بود شاهی را غلامی سیمبرهم ادب از پای تا سر هم هنر
چون بخندیدی لب گلرنگ اوگلشكر گشتی فراخ از تنگ او
ماه را خورشید رویش مایه دادمهر را زلف سیاهش سایه داد
دام مشكینش چوشست انداختیجان بهای و دل ز دست انداختی
راستی از بس كژی كان شست بودصیدش از هفتاد فرقت شست بود
ابروی او در كژی طاق آمدهراستی محراب عشاق آمده
مردمی چشم او در جادوئیترك تازش در میان هندوئی
از میانش بود دل در هیچ و بسوز دهانش روح در ضیق النفس
لعل او را وصف كردن راه نیستزانكه كس از آب خضر آگاه نیست
این غلام دلربای جان فزایپیش شاه خویش استادی بپای
از قضا روزی مگر در پیش شاهكرد بسیاری همی در خود نگاه
شاه حالی دشنۀ زد بر دلشجان بداد و آن جهان شد منزلش
پس زفان در خشم او بگشاد شاهگفت تا چندی كنی بر خود نگاه
گه علم میبینی و بازوی خویشگه نظاره میكنی بر موی خویش
گه كنی در پا و در موزه نگاهگه نهی از پیش و گاه از پس كلاه
گه شوی مشغول در انگشتریخودپرستی تو و یا خدمت گری
چون چنین تو عاشق خویش آمدیبهر خدمت از چه در پیش آمدی
ترك خدمت گیر و خود را میپرستبعدازین برخیز و با خود كن نشست
دعوی خدمت كنی با شهریارخود ز عشق خویش باشی بی قرار
گرچه خود را سخت بخرد میكنیدر حقیقت خدمت خود میكنی
من ز تو بر مینگیرم یك نظرتو زخود دیدن نمیآئی بسر
مردم دیده چو خود بینی نكردجای خود جز دیده میبینی نكرد
كار نزدیكان خطر دارد بسیچون تواند جست نزدیكی كسی