قرآن کریمبه زبان فارسی

نعت سید عالم علیه السلام

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
مهترین هر دو عالم مصطفاستانبیاء و اولیا را رهنماست
خواجه ثقلین و سلطان جهانذرّۀ از نور او كون و مكان
بهترین ومهترین جزو و كلمهدی اسلام و هادی سبل
سایه حق رحمة للعالمیننور شرعش در مكان و در مكین
جبرئیل از دست او شد خرقه پوشراه بینانش شده حلقه بگوش
نور او مقصود موجودات بودذات او چون معطی هر ذات بود
از تمام انبیا مقصود اوستبود موجودات را موجود اوست
عرش و كرسی قبله گاه كوی اوستهر دو عالم آفتاب روی اوست
سایه او بر زمین هرگز نتافتهر دو عالم همچو او دیگر نیافت
چرخ سرگردان شرع او شدستدایماً گردان برای او شدست
هیچ پیغمبر ندید این سروریدعوت كل امم را رهبری
ای ورای جسم و جوهر جای توهر دوعالم هست خاك پای تو
موسی از عشق تو شد بر كوه طوراز كمال عشق تو در غرق نور
من رانی ذات خود را دیده بازهم ز خود گفته ز خود بشنیده راز
بیت اسرایش شب معراج بودجبرئیل اندر میان محتاج بود
یك شبی در تاخت جبریل امینخازن حق پیك ربّ العالمین
گفت ای ختم همه پیغامبرانسوی حق امشب تو هستی میهمان
در گذر زین خاكدان تنگ نایزانكه می​خواند ترا امشب خدای
یك براق ازنور حق آورده بوددر میان صد هزاران پرده بود
روی او بر شكل روی آدمیدر ملاحت وز جلادت آن دمی
زیور كرّوبیان بسته ورااز دو عالم جای او بد ماورا
گفت امشب آن شبست ای بحر دینتا شود عین عیان عین یقین
از زمین و از زمان پرواز كندیدۀ اسرار معنی باز كن
صد جهان پر فرشته حاضراندانبیا استاده در ره ناظراند
غلغلی افتاده در كون و مكانزانكه اینجا می​رسد صدر جهان
هشت جنّت در گشاده در رهتبرتر از عرش آمده منزلگهت
حور و رضوان با طبقهای نثاراز برای تو ستاده بیقرار
آسمانها جمله در بگشاده​اندهرچه هست از بهر تو بنهاده​اند
یك زمان در سوی آن حضرت خرامتا شود كار همه عالم تمام
بر براق شاه برگشت او سوارزود بیرون راند از پنج و چهار
در زمانی از مكان بگذشته بودتا رسید آنجا كه آنجایی نبود
هرچه پیش آمد ورا از كایناتمی​گذشت ومحو می​كرد از صفات
تا بنزد آدم پیر آمد اوگفت ای آدم رموز سر بگو
گفت ای آدم دل و جان در پناهآدم بیچاره را از حق بخواه
بعد از آن مر نوح را تصدیق گفتاز كمال شوق او تحقیق گفت
موسی عمران ز شوق استاده بودغرقه گشته در تجلّی می​نمود
گفت امشب مر مرا از حق بخواهامّت تو گشتم ای پشت و پناه
دید ایوب ستم كش را بزارایستاده تن ضعیف و سوگوار
گفت ای درد مرا گشته دواچشم امید منی جانم ترا
از بلای عشق جانم وارهانامشب آور راز كلی در میان
بعد از آن دیدش سلیمان خدیوباز رسته از تمام مكر دیو
گفت ای سالار جمله انبیابس بود خود دیدن رویت مرا
بعد از آن در پیش ابراهیم شدگرچه جدّش بود هم تسلیم شد
گفت ای فرزند امشب مرتراستاز خداوند جهان شد كار راست
بعد از آن در نزد عیسی در رسیدصورت و معنی او پر نور دید
گفت زنهار ای رسول بحر و برتانیندازی تو هر سویی نظر
امشب این مسكین ز حق درخواست كنكار خلق و انبیا را راست كن
گر بهر چیزی فرود آیی براهكی توانی خورد جام ازدست شاه
چون صفات راه را بگذاشت اوهیچ چیزی درنظر نگذاشت او
پرتو نور تجلّی شد پدیددر زمان شد میم احمد ناپدید
تا نظر بر احمد رهبر فكندبرقع از روی حقیقی برفكند
ثمّ وجه اللّه ناگه شد عیانلال می​گردد ز شرح این زبان
در میان آن فنا دید او بقادر میان بد ابتداو انتها
در میان آن فنا صد گونه رازگفته با او سرّها هر گونه باز
در میان آن فنا صد گونه نورشعله می​زد در دلش اندر حضور
گفت با او سی هزار و شصت هزارجمله از اسرار سرّش بی شمار
سی هزار اسرار گفتا این مگویسی هزار دیگرش گفتا بگوی
بر علی كن سی دیگر آشكارخود درین اسرار ما را پاس دار
پس محمد چون وصال دوست دیدهر كمالی را كه آن اوست دید
گفت یا رب امّتم آزاد كنجمله رادر حشر تو دل شاد كن
گفت بخشیدم تمام امتتبلكه جمله از كمال حرمتت
چون محمد باز جای خود رسیدهر دوعالم در درون خویش دید
محو گشته فانی مطلق شدهدر جهان عشق مستغرق شده
سی هزار اسرار از سرّ كلامدر میان آورد از بهر نظام
سی هزار اسرار با حیدر بگفتباز حیدر شد بچاه اندر نهفت
با ابوبكر و عمر و هم راز گفتآن همه تمكین و با اعزاز گفت
خویش را كل دید و كل را خویش دیدهمچنان كز پس بدید از پیش دید
یاوران مصطفی یكسان بدنددوستدار خاندان از جان شدند
گر ابوبكرست صدیق آمدستپای تا سر عین تحقیق آمدست
گر عمر یك درّه دارشرع بوددائماً در زهد و شوق و ورع بود
بود صاحب شرع عثمان از حیااز دو دختر كار ساز مصطفی
یك زمان بی خواندن قرآن نبودسر آن دریافت تا قربان ببود
صاحب زوج بتولی مرتضاستبر یقین او پیشوای اولیاست
در دل او بود مكنونات غیبزان برآوردی ید بیضا ز جیب
راز خود با هیچكس هرگز نگفتدر شبانروزی یكی ساعت نخفت
موج می​زد در دلش دریای رازبود او سر حقیقت بی مجاز
گر نه او بودی نبودی ماه و خورگرنه او بودی نبودی بحر و بر
گرنه او بوی كجا دریافتیجوهر عطار كی دریافتی
گر نه او بودی نبودی و اصلیكار ما بودی همه بی حاصلی
گفته است او لو كشف را از یقینیك زمان بی خویشتن حق را ببین
در جوانمردی چو او دیگر نبودهمچو او در ملك یك صفدر نبود
گرنه او بودی درین ره پایداركی شدی مر دین احمد آشكار
چون صحابه غرق توحید آمدندنه چو تو پیرو بتقلید آمدند
جان خود ایثار كردند از نخستتا باول بود آخرشان درست
صد هزاران آفرین بر جانشانپاك باشد تا ابد دیوانشان
سالك آن باشد كه در یاران اودوست دارد مر وفاداران او
نور چشم مصطفی و مرتضیكشتۀ زهر و شهید كربلا
میوه باغ نبوّت برقرارعرش اعظم را مریشان گوشوار
آن یكی در زهر كرده جان نثاراین یكی در خاك و خون افتاده زار
جان خود ایثار كردند از یقیندر گذشتند از مكان و از مكین
یا رب این سر را تو می​دانی و بسخستگان عشق را فریاد رس