شد مگر معشوق طوسی ناتواندر عیادت رفت پیشش یك جوان
فاتحه آغاز كرد آنجایگاهتا دمد بادی بران مجنون راه
گفت اگر دادم بخواهی داد توچون بخوانی بر حق افكن داد تو
هیچ درخور نیست این درویش راجمله او را بایدم نه خویش را
هرچه هست و بود خواهد بود نیزهست اورا جمله زیبا و عزیز
نقد بود آنجا همه چیزی ولیكبندگی و ذل میبایست نیك
لاجرم در قالب آدم دمیدبندگی رادر خداوندی كشید
شور در بازار عالم اوفكندجملۀآفاق در هم اوفكند
صد جهان بد پر خداوندی بزوراز جهان بندگی برخاست شور