ظالمان كردند مردی را اسیرریختند آبی برو چون ز مهریر
میزدندش چوب و او میگفت زاردست من گیر ای خدای كامگار
شیخ مهنه میگذشت آنجایگاهخادمی گفتش كه ای سلطان راه
گر از ایشانش شفاعت میكنیهمچنان دانم كه طاعت میكنی
این شفاعت گفت چون آرم بجایكین زمان یاد آمد او را از خدای
هر كرا این لحظه آید یاد ازودل دریده سر بردیده باد ازو
یاد آن بهتر كه آرام آوردمار را چون مور در دام آورد