خواجۀ اكافی آن برهان دینگفت سنجر را كه ای سلطان دین
واجبم آید بتو دادن زكاتزانكه تو درویش حالی در حیات
گر ترا ملك وزری هست این زمانهست آن جمله ازان مردمان
كردۀ از خلق حاصل آن همهبر تو واجب میشود تا وان همه
چون از آن خود نبودت هیچ چیززین همه منصب چه سودت هیچ نیز
از همه كس گر چه داری بیشترمیندانم كس ز تو درویشتر