودهیچ كس در نان و در نامی نبود
جملۀ اصحاب جانباز آمدندعاشق و مرد و سرانداز آمدند
جمله را عزی كه بود ازذل بودلاجرم هر جزو ایشان كل بود
جمله در غربت وطن بگذاشتنددل ز زاد و بود خود برداشتند
لاجرم در فقر سلطان آمدندبهترین خلق دو جهان آمدند
در بیابانی كه صعلوكان راهدر ركاب آرند پای آن جایگاه
خواجگان از عشق دستار آن زمانجمله در خانه گریزند از میان
گر تو هستی مرغ عشق و مرد راهازدر حق صد هزاران دیده خواه
تا بدان هردیده عمری بنگریخویشتن بینی مخنث گوهری
هر زمانت تازه انكاری دگردر بن هر موی زناری دگر
پس بچندان چشم چون كردی نگاهبار دیگر صد هزاران گوش خواه
تا بدان هر گوش در لیل ونهاربشنوی از درگه حق آشكار
كای مخنث گوهر اینجا بار نیستعشق حق را با مخنث كار نیست
مرد می‌باید نه سر او را نه پایجمله گم گشته درو او در خدای
گر بود یك ذره در فقرت منینبودت جاوید روی ایمنی