| وَ مِنْ كِتاب لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ | از نامه های آن حضرت است |
| اِلى مُعاوِيَةَ جَواباً، وَ هُوَ مِنْ مَحاسِنِ الْكُتُبِ | در جواب معاویه، که از بهترین نامه هاست |
| اَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ اَتانى كِتابُكَ تَذْكُرُ فيهِ اصْطِفاءَ اللّهِ مُحَمَّداً | اما بعد، نامه ات به من رسید که در آن نامه مبعوث شدن محمّد |
| صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لِدينِهِ، وَ تَأْييدَهُ اِيّاهُ بِمَنْ اَيَّدَهُ | صلّی اللّه علیه وآله را از جانب حق برای دینش، و یاری شدن آن حضرت را از سوی خداوند به وسیله |
| مِنْ اَصْحابِهِ! فَلَقَدْ خَبَا لَنَا الدَّهْرُ مِنْكَ عَجَباً، اِذْ طَفِقْتَ | یارانش یادآور شده ای! روزگار بر ما از جانب تو مسأله ای شگفت را پنهان داشت، چون می خواهی |
| تُخْبِرُنا بِبَلاءِ اللّهِ تَعالى عِنْدَنا، وَ نِعْمَتِهِ عَلَيْنا فى نَبِيِّنا! | ما را از آنچه خداوند به ما مرحمت فرموده باخبر کنی، و از نعمت وجود پیامبرش که به ما داده آگاه سازی! |
| فَكُنْتَ فى ذلِكَ كَناقِلِ التَّمْرِ اِلى هَجَرَ، اَوْ داعى | در این مسأله همچون کسی هستی که خرما را به سوی هَجَر (منطقه پرخرمای بحرین) ببرد، یا شاگردی |
| مُسَدِّدِهِ اِلَى النِّضالِ. وَ زَعَمْتَ اَنَّ اَفْضَلَ النّاسِ فِى الاِْسْلامِ فُلانٌ | که بخواهد به استاد تیراندازش تعلیم تیراندازی دهد. تصور کردی برترین مردم در اسلام فلان |
| وَ فُلانٌ، فَذَكَرْتَ اَمْراً اِنْ تَمَّ اعْتَزَلَكَ كُلُّهُ، وَ اِنْ نَقَصَ لَمْ يَلْحَقْكَ | و فلان هستند، چیزی را متذکر شده ای که اگر صحیح باشد به تو ربطی ندارد، و اگر نادرست باشد |
| ثَلْمُهُ. وَ ما اَنْتَ وَ الْفاضِلَ وَ الْمَفْضُولَ، وَ السّائِسَ وَ الْمَسُوسَ؟! | صدمه ای برای تو در آن نیست. تو را با بالاترین و پست تر، و رئیس و مرئوس چکار؟ |
| وَ ما لِلطُّلَقاءِ وَ اَبْناءِ الطُّلَقاءِ وَ التَّمْييزَ بَيْنَ الْمُهاجِرينَ الاَْوَّلينَ | بردگان آزاد شده و فرزندان آزاد شده را با تمیز بین مهاجران نخستین، |
| وَ تَرْتيبَ دَرجاتِهِمْ، وَ تَعْريفَ طَبَقاتِهِمْ؟! هَيهاتَ! لَقَدْ حَنَّ قِدْحٌ | و ترتیب درجات آنان، و شناساندن طبقاتشان چه رابطه؟! هیهات! تیری که از تیرهای مسابقه نبود |
| لَيْسَ مِنْها، وَ طَفِقَ يَحْكُمُ فيها مَنْ عَلَيْهِ الْحُكْمُ لَها! اَلاتَرْبَعُ اَيُّهَا | صدا داد، محکومی را تماشا کن که حاکم بر حاکم شده! ای آدمیزاد، چرا با این بار گران و |
| الاِْنْسانُ عَلى ظَلْعِكَ، وَ تَعْرِفُ قَصُورَ ذَرْعِكَ، وَ تَتَاَخَّرُ حَيْثُ اَخَّرَكَ | پای لنگ سر جایت نمی نشینی، و کوتاهی و ناتوانیت را تشخیص نمی دهی، و به جایگاه معیّنی که قضا و قدر الهی |
| الْقَدَرُ؟! فَما عَلَيْكَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ، وَ لا لَكَ ظَفَرُ الظّافِرِ؟ | برایت حکم کرده بازنمی گردی؟! تو را زیانی نرسد اگر کسی مغلوب شود، و سودی نرسد اگر کسی غالب گردد! |
| وَ اِنَّكَ لَذَهّابٌ فِى التِّيهِ، رَوّاغٌ عَنِ الْقَصْدِ. اَلاَ تَرى ـ غَيْرَ مُخْبِر | راهرو بیابان گمراهی هستی، و به شدّت از راه مستقیم منحرفی. مگر نمی بینی ـ گرچه منظورم آگاه |
| لَكَ، وَلكِنْ بِنِعْمَةِ اللّهِ اُحَدِّثُ ـ اَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فى سَبيلِ اللّهِ | کردن تو نیست بلکه برای یادآوری نعمت های حق می گویم ـ که گروهی از مهاجران و انصار |
| مِنَ الْمُهاجِرينَ والاَْنْصارِ ـ وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ ـ حَتّى اِذَا اسْتُشْهِدَ شَهيدُنا | در راه خدا شهید شدند و برای هریک مرتبه ای است، تا اینکه شهید ما حمزه به شهادت رسید |
| قيلَ سَيِّدُ الشُّهَداءِ، وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ | به او سیّدالشهداء لقب داده شد، و پیامبر صلّی اللّه علیه وآله او را |
| بِسَبْعينَ تَكْبيرَةً عِنْدَ صَلاتِهِ عَلَيْهِ؟! اَوَ لاتَرى اَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ | به وقت نماز بر جنازه اش به هفتاد تکبیر اختصاص داد؟! آیا ملاحظه نمی کنی که قومی در راه خدا |
| اَيْديهِمْ فى سَبيل اللّهِ ـ وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ ـ حَتّى اِذا فُعِلَ بِواحِدِنا ما فُعِلَ | دستشان از بدن جدا شد و برای هر یک مقامی است، ولی زمانی که دست یکی از ما جدا شد |
| بِواحِدِهِمْ قيلَ الطَّيّارُ فِى الْجَنَّةِ وَ ذُو الْجَناحَيْنِ؟! وَ لَوْلا ما نَهَى | او را طیران کننده در بهشت و دارای دو بال نامگذاری کردند؟! اگر ستایش |
| اللّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَكَرَ ذاكِرٌ فَضائِلَ جَمَّةً تَعْرِفُها | از خویش را خداوند نهی نکرده بود، این گوینده فضایل بسیاری را یادآوری می کرد که قلوب بیدار |
| قُلُوبُ الْمُؤْمِنينَ، وَ لاتَمُجُّها آذانُ السّامِعينَ. فَدَعْ عَنْكَ مَنْ | اهل ایمان به آن معرفت دارد، و گوشهای شنوندگان شنیدن آنها را کنار نیندازد. کسی راکه به طمع صید |
| مالَتْ بِهِ الرَّمِيَّةُ، فَاِنّا صَنائِعُ رَبِّنا، وَ النّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ | دنیا از راه حق منحرف شده واگذار، که مسلّماً ما دست پرورده پروردگارمان هستیم، و مردم پس از آن تربیت شده |
| لَنا. لَمْ يَمْنَعْنا قَديمُ عِزِّنا، وَ لا عادِىُّ طَوْلِنا عَلى قَوْمِكَ اَنْ | ما هستند. عزت دیرین و بزرگی پیشین ما بر شما مانع از اختلاط و آمیختگی |
| خَلَطْناكُمْ بِاَنْفُسِنا، فَنَكَحْنا وَ اَنْكَحْنا فِعْلَ الاَْكْفاءِ، وَ لَسْتُمْ | ما با شما نشد، همانند اقوامِ همسان از شما همسر گرفته و به شما همسر دادیم، در صورتی که شما به این مقام و |
| هُناكَ. وَ اَنّى يَكُونُ ذلِكَ كَذلِكَ وَ مِنَّا النَّبِىُّ وَ مِنْكُمُ الْمُكَذِّبُ، | و منزلت نبودید. چگونه مقامی همچون مقام ما را داشته باشید در حالی که پیامبر از ما و ابوجهل دروغزن از شما، |
| وَ مِنّا اَسَدُ اللّهِ وَ مِنْكُمْ اَسَدُ الاَْحْلافِ، وَ مِنّا سَيِّدا شَبابِ اَهْلِ | اسداللّه از ما و اسد سوگندهای جاهلی (یکی از مشرکان بدنام) از شما، دو سیّد جوانان اهل |
| الْجَنَّةِ وَ مِنْكُمْ صِبْيَةُ النّارِ، وَ مِنّا خَيْرُ نِساءِ الْعالَمينَ وَ مِنْكُمْ حَمّالَةُ | بهشت از ما و کودکان آتش از شما، بهترین زنان جهان از ما و حمّالة الحَطَب |
| الْحَطَـبِ ، فى كَثيـر مِمّا لَنا وَ عَلَيْكُـمْ . | از شماست، و بسیاری دیگر از این مقوله که بهترینش از ما و بدترینش از شماست. |
| فَاِسْلامُنا ما قَدْ سُمِعَ، وَ جاهِلِيَّتُنا لاتُدْفَعُ، وَ كِتابُ اللّهِ | اسلام ما به گوش همه رسیده، و وضع پاک ما در دوران جاهلیت قابل ایراد نیست، و کتاب خدا |
| يَجْمَعُ لَنا ما شَذَّ عَنّا، وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحانَهُ: «وَ اُولُوا | آنچه از (حقوق وبرتری) ما پراکنده گشته جمع نموده، و آن گفتار خدای پاک است: «به حکم کتاب خدا |
| الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْض فى كِتابِ اللّهِ» وَ قَوْلُهُ تَعالى: | بعضی از خویشان به بعضی دیگر سزاوارترند» و سخن خدای بزرگ است: |
| «اِنَّ اَوْلَى النّاسِ بِاِبْراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِىُّ وَ الَّذينَ | «شایسته ترین مردم به ابراهیم آنهایی هستند که از او پیروی نمودند و این شایسته ترین پیامبر و کسانی هستند که |
| آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِىُّ الْمُؤْمِنينَ». فَنَحْنُ مَرَّةً اَوْلى بِالْقَرابَةِ، وَ تارَةً | ایمان آوردند، و خداوند سرپرست مؤمنین است». پس ما از طرفی به سبب خویشی، و از جهت دیگر |
| اَوْلى بِالطّاعَةِ. وَ لَمَّا احْتَجَّ الْمُهاجِرُونَ عَلَى الاَْنْصارِ يَوْمَ السَّقيفَةِ | به علّت پیروی نمودنْ به خلافت سزاوارتریم. زمانی که مهاجران در سقیفه به قرابت وخویشی خود |
| بِرَسُولِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَلَجُوا عَلَيْهِمْ. فَاِنْ يَكُنِ الْفَلْجُ بِهِ | با رسول خدا صلّی اللّه علیه وآله بر انصار استدلال کردند پیروز شدند. اگر این قرابت دلیل برتری است |
| فَالْحَقُّ لَنا دُونَكُمْ، وَ اِنْ يَكُنْ بِغَيْرِهِ فَالاَْنْصارُ عَلَى دَعْواهُمْ. | پس حق با ماست نه با شما، و اگر دلیلی دیگر دارد انصار بر ادعای خویش باقی اند. |
| وَ زَعَمْتَ اَنّى لِكُلِّ الْخُلَفاءِ حَسَدْتُ، وَ عَلى كُلِّهِمْ بَغَيْتُ. | گمان کردی که من بر تمام خلفا رشک برده ام، و بر آنان طغیان نموده ام. |
| فَاِنْ يَكُنْ ذلِكَ كَذلِكَ فَلَيْسَ الْجِنايَةُ عَلَيْكَ، فَيَكُونَ الْعُذْرُ اِلَيْكَ. | اگـر ایـن اسـت جنایتی بر تـو نشـده تا از تو پـوزش بطلبـم. |
| * وَ تِلْكَ شَكاةُ ظاهِرٌ عَنْكِ عارُها * | «اگر هم بوده گناه این ننگ دامن تو را نمی گیرد» |
| وَ قُلْتَ: اِنّى كُنْتُ اُقادُ كَما يُقادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ حَتّى اُبايِعَ! | گفته ای: مرا می کشیدند به همان گونه که شتر مهار در بینی را می کشند تا بیعت کنم! |
| وَ لَعَمْرُ اللّهِ لَقَدْ اَرَدْتَ اَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ، وَ اَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ. | به خدا قسم خواسته ای مرا سرزنش کنی ستایش کرده ای، و رسوا نمایی ولی خود رسوا شده ای. |
| وَ ما عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضاضَة فى اَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً ما لَمْ يَكُنْ شاكّاً | برای مسلمان از اینکه مظلوم باشد نقصی نیست تا وقتی که دچار شک |
| فى دينِهِ، وَ لا مُرْتاباً بِيَقينِهِ. وَ هذِهِ حُجَّتى اِلى غَيْرِكَ قَصْدُها، | در دین، و تردید در یقین نباشد. قصدم بیان این حجت برای غیر توست (زیرا تو شایسته آن نیستی) |
| وَ لكِنّى اَطْلَقْتُ لَكَ مِنْها بِقَدْرِ ما سَنَحَ مِنْ ذِكْرِها. | ولی از حجّت به اندازه آنچه بیانش پیش آمد برایت اظهار کردم. |
| ثُمَّ ذَكَرْتَ ما كانَ مِنْ اَمْرى وَ اَمْرِ عُثْمانَ; فَلَكَ اَنْ تُجابَ عَنْ هذِهِ | سپس آنچه میان من و عثمان روی داد یادآوری کرده ای، محض نسبتی که با او داری پاسخ |
| لِرَحِمِكَ مِنْهُ : فَاَيُّنا كانَ اَعْدى لَهُ، وَ اَهْدى اِلَى مَقاتِلِهِ؟ | داده می شوی: از من و تو کدام یک دشمنیش با او بیشتر بود، و راه را برای قتل او هموارتر کرد؟ |
| اَ مَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ وَ اسْتَكَفَّهُ، اَمْ مَنِ | آیا آن که یاریش را از او دریغ ننمود و از او خواست به جایش بنشیند و دست از اعمالش بردارد، یا کسی که |
| اسْتَنْصَرَهُ فَتَراخى عَنْهُ، وَ بَثَّ الْمَنُونَ اِلَيْهِ | عثمان از او یاری خواست و او یاری دادنش را به تأخیر انداخت، و سپاه مرگ را بر سرش ریخت |
| حَتّى اَتى قَدَرُهُ عَلَيْهِ؟! كَلاّ وَ اللّهِ لـَ«قَدْ عَلِمَ اللّهُ الْمُعَوِّقينَ مِنْكُمْ | تا قضای حق بر او جاری شد؟! قسم به خدا چنین نیست،«خداوند از شما مانعان از یاری را می شناسد و نیز به آنان که |
| وَ الْقائِلينَ لاِِخْوانِهِمْ هَلُمَّ اِلَيْنا; وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ اِلاّ قَليلاً». | به برادران خود گفتند به سوی ما آیید; و به هنگام جنگ جز تعداد کمی حاضر نمی شوند آگاهی دارد». |
| وَ ما كُنْتُ لاَِعْتَذِرَ مِنْ اَنّى كُنْتُ اَنْقِمُ عَلَيْهِ اَحْداثاً، فَاِنْ كانَ الذَّنْبُ | در مقام آن نیستم که از عیب گرفتنم بر بدعتهای او عذرخواهی کنم، اگر ارشاد و راهنمایی |
| اِلَيْهِ اِرْشادى وَ هِدايَتى لَهُ، فَرُبَّ مَلُوم لا ذَنْبَ لَهُ. | کردنم گناه است، چه بسا کسی که سرزنش شود و او را گناهی نیست. |
| * وَ قَـدْ يَسْتَفيـدُ الظِّنَـةَ الْمُتَنَصِّـحُ * | «گاهی انسانی در اثر اصرار در خیرخواهی مورد تهمت قرار می گیرد» |
| وَ ما اَرَدْتُ اِلاَّ الاِْصْلاحَ ما اسْتَطَعْتُ، وَ ما تَوْفيقى اِلاّ بِاللّهِ، | من تا توانستم جز اصلاح را نخواستم، توفیقی ندارم جز از جانب خدا، |
| عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ اِلَيْهِ اُنيبُ. | به او توکل کردم و به او بازمی گردم. |
| وَ ذَكَرْتَ اَنَّهُ لَيْسَ لى وَ لاَِصْحابى عِنْدَكَ اِلاَّ السَّيْفُ! فَلَقَدْ | و گفتی مرا و یارانم را نزد تو جز شمشیر نیست! راستی که |
| اَضْحَكْتَ بَعْدَ اسْتِعْبار! مَتى اَلْفَيْتَ بَنى عَبْدِالْمُطَّلِبِ عَنِ الاَْعْداءِ | پس از اشک ریختن خنداندی! پسران عبدالمطّلب را چه زمانی دیدی به دشمنان |
| ناكِلينَ، وَ بِالسُّيُوفِ مُخَوَّفينَ؟! | پشت کننـد، و از شمشیـرها بترساننـد؟! |
| * لَبِّثْ قَليلاً يَلْحَقِ الْهَيْجا حَمَلْ * | «اندکی درنگ کن تا حَمَل به صحنه جنگ برسد» |
| فَسَيَطْلُبُكَ مَنْ تَطْلُبُ، وَ يَقْرُبُ مِنْكَ ما تَسْتَبْعِدُ، وَ اَنَا | به زودی کسی که دنبال اویی به دنبال تو آید، و آنچه دور می پنداری به تو نزدیک شود، من با |
| مُرْقِلٌ نَحْوَكَ فى جَحْفَل مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الاَْنْصارِ، وَ التّابِعينَ لَهُمْ | سپاهی از مهاجران و انصار و تابعین که راه آنان را به نیکویی پیمودند به شتاب به سوی |
| بِاِحْسان، شَديد زِحامُهُمْ، ساطِع قَتامُهُمْ، مُتَسَرْبِلينَ سِرْبالَ | تو می آیم، لشگری سخت انبوه، که گرد و غبارشان فضا را گرفته، و جامه مرگ |
| الْمَوْتِ، اَحَبُّ اللِّقاءِ اِلَيْهِمْ لِقاءُ رَبِّهِمْ، قَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرِّيَّةٌ بَدْرِيَّةٌ، | به تن دارند، و بهترین ملاقات برای آنان لقاء خداوند است، آنان را فرزندان بدر |
| وَ سُيُوفٌ هاشِمِيَّةٌ، قَدْ عَرَفْتَ مَواقِعَ نِصالِها فى اَخيكَ وَ خالِكَ | و شمشیرهای بنی هاشم همراه است، که خود خبرداری لبه تیز آن شمشیرها چگونه بر بدن برادر و دایی |
| وَ جَدِّكَ وَ اَهْلِكَ، «وَ ما هِىَ مِنَ الظّالِمينَ بِبَعيد». | و جدّ و خاندانت فرود آمد، «و این عذاب از ستمگران دور نیست». |