كرۀ میتاخت سلطان در شكارمیگریخت از وی شكار بیقرار
بر ایاز افتاد اشك آنجایگاهشاه گفتش ای غلام نیك خواه
از چه پیدا شد چو باران اشك توگفت چون پنهان نماند از رشك تو
تاچرا تو بادتك تازی براهاز پی چیزی كه بگریزد ز شاه
چون توئی خواهندۀ این بینواواو ز تو بگریزد این نبود روا
گفت اسب اندر عقب زان تازمشتا بگیرم یا فرو اندازمش
گفت شد یك رشك من اینجا هزارتامرا گیری نه اورادر شكار
گفت ازانش می بگیرم دردناكتا كشم اورا و خون ریزم بخاك
گفت اكنون رشك من شد صد هزارتا چرا نكشی مرا وانگاه زار
گفت ازانش میكشم من ای غلامتاخورم او را كه خواهد این مقام
گفت شد رشك من اینجا بی قیاستا چرا قوتی نسازی از ایاس
گفت اگر من قوت سازم از تنتمحو گردی هیچ ناید از منت
گفت لا واللّه اگر شاه جهانقوت خود سازد ازین شوریده جان
گر كنون هستم غلامی ناكسمآن زمان محمود گردم این بسم