قرآن کریمبه زبان فارسی

۳۹-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
چون ز لیلی گشت مجنون بی قرارروز و شب در شهر می‌گردید خوار
گفت لیلی را كسی كان خیره مردجمله گرد شهر می‌گردد بدرد
گفت اگر در عشق باشد استواریك دمش با شهر گردیدن چكار
بعدازان شد سر بصحرا در نهادپای ناكامی بسودا در نهاد
گشت میكردی بصحرا ژاله باراز سرشكش گشته صحرا لاله زار
گفت لیلی هست او در عشق سستنیست صحرا گشتن از عاشق درست
بعدازان در ناتوانی اوفتادمردن او را زندگانی اوفتاد
بودش از بی طاقتی بیم هلاكزار میخفتی میان خار و خاك
گفت لیلی نیست او در عشق زاریك نفس با خواب عاشق را چه كار
بعدازان شد عشق لیلی غالبشگم شد از مطلوب جان طالبش
یكدمش فریاد واویلی نمانداز قدم تا فرق جز لیلی نماند
تن فرو داد و چنان در كار شدكز وجود خویشتن بیزار شد
دل ز دستش رفت و در خون محو گشتجمله لیلی ماند مجنون محو گشت
گر همی بودیش میل صد طعامخواندی آن جمله لیلی را بنام
از زفانش البته هرگز یكدمینامدی بیرون بجز لیلی همی
در نمازش ای عجب بی عمد اوذكر لیلی آمدی الحمد او
در تشهد در ركوع و در سجودنام لیلی بودی او را در وجود
گر نشستی هیچ و گر برخاستیزو همه لیلی و لیلی خواستی
این خبر گفتند با لیلی مگرگفت اكنون عشقش آمد كارگر
تا كه در گنجید چیزی دیگرشمی نیامد عشق لیلی در خورش
چون كنون برخاست اوكلی ز دستعشق من كلی بجای او نشست
گنجدی در عشق اگر درگنجدیعاشق این جاسنجدی كم سنجدی
تا بود یك ذره از هستی بجایكفر باشد گر نهی در عشق پای
عشق در خود محو خواهد هر كه هستورنه نتوان برد سوی عشق دست
هركه انگشتی برد آنجایگاههمچو انگشتی بسوزد پیش راه
عشق از فانی توان آموختنفانی آنجا كی تواند سوختن
گر تو پیش عشق فانی میرویغرق آب زندگانی میروی
ور ز هستی می‌بری یك ذره توتا ابد زان ذره مانی غره تو
تا بود یك ذره هستی در میانبركناری از صفای صوفیان
صوفئی نتوان بكسب اندوختندر ازل آن خرقه باید دوختن