قرآن کریمبه زبان فارسی

رسیدن سالك با پرده دوم

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
برگذشت و پرده دیگر بدیدگشت پیدا درد چشم او پدید
پردۀ بس بی نهایت بی حجابپردۀ كانرا نباشد خود حساب
بود خرگاهی ز نور آن را طناباز طناب او جهان پر آفتاب
خرگه نوری كه پرنور آمدستلیك گه نزدیك و گه دور آمدست
هر دم از نورش نظر بگداختیبار دیگر نور هم بر ساختی
نور آن پرده عجب چون روح بودنه كسی هرگز ز كس آن را شنود
كرد زان نور معظّم نورهاداده جلوه زان میان طنبورها
جملگی در روشنی او شدهكام نور از كام كامش بستده
كرد از استاد اودیگر سؤالگفت ای استاد دیگر گوی حال
راز این نور دگر تو باز گویبا من مسكین دگر این راز گوی
گفت استادش كه این خرمن گه استروشنی راه را این در رهست
روشنی پرده زین نور آمدستگر نداند عقل معذور آمدست
بگذر از این نور و بگذار و برونور او بر او تو بسپار و برو
نور نور از نور این آمد پدیداز گمان اینجا یقین آمد پدید
برگذشت و شد بسوی پرده بازتا چه بیند بار دیگر پرده باز
می​گذشت و راه را در می​نوشتهرچه پیش آمد از آنجا می​گذشت
راز پرده مرو را حاصل نشدرنج برد او و در آن واصل نشد
می​گذشت او تا بپیری در رسیدروی آن مرد دگر در راه دید
دید پیری روی او مانند نوردختری در پیش و گشته با حضور
بود پیری صاحب رأی و خردبر همه دانا و واقف از خرد
آنچه او را از كتب حاصل شدهبر كمال عشق او واصل شده
سال​ها در خواندن او بیقراربا همه در كار لیكن بردبار
سال​ها دانست اسرار مراخوش همی خندید پیر نیك را
رفت پیش پیر پس كردش سلامتا كه پیرش كرد آنجا احترام
پیش پیر آمد بلب خاموش شددر صفای پیر او مدهوش شد
پیر گفتش این رموز و راز ماكرده آهنگ یقین از جابجا
از چه مدهوش آمدی نزدیك منپیش آی اكنون تو در ره یك ز من
پخته باش و اندرین پرده مترسگرچه هستی راه گم كرده مترس
پرده رازست و استادان زمنكرده هر یك بر صفت بشنو ز من
گرچه ترسان گشتۀ زین پرده توزود باشد تا شوی گم كرده تو
خود مكن گم لیك پرده گم بكنهرچه بینی بشنو از من این سخن
میگذر می​بین و می​رو پیشترزانكه این راهیست بیش از بیشتر
بنگر و بگذر بپرس از اوستادكاین همه اسرار ما را او نهاد
چون ترا استاد زین آگه كندهر چه بینی با تو آن همره كند
گفت ای پیر نكو رأی لطیفباز ده ما را جوابی تو ظریف
من ندانستم درین ره این چنینكز كجا گردد ترا این سر یقین
این چه دفتر باشد و این از چه چیزهست رمز این رموزت ای عزیز
رمز حال خود بگو با ما تو بازتا ببینم رمز تو بازاز نیاز
گفت ای پرسنده حال من بدانبگذر و بگذار ما را زین جهان
راز من هرگز كجا داند كسیراز من استاد داند بی شكی
گر تو خواهی مرد راز و راز دانرو ز استاد این حقیقت باز دان