قرآن کریمبه زبان فارسی

رسیدن سالك با پرده چهارم

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
چارمین پرده عجایب پرده بودپرده​های دیگران گم كرده بود
پردۀ در پردۀ در پردۀبی صفت دید او عجایب پردۀ
در میان پردۀ خضرا صفتبرتر از ادراك و وهم و معرفت
بود نوری ساطع و آتش نهادنور او بر سالك حیران فتاد
شعله​های تیغ گون بر هر صفتمی​زدندی هر زمانی یك صفت
برق استغنای او افروختهجملۀ عالم ازو افروخته
نور او بودی ز تحقیق و یقینكی شود این سر بر هركس یقین
بود نوری نه سرش پیدا نه بنكی درآید وصف او اندر سخن
از كمال صنع و از تف نظرراه او شد در زمان نزدیك تر
بود نوری رنگ رنگ از هم شدهجملۀ‌عالم ازو معظم شده
بود نوری از تجلّی در وصولاین مگر فهمی كند صاحب قبول
بود نوری زینت عالم شدهپرتوش تمكینی آدم شده
نور تحقیقی و یقین تر زان ندیدلال شد سالك چو آن هیبت بدید
رفت پیش پیر چون راهش بُد آنتا شود نور یقین او را عیان
در میان نور پیری زنده دیدذات او اندر یقین پاینده دید
بود پیری در میان نور درزو نباشد در جهان مشهور تر
صاحب اسرار كلّی گشته اولیك هم در پرده بد در جست و جو
سال​ها گردیده در شیب و فرازلیك هم مانده درون پرده باز
اوستاد او را بكلی كرده كلاو یقین خود بُده در راه كل
هم بنور او منور پرده​هاهم بطرح او مدوّر پرده ها
هم یقین او گمان برداشتهشعله​های نور را بفراشته
هم منیت در هویت باختهسرمدی در سر مدیت تاخته
راز اشیا را شده او پایدارهر دم از پرده شد و آشكار
جملۀ پرده ازو پر نور بودبود نزدیك و بمعنی دور بود
سبز خنگی زیر ران او بدیدچشم عالم همچو او دیگر ندید
سبز خنگی بر نهاده لاجورددر جهان بسیار دیده گرم و سرد
نور پرده تابداری كرده بوداز نهیب او خماری كرده بود
خیمه نوری طناب اندر طنابپرده​های او حباب اندر حباب
پس سلامی كرد اندر روی اوآنگهی آمد روان بر سوی او
دید رویش را تمامی همچو ماهاز تف رویش نمی​كرد او نگاه
چشم ره بین اندران حیران شدههم ز دیده روی او تیره شده
ذات او هر دم كمالی بیش داشتهر دم از نوعی جمالی می​نگاشت
یك قلم در دست و لوحی پیش اواندر آن جا آمده در جست و جو
هر زمان آن پیر می​كردی نظردر نظر كردن شده در رهگذر
ذات عیسی را درینجا گه بیانگر نمیدانی درین منزل نشان
در صفت هر دم فروتر آمدیاز سوی بالا فرو تر آمدی
هر نشیبی را بود ذاتی فرازهر فرازی را بود در عین راز
مرد ره بین چون چنان راهی بدیدهمچنان می​رفت تا او آرمید
گفت ای معنی و صورت جمله تودر برونی و درونی جمله تو
عكس نور تو شده هر دوجهاناز تو پیدا گشته این راز نهان
ای تمامت پرده ازتو روشنیعكس نعلت داده مه را روشنی
نور تو بگرفته در كون و مكاناین زمان هستی تو درعین عیان
ذات تو آمد صفات راهبرمر مرا راهی نما ای راهبر
عكس تو بر جان من شوقی نهاداین زمانم گوییا ذوقی نهاد
راه من بنمای در این جایگاهزانكه استادم بود در ره پناه
گفت ای پرسنده مجنون صفتاوستاد آنجا بداند معرفت
راه از من برتر آمد پیش اوراه پیدا می​شود در نور او
راه می​رو هر زمان واپس ممانتا مگر یابی امان اندر امان
راه دورست اندرین ره دار پایچون درین ره آمدی میدار پای
راه دورست و پر آفت ای عزیزهست اندر راه تو بسیار چیز
راه دورست وهمی بین و مترساندرین ره آی و می​بین و مترس
چست رو تا روی استاد جهانباز بینی راه جویی این زمان
تو اگر از راز من داری خبربازگویی راز با من سر بسر
سیرت استاد با من بازگویآنچه دیدی بر یقین پر راز گوی
كام این مسكین بیچاره برآرزانكه اندر راه گشتم سوگوار
اوستادم این زمان خودتم ز دستذات من گویی در آنجا گم بدست
هم تو آخر رمزی از استاد گویتا بدانم حال خود در جست و جوی
گفت ای پرسنده بشنو تو جوابانقلاب پرده میكن انقلاب
این زمان بسیار سالست ای عزیزتا بدانستم درین بسیار چیز
صنعت استاد دیدم سالهاهم ازو معلوم كردم حالها
راز استادم عیانی چند شدگرچه پای من كنون در بند شد
راز استادم عیان چندی نمودعاقبت آنجایگه بندی نمود
پرده را از سوی بالا می​نگرآن زمان از سوی پرده درگذر
تا شوی واقف ز راز اوستادكاین همه ترتیب كلی اونهاد
تو تماشای برون كن راه بینراه می​بین آنگهی شو راه بین
آنچه اول دیدۀ در پرده بازتو چه دیدی اولین پرده باز
حال ایشان جملگی با او بگفتراز راز ودر زمان اندر نهفت
گفت ایشان بازمانده در رهندجملگی خدمت گزار در گهند
مانده​اند حیران درین پرده عجببازمانده گشته​اند از این سبب
نورافشان جمله از نور منستراه كلّی هم ز نورم روشنست
هم ز بالا نور از من می​رودكار گاه نور از من میرود
لیك من هم نیز ازین حیران ترمدر میان پرده سرگردان ترم
هر زمان از منزلی آیم برهنیست مارا هیچ منزل از بنه
گاه در شیبم گهی اندر فرازباز می​جویم ز استاد این نیاز
باز می​جویم همی استاد خودتا مگر او را به بینم تا ابد
گر مرا در گردش آید در نهادمن نخواهم این همه بی اوستاد
سالها مقصود من او بوده استتا مرا استاد خود كی بوده است
اوستادم اوستاد جمله استاز خودی خود همه ترتیب بست
این همه ترتیب پرده اوستاداز برای دیدن خود او نهاد
اوست جمله لیك ناپیدا بمنزان شدستم این چنین شیدا بمن
اوست جمله لیك می​آید خطابهر دم از استاد كلی این جواب
نور خود را راز پنهانی مكنجز براه من تو گردانی مكن
جز براهم پرده دیگر مگردآنچه من گویم رهی دیگر مگرد
در ره و در پرده سرگردان شدممن چو تو در پرده​ها حیران شدم
معنیء داری ز من بالاتریاین زمان در آب تو تشنه​تری
گرهمی خواهی كه بینی اوستاداندرین راهت قدم باید نهاد
در چنین پرده ممان هر جای بازورنه مانی از برون پرده باز
من بسی این راه را طی كرده​املیك اكنون بازمانده بر درم
هركه این پرده بكلی راه بردبعد از آن این پرده را از ره سپرد
در زمان زان پرده بیند اوستادكاین همه ترتیب و قانون اونهاد
جهد كن ای رهبر پاكیزه رایتا نمانی همچو من اینجا بجای
راه رو در ره ممان ای پرده بازتا نگردد در عقوبت ره دراز
زود بگذر رو درآنجا راه جویگر تو هستی مرد راهش راه جوی
گفت ای پیر مبارك روی منیك زمان دیگر نگه كن سوی من
بازگوی احوال را هم بر تمامتا كه چندین پرده دارد احترام
چند پرده بایدم زینجا گذشتتا مرا گردد ازین اسرار گشت
چند دیگر پرده​ها اندر رهستكاین نه راهی خرد و رای كوتهست
گفت چارت پرده دیگر بروهم چنین میرو تو راه و می​شنو
غلغل و تسبیح پیران اندرانتا به بینی آن زمان عین عیان
جایگاهی خوفناك اندر رهستره گذارت این زمان آنجاگهست
تا نه پنداری كه راهی خرد شدای بسا كس كاندرین ره مرد شد
همچو تو بسیار كس من دیده​امدر مقام عشق صاحب دیده​ام
آنچه تو دیدی و هم بشنیده​ایتو كجا همچون من اینجا دیده​ای
راه تو بر سقف این پرده درستدر پس این پرده یك پرده درست
جهد كن تا خود ازو داری نگاهتا نگردد رنج برد تو تباه
جهد كن تا تو ازو می​بگذریور بمانی باز ازو غافل تری
زانكه سهمی با سیاست در رهتتا نه پنداری كه راهی كوتهست
این سخن حقا كه از تهدید نیستاین ز دیده می​رود تقلید نیست
هر كسی را زین سخن بویی دهندهركسی از معنیش شویی دهند
كی بیابد بوی این عقل فضولزانكه اسرایست بی فصل و فضول
راه بینا این ره از ایشان بپرسهر كه دیده باشدش آسان بپرس
بگذر از این پرده و كبر منیگر تو مرد راه بین روشنی
بگذر و بگذار استاد ازلتو طلب كن تا بیابی بی حیل
گر تو استاد ازل بشناختیاز همه كردارها پرداختی
ای دریغا درد مردانت نبودروزی مردانت میدانت نبود
ای دریغا قدر خود نشناختیعمر هرزه در صور در باختی
ای دریغا رنج تو ضایع شدهاندر اینجا كار تو ضایع شده
اوستاد چرخ آنجا باز جویآنچه گم كردی هم از خود باز جوی
اوستادت برد اندر پرده بازآمدی اندر درون پرده باز
پرده خود بر دریدی بی خبرهم ز استادت ندیدی هیچ اثر
پرده برداری باستادت رسیتو چنین در پرده مانده واپسی
ای دریغا در درون پردۀلیك خود را این زمان گم كردۀ
ای دریغا ای دریغا ای دریغهمچو ماهی این زمان در زیر میغ
ای دریغا گر از این بیرون شویخرقه پوش گنبد گردون شوی
زود بگذر هیچ آرامی مگیراندرین ره هیچ انجامی مگیر
بگذر ای دل تا نمانی باز پسزود بنگر راه و منگر باز پس
بگذر ای دل پرده از خود باز كناوستاد خرقه را آواز كن
تا مگر رویش ببینی در گذارتا شود اسرار كلی آشكار
بگذر این ره تو ممان در پرده بازگرنه بازیها كند این پرده باز
هرچه دیدی آن خیالی بود و بسهرچه گفتی آن محالی بود و بس
بازجوی استاد و بگذر شادوارچند باشی خوار و سرگردان نزار
چند مانی در نهاد خویشتنبگذر از این پرده​های جان و تن
چون شنید این راز از استاد پیرهم نظر آمد مرو را دستگیر
پس قدم در راه بنهاد و برفتبرق وار اندر ره افتاد و برفت
می​شد اندر ره عیان اندر نهانباز می​گردید او در هر زمان
راه را می​دید و می​برّید راهتا مگر جایی رسد زان جایگاه
خود بخود می​گفت این راز او براهمی​گذشت و می​نوشت آنگاه راه
زار و حیران ناتوان و مستمندبازمانده دل نزار و تن به بند
بند راه او همین صورت شدهراه كرده بی حد و ماتم زده
گفت این خود كرده​ام اندر عیاناین چنین هرگز كه كرد اندر جهان
من چنین حیران در این راه درازتن ضعیف و دل نزار وجان گداز
این كه من كردم كه كردست او بخوددور افتادم دریغا از خرد
دور افتادم چنین بیچاره منزار و محروم وزخان آواره من
ای دریغا راه من دور اوفتاداز چه سر تا پای مهجور اوفتاد
من چه دانستم درین راه درازتا مرا باشد قرین كار ساز
من نه تنها زار اندر ره شدممن كجا اینجای مرد ره شدم
ای دریغا رنج برد و سعی منصرف شد اندر چنین راه فتن
ای دریغا هیچكس آگه نشدهیچكس با من كنون همره نشد
آن بلا را هم بخود برداشتمخلق بدگو را بخود بگماشتم
این بلای خلق بر من جور كرداین چنین از پرده​ام در دور كرد
من ندانم تادگر ره باز منباز بینم روی خویشان ووطن
كی بیاران دگر من در رسماین چنین حیران بمانده در پسم
كی شود دیدار استادم یقینتا گمان من شود كلّی یقین
كی سپارم راه كلّی را تمامتا شود زان حضرتم حاصل تمام
این مرادم حاصل آید یا نه خودبازماندم این چنین حیران بخود
كار من در عاقبت پیدا شودتا درین راهم رهی پیدا شود
این همه سعی تو گردد ناپدیدكی در آن حضرت همی خواهی رسید
برتر از عقلست راه پیچ پیچراه دور و چون به بینی هیچ هیچ
در كمال عزّ هرگز كی رسممن ندانم تا در آنجا كی رسم
حاصلم گردد ز راز بی نشانترجمان من شود این ترجمان
حاصلم گردد ندانم تا كه چونمر مرا آنجا كه باشد رهنمون
رهنمایم كیست در راه یقینتا مگر بیرون شوم از كفر و دین