چونكه ابراهیم در آتش فتاددر میان آتش او بس خوش فتاد
آتش صورت بمعنی گشت بازآنگهی بررای دیگر كرد ساز
بود صورت آتشی بس سهمناكشعله او گشت آنجا تفت ناك
چونكه ابراهیم اندر وی فتادراز خود بر لمعه آتش گشاد
هركه او تسلیم شد در آتششگشت ریحان و گل آنجا آتشش
چونكه آتش آتش او را بدیدآتش صورت شد او را ناپدید
آتش روحانی از عزّت بتافتآتش دیگر ز روحانی بیافت
آتش معنی عشق آمد پدیدمعنی دیگر ز عشق آمد پدید
كل آتش چون خلیل كل پدیدبعد از آن گلها در آنجا بشكفید
آتش آنجا گاه یكسر كشت گلچون نظر كرد و بدید او عكس كل
نقش كل هرجا كه او حاصل شودگر بود آتش از آن واصل شود
گفت حق یا نار كونی شو تو بردآتش آنجا گاه كلّی گشت سرد
چون ندا آمد كه آتش سرد شوچون شنید آتش كه ما را بردشو
گشت ریحان و گل آنجا آشكارگشت ابراهیم آتش را نگار
هركه او در آتش مطلق شوددر زمان آواز از آنجا بشنود
چون به بینی آتش عشقش دمیچون توانی بود آنجا یك دمی
چونكه آتش گشت واصل از نداچون ندا آید تو جانت كن فدا
ازندا تو جان خود ایثار كنهر دوعالم را پر از انوار كن
آتشی واصل شد از عشق نداچون نداند كرد آتش جان فدا
آتشی چون میشود واصل ازوچون نگردی یك دمی واصل ازو
آتش ابراهیم را چون روح گشتتا كه ابراهیم از وی برگذشت
تن فدا مانند ابراهیم كنجان خود در راه او تسلیم كن
تن فدا كن هر زمان در راه حقتا شود این جان توآگاه حق
آتش طبعی تو چون گل شودآنگهی ذات تو تو كلّی كلّ شود
آتش طبع تو چون ریحان شودجان تو خوش بوی و مشك افشان شود
آتش طبعی ز ره بردار تودیده عشق یقین بگمار تو
آتش طبعی بكش ای بی خبرتا از آئینه بیابی تو اثر
هست آیینه دل و تو صورتیتو بمثل بلغمی با قوتی
زود ناقورت ز صورت دور كنآنگهی آئینه دل نور كن
دل ترا آئینه كون و مكاناین زمان در صورت حسی نهان
زنگ شرك آوردۀ در وی بسیكی نماید مر ترا زین سر بسی
آینه چون زنگ دارد پاك كنبعد از آن آهنگ روح پاك كن
تا بدین آئینه تو راهی بریدر زمانی هر دو عالم بنگری
زود این كل را بكلی برزدایتا شود پیدا دلیل و رهنمای
زود این آئینه از پرده برآرتا شود كلّی ترا آن آشكار
زود آئینه برون كن از غلافتا شود پیداترا كل بی خلاف
زود آئینه بده بر صیقلیتاكند صافی ترا بر مصقلی
زود آئینه برآور پیش خوداندرو بنگر زمانی بی خرد
در درون پردۀ ناموس بینخویش را آئینه افسوس بین
چون دو آئینه كه گردد روبهمروشنی باشد ترا از بیش و كم
این رموز از آن بزرگ راه بینیافتم اندر عیان عین الیقین
شرح این آیینه بسیاری بگفتدرّ این معنی عجایب او بسفت
عشق این آیینه را او آب دادبعد از آن ترتیب این آئین نهاد
روی جانان اندر و پیدا شدهای بسا كس كاندرین سودا شده
عقل هر دم بر خلاف آینهمیكند او مكرها هر آینه
گر تو این آینه داری صاف راسرّ این آئینه گردد قاف را را
گر تو آئینه كنی دو روی راجمله یك باشد ولی دو روی را
ثمّ وجه اللّه را از دیده دیدنقشها گردد ازو كل ناپدید
هست این آئینه آئین دو كونمینماید رازهای لون لون
هست این آئینه كل معرفتكی كند آئینه را آن جا صفت
پر صفت كردند این آئینه راره نبردند اندرین آئینه را
هركسی عكسی ازین آئینه یافتلیك هرگز هیچكس آئینه یافت؟
جز محمد سرّ این كس را نگشتاو بدانست این رموز هفت و هشت
لیك خود را كل كل در كل بیافتگرچه در پرده بسی او ذل بیافت
سعی باید برد اگر میبشنویتو بدین گفتار كلّی بگروی
چون شود آئینه پیدا پیش توبد مبین و جمله نیك اندیش تو
چون ببینی روی خود آن جایگاهیك زمانی تو نظر كن پیش گاه
تا ببینی آنچه با خود كردۀزانكه هم آئینه و هم پردۀ
هرچه كردی پیشت آید عاقبتای دریغا راه تو بر عاقبت
خیز تا رازی مگر بنمایدتبی ره صورت رهی بگشایدت
چند سرگردان این پرده شویچند خود را راه گم كرده شوی
راه نزدیكست از تو دور شدبود نزدیك ارچه از ره دور شد
نور عقشت گر رهی بنمایدتدر زمانی راز دل بگشایدت
نور عشق از عالم جان برترستذاتش از كون و مكان هم برترست
نور عشق از عالم تحقیق شدلیك هر كس را نه این توفیق شد
گر ترا توفیق در كار افكندراه این پرده تمامت بر درد
گر نباشد عشق تو بی رهبریتو همی خواهی كه برخود ره بری
گر نباشد عشق در كون و مكانكی شود هرگز ترا عین عیان
گر نباشد عشق تو خود كی شویاندرین منزل كجا هرگز شوی
آینه است این عشق و دل شیدا نمودهرچه بد در آینه پیدا نمود
آینه چون در درون پرده استنور خود كلّی در آن گم كرده است
چون برون آید ز پرده آینهرخ نماید هرچه هست هر آینه
چون به بینی كل تو آیینه استخویشتن را بین كه كل یك آینه است
چون ترا آئین نباشد زین سخنكی توانی یافت این راز كهن
زود در آئین خود در ساز شویك دمی با آینه همراز شو
صیقل عشق از دلت پاكی كندكی ترا آئینه اش خاكی كند
آینه اول بآتش در كنندبعد از آن آن را بخاكستر كنند
صیقلی چون آینه دارد بدستپس كند او رادر آن حالی بدست
اولش خاكستری ریزد دروبعد از آن رویش دراندازد ازو
چند روز از یكدگر خالی كندتا ورا روشن تن و صافی كند
چون شود صافی و بنماید جمالهمچنان خاكسترش ریزد ببال
تاكه او نیكو و صافی تر شودروشنی او از آن خوشتر شود
عكس خود اول ببیند اندروبار دیگر در نهد صیقل درو
چند بارش هم چنین از روی رنگجمله بردارد از آنجا بی درنگ
سعی بی حد میبرد آن جایگاهتاكه پیدا میشود آن جایگاه
روی عكس و هرچه پیش آید وراهمچنان آن عكس بنماید ورا
آینه در پرده گر باشد مدامكی ترا بنمایدت عكسی تمام
آینه چون زنگ باشد روی راتف زنگ آرد در آنجا موی را
موی درآئینه تو هرگز مكنتانگردد كم ترا سرّ سخن
این دل تو آینه است اندر نهانلیكن اندر آن نهان عین عیان
هست این آئینه دل با هر كسیاوفتاده در ره این گل بسی
آینه چون در گل و تاریك هستلاجرم رخ را نه بینی درنشست
آینه چون از غلاف آید بروندر نمودن باشد اوعین فنون
آینه عشقست اندر دل نهاندر میان جان جمال حق عیان
آینه چون این زمان در پرده استاز تف آن راه جان گم كرده است
چون در آیی از درون پرده راراه یابی بر معانی پرده را
هست این آیینه بر عكس خیالهرچه بینی هست از عین محال
زنگ شرك از دل بكن خالی همیاندرین آئینه بنگر یك دمی
روی دل صافی بكن تو بی خیالمعنی جان را ببین تو لامحال
معنی آئینه را تو باز بیندر درون دل تو صاحب راز بین
تن ترا از هر رهی برده خلافهست بگرفته در آئینه غلاف
پاك كن آئینه را در هر نفسپیش او شو تا نمانی باز پس
هركه او در راه استادست بازهمچنان كز راه افتادست باز
هركه اندر پرده ره باز ماندتاابد او بی دل و بی ساز ماند
راه بینا این بدان گفتم همیتانهی بر این جراحت مرهمی
گر كسی در راه خواهد رفتن اوهم سخن در راه خواهد گفتن او
تاكه آن را نیز نزدیكش شودراه بروی زود و آسان بسپرد
آن سخنها راه باشد راهبرچند خواهی گفت اكنون راهبر
چند گویم راه تو بر پرده استسالك دل راه خود گم كرده است
راه اونزدیك خواهد شد همیاندرین ره پیر خواهدشد همی