قرآن کریمبه زبان فارسی

۵۱-المقالة الثالثه

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
سالك همچون موكل بر سریپیش میكائیل شد چون مضطری
گفت ای فرمانده هر مخزنیبی تو نتوان خورد هرگز ارزنی
ای مفاتیح جهان در دست توحامل عرشی و كرسی پست تو
ابر و باران قطرۀ عمان تسترزق و روزی ریزه از خوان تست
هر شبی ازتودل افروزی رسدباز هر روزی ز نو روزی رسد
گر ترا نبود بروزی هیچ برگكی نشیند شبنمی بر هیچ برگ
ور عنان باد پیچی یك دمیكی نسیم خوش جهد در عالمی
تا ابد سرسبزی خلقان ز تسترعد و برق و برف و هم باران ز تست
طفل بستان را چو از پستان میغتازه گردانی ز شیری بیدریغ
بر رخ بستانش از بهر فرحبركشی آن طفل را قوس قزح
تا چو با این قوس بتواند نشستقاب قوسینش مگر آید بدست
طفل عشقم تربیت كن هم مراتا برون آری ازین ماتم مرا
چون شنود القصه میكائیل رازگفت ای بیچاره بر راهی دراز
من كه میكائیلم اینجا برچه ‌امشوق حق را عشق دین را خود كه ام
گه بباران بازمانده گه ببرقروز و شب مشغول كار غرب و شرق
رعد بانگیست از دل پر درد منباد یك شمه ز باد سرد من
برف و باران اشك بسیار منستبرق از جان شرر بار منست
گه ز آهم میغ پرده می‌شودگه زنومیدی فسرده می‌شود
سوز و جوش و اشك بسیارم نگرسر برار آخر سر و كارم نگر
من چو خود سرگشتۀ كار خودمروز و شب در درد و تیمار خودم
تو برو كاین در ز من نگشایدتجز درون خویشتن نگشایدت
سالك آمد پیش پیرو راز گفتحال خود با پیر یك یك بازگفت
پیر گفتش آنكه میكائیل اوستلطف را و رزق را دادن نكوست
هر دو عالم را مدد زو میرسدرزق دادن تا ابد زو میرسد
رزق را از پادشاه دادگرجان میكائیل می‌بینم ممر
هر كه رزاقی ندید از پیشگاههست او در شرك نیست او مرد راه