آن یكی پرسید از مجنون مگركز سخنها تو چه داری دوستر
گفت من لا دوستر دارم مدامتاكه جان دارم مرا لامی تمام
گفت تا باشد نعم ای بیخبرلاتو از بهر چه داری دوستر
گفت وقتی كردم از لیلی سؤالكای رخت خورشید را داده زوال
دوستم داری چنین گفتا كه لامیكشم بر پشتی آن لا بلا
از زفانش تا كه لا بشنودهاماز دل و جان عاشق لابودهام
نیست لایق لاجرم اصلا مرایك سخن لا واللّه الالا مرا
عشق را جانی بباید آتشیندوزخی با آتش او همنشین
تا دل عشاق افروزنده شداز تف آتش چنین سوزنده شد
آتش از عشقست در سوز آمدهگرم در عشق دلفروز آمده
جملۀ ذرات پیدا ونهاننقطۀ عشقست در هر دوجهان