قرآن کریمبه زبان فارسی

خاموش شدن سالك وصول از جواب

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
این بگفت و بعد از آن خاموش شدوندران عین خودی بیهوش شد
این بگفت آن واصل عرفان شدهبر تمامت سالكان سلطان شده
هركه را بویی رسد از بیخودیجمله حق گردد نباشد او خودی
خود مبین و تو فنا شو هم ز خودتاتو خودبینی توی در نیك و بد
حق طلب میباش تا تو حق شویدر كمال عشق مستغرق شوی
صورت تو بت بود باطل بكناین سخن گر ره بری رازكهن
صورت تو در خودی خود بین شدهزانك بیخود گشته و ره بین شده
چون برافتد صورتت از روی كارنه بود پرده نباشد هم دیار
چون برافتد صورت حسّی تراتو فنا گردی در آن عزّ بقا
چون برافتد صورتت زنده شویآنگهی گفتار كلی بشنوی
چون برافتد صورتت از شش جهتآنگهی روشن شود این معرفت
چون برافتد صورتت آنگه یقینتو بدانی آفرینش در یقین
چون برافتد صورتت از روی كلعین ذاتت گشته پیدا بی سبل
چون برافتد صورتت عاشق شویدر كمال او زجان لایق شوی
چون برافتد صورتت یكسر توییصورتت نبود نباشد این دویی
محو گردد صورت اشیا همهمی​نماید لیك این پیدا همه
بیخودی باشد همیشه با خودیآنگهی دانی كه كلی هم خودی
چون به بینی خود تو عاشق تر شویآنگهی در عشق لایق​تر شوی
چون به بینی اول وآخر همهخود توباشی باطن و ظاهر همه
پرده گر برگیردت از روی كارتو همی نه دار بینی نه دیار
پرده گر برگیردت فانی شویآن زمان تو عین روحانی شوی
پرده گر برگیردت از راز توآنگهی بینی بكل اعزاز تو
چون نباشی تو نه بیرون نه دروناول تو آخر آید رهنمون
راه تودر تو همی یكی بوداندر اینجا مر كرا شكی بود
پرده گر برگیردت او است و بسنه وجود عقل ماند نه نفس
نه چو نقش صورتی باشدترابا كه گویم راز تو از ماجرا
ماجرا هم با تو بتوانم بگفتدرّ این اسرار هم با تو بسفت
با تو گویم چون تویی محبوب كلهم تو جویم چون توئی مطلوب كل
با تو راز تو عیان گردد یقینپرده​ها آنگه بماند بر یقین
پرده​ها فانی شود با پرده دارپرده را برگیر زود از روی كار
پرده را كلی بسوزد پرده دارراز خود با راز دل كن آشكار
پرده از رخ برفكن تو بر عیانتا شوی كلی نهان جاودان
پرده را بردار تا راهم دهیهر دو عالم را بیك آهم دهی
پرده را بردار بر من بیخبرتا نماند ازمن و پرده اثر
پرده را بردار ای گم كرده راهتا كنم بیرون این پرده نگاه
پرده را بردار جان من بسوزآتش عشقت ز ناگه برفروز
پرده را بردار و پرده بر مدربیش ازینم تو مده خون جگر
پرده را بردار تا بینم ترااز میان پرده بگزینم ترا
پرده را بردار تا آگه شومگرچه راهت كرده​ام همره شوم
پرده را بر عاشقان خود مدرآب روی عاشقان خود مبر
پرده بردار ومرا مشتاق كنبعد از آنم سیر آن آفاق كن
پرده بردار و عیانم وانمایجانم از بند ضلالت برگشای
پرده بردار و دلم كلّی ببرتا شوم از شوق رویت بیخبر
پرده بردار ای حقیقت جسم و جانتا ببینم روی خوبت در نهان
پرده بردار ای نموده جزو كلبیش ازینم تو مكن در عین ذل
پرده را بردار و زین پرده چه سودچون ترا گم كردنست این خود نبود
پرده بردار از صفات لم یزلتا به ببینم من ترا اندر ازل
پرده بردار ای ورای جان و دلتا كجا باشدترا مأوای دل
پرده بردار ای ز پرده گم شدهكام خود از پرده​ها تو بستده
پرده بردار ای كمالت بی صفتتا برون افتد ز پرده شش جهت
پرده را بردار تا فاشم شودگوش جان راز خود از خود بشنود
پرده را بردار و كن فانی دلمزانك در پرده عجایب مشكلم
پرده را بردار و بیداری بدهاز وجود جان تو هشیاری بده
پرده بردار ای تمامت كایناتگشته بر تو بی تو این نقش صفات
پرده بردار ای نموده انبیاراه فانی كلی از عز و بقا
پرده بردار ای ترا آدم ز خودكرده پیدا بر تمامت نیك و بد
پرده بردار ای تو نوح نوحه گركرده در طوفان عشقت بیخبر
پرده بردار ای تو ابراهیم راكردۀ بر خیر تو تعلیم را
پرده بردار ای ز موسی راز توكرده اندر طور دل اعزاز تو
پرده بردار ای ز اسحاق وفاجان خود بر خویشتن كرده فدا
پرده بردار ای ز عیسی روح روحداده عالم را بكلی این فتوح
پرده بردار ای ز ایوب ضعیفكرده رنجور و ز عشقت تن نحیف
پرده بردار ای محمد راز دارسرّ جمله كن تو بر ما آشكار
پرده بردار ای محمد را وجودجسم و جانش افكنیده در سجود
پرده بردار ای كمالش داده توهرچه بودش جملگی بنهاده تو
راز دار تست این پیر ضعیفهم فدایت كرده این جان نحیف
چون ترا دیدم تویی وهم ز تومی​كنم كلی تمامت هم ز تو
چون ترا دیدم تو بودی بی صفتمی​زنم دستان راز معرفت
چون ترا دیدم توئی در پرده توراز خود بر جزو و كل گم كرده تو
چون تو دیدم روی خود بر ما نمایجام جم چه بود تویی كلی نمای
چون ترا دیدم ترا خواهم مدامهم ز تو كلی ترا خواهم تمام
سالك ره بین چو در حالت شدههر زمان بر حالتی فالت شده
گاه اندر خوف و گاهی در خطرگاه استاده گهی اندر گذر
اندرون پرده تازان راند اوگاه اندر پرده هم وامانده او
گاه محبوس خدا گشته یقینگاه گشته در گمانی راه بین
راه بیحد كرد اندر دهشتشدیده اندر راه حق مر قربتش
گاه بیخود گشته در رمز صفاتگاه حیران گشته اندر وصف ذات
گاه در نزدیكی سالك شدهدیده كوران در صفت​ها لك شده
راه بی حد كرده در وصف و صفتراز خود دیده ز صاحب معرفت
راز خود بشنید و هم خود خواند بازاو ز عشق رمز كرده جان بناز
راز را از راز دان بشنیده همهم ز دیده دیده دیده دیده هم
بر رموز عشق سرگردان شدهدر درون پرده​ها حیران شده
عاشقی بر وصف عاشق آمدهصادقی بر عشق صادق آمده
در گمان و در یقین افتاده پستزیر پایش پرده​ها هم كرده پست
واصلان عشق را در پرده رازدیده راز خود بكرده پرده باز
آنچنان راز نهانی یافتهآنچنان عین عیانی یافته
آنچنان جان​ها بداده كل ببادجان خود بر باد داده بی نهاد
عاشق آسا رمزها گفتند بازتا برون رفتند كل از پرده باز
رازهای خویش با معشوقه كلگفته با او لیك بی او گفته كل
هرچه ازمعشوق بشنفته برازجمله با معشوقه خود گفت باز
راز با معشوقه گفته در نهانتا نهانشان گشت بر صورت عیان
راز خود را گفت كلی پیش دوستمغز گشته لیك نه مغز ونه پوست
راز خود گفته بدانای جهانبر گذشته از زمین و از زمان
راز خود با راز او آورده خودبیخودی اندر یقین بی نیك و بد
راز خود با عشق گفته در نهانگشته معشوق حقیقی در نهان
راز خود با راز حق آمد یقینراز باید گفت مرد راه بین
ای دل آغاز یقین آغاز كن پرده از روی حقیقت باز كن
ای دل آخر چند در راهی كنونمانده اندر پردۀ بی رهنمون
ای دل آخر چند خواهی تاختنجان خود در راه جانان تافتن
ای دل آخر چند سودایی كنیاندر این ره چند شیدایی كنی
ای دل آخر چند این سوداپزیاندر این پرده تو این سوداپزی
ای دل آخر راز تو از پرده گمگشته است و كرده​ای تو راه گم
ای دل آخر تو درون پرده​ایخویشتن درخویشتن گم كرده​ای
ای دل آخر چند بی سازی كنیدر هوی عشق طنّازی كنی
ای دل آخر جان خود درباز توپرده را افكن ز رویت باز تو
ای دل آخر پرتوی از وی ببینچند خواهی گشت اكنون راه بین
ای دل آخر خون جان از جام سازراه بی آغاز را انجام ساز
ای دل آخر چند خاموشی كنیخویش را در عین مدهوش كنی
ای دل آخر پرده باز افكن زرویبیش ازین تا چند باشی راه جوی
ای دل آخر از یقین آگاه شویك زمان در قربت اللّه شو
ای دل آخر دیدۀ این سالكاندر فنای عشق گشته صادقان
ای دل آخر چند خواهی ایستادهم بباید رفت پیش اوستاد
ای دل آخر تن بنه ره پیش گیرآنگهی از ره مراد خویش گیر
ای دل آخر خون خود تا كی خوریهر زمان وامانده و حیران تری
ای دل آخر برق واری در گذرتا بیابی روی آن صاحب نظر
ای دل آخر عین جان ایثار كنهرچه داری در جهان ایثار كن
ای دل آخر ساز تن كن اختیارتا تو گردی اختیار اختیار
ای دل آخر تا نگردی سوختهكی شود سرّ سویدا توخته
ای دل آخردر فنای او مترسچند باشی بازمانده باز پس
ای دل آخر چند نازی جان ببازدر نشینی چند می ​جوئی فراز
ای دل آخر پند من بپذیر توتا شوی كل خویشتن كم گیرتو
چند باشی در درون ودر برونچند باشی غافل آسا در جنون
ره روان رفتند و تو در پردۀهمچنان می​جویی و گم كردۀ
ره روان رفتند سوی یار خودتو چنین مانده ببین اغیار خود
ره روان كردند جان خود نثارهمچنان ماندی تو اندر پرده خوار
ره روان رفتند و تو درمانده خودهمچنان در گفتن خودمانده خود
آخر این چندین سخن برگفت و گفتهم تو گفتن و كس دیگر نگفت
آخر این چندین سخن گفتی تو بازبازماندی اندرین ره مانده باز
آخر این چندین سخن تو گفتۀیا نگفتی وز كسی بشنفتۀ
آخر این چندین ملامت بردۀهمچنان مانده درون پردۀ
آخر این چندین ملامت تا بكیبركسی ماندی كه گم كردی توپی
آخر از این گفتنت مقصود چیستعاقبت بررفتنت مقصود كیست
آخر این چندین بگفتی نیك و بدتو كسی مانی بمانده بی خرد
راه رو یا اندرین پرده بسوزهمچو این واصل در آنجا برفروز
ره رو آخر یاز خود بگذر بكلیك زمان در سوی خود بنگر بذل
راه كن تا ره بری بر سوی اوتا همانجا گه ببینی روی او
راه كن تو تا مگر واصل شویدر مراد خود مگر حاصل شوی
چون بدست تست دادن جان خویشجان بده یا راه كلی گیر پیش
چون بدست تست خود را سوختنكار از ایشان بایدت آموختن
چون بدست تست جان بازی چنیننیست آسان كار جان بازان چنین
چون بدست تست هم جانت ببازپردۀ از روی خود انداز باز
چون بدست تست با چندین گمانمی​پزی آخر زمان اندر نهان
جان خود ایثار كن در وصل دوستتا ببینی یك زمان تو وصل دوست
جان خود ایثار كن ای بی خبرتا بسوزی وانماند هیچ اثر
همچو ایشان اندرین واصل شویهم ز حق گویی و از حق بشنوی
گر بخواهی ماند آنجاگاه بازدرنشیبی كی ببینی عین راز
گر بخواهی ماند اندر پرده توچند گوئی كردۀ گم كرده تو
این همه گفتم ترا ای دل ببینبگذر از خود تا گمان گردد یقین
این همه گفتم ترا ای جان منبردۀ چندین زبانها در سخن
این همه گفتم نمردی یك دمییك نفس فرمان نبردی یكدمی
این همه گفتم چنین با تو برازهمچنان ماندی تو اندر پرده باز
این همه گفتم ببر فرمان دلاتا زمانی جمله ما گردیم ما
چون شویم آنجایگه خود جزو كلكل شویم و وارهیم از بند ذل
چون شوی فانی تو اینجا در صفتآنگهی یابی كمال معرفت
هركه فانی شد بقای كل بیافتبعد از آن در سوی آن حضرت شتافت
هر كه فانی شد خرد با او چكاردر بقای كل شود كل رستگار
هر كه فانی شد برست از خویشتنكل شد و وارست او از خویشتن
هر كه فانی شد بقا اندر بقا استاز همه فانی صفا اندر صفاست
هركه فانی شد ز دید او دید دیدهم زحق گفت وز حق رازی شنید
هركه فانی شد بپرده بیند اویپرده برافتد بپرده بیند اوی
چون تو را فانی بخواهی بد تنتچند خواهی گفت مایی و منت
چون ترا فانی بخواهد شد عقولچند خواهی بد در اینجا بی اصول
چون تو فانی می​شوی از هرچه هستبازدار از هرچه داری نیز دست
چون تو فانی می​شوی از خود بمیربعد از آن تو حلقۀ آن در بگیر
چون تو فانی میشوی زین زندگیاین زمان تو پیش گیر افكندگی
چون تو فانی می​شوی بگذر ز خودتا نماند جملگی نیكت نه بد
چون تو فانی می​شوی در چند و چونگشتۀ تو در میان پرده خون
چون تو فانی می​شوی بردار گامهر زمانی در مكانی دار كام
چون تو فانی می​شوی اینجایگاههم در آنجا گرد فانی پیش شاه
چون تو فانی می​شوی باری درینپیش راهش میربرعین یقین
چون تو فانی می​شوی بر ذات اوهم بكن خود را زمانی گفت و گو
چون تو فانی می​شوی نزدیك اوبگذر از این راه پر باریك او
چون تو فانی می​شوی چندین مگویگرد فانی گرد و دیگر هم مجوی
چون تو فانی می​شوی زنده شویاز مقام عرش افكنده شوی
بگذر از خود تاكمالی آیدتبعد از آن وصل وصالی آیدت
بگذر از خود سوی حق اشتاب كنخویش را در عین فتح الباب كن
بگذر از خود از یك زمان ایمن مشوهرچه پیش آید در آن ساكن مشو
بگذر از خود راه الااللّه گیرگر ببینی راه جمله راه گیر
بگذر از خود واصل درگاه شوفانی اندر سرّ الااللّه شو
بگذر از خود تا وصال آید پدیدبگذر از خود تا كمال آید پدید
بگذر از خود حق شو وباطل مگویبیش از این باطل در این حاصل مجوی
بگذر از خود عقل را آواره كنبعد از آن این راه را یكباره كن
بگذر از خود عشق شو گر عاشقیبگذر از جان گر تو مرد صادقی
بگذر از خود ای بمانده بر دو راهپرده را برگیر ای گم كرده راه
بازجوی از خود گذر كن در گذرتا كمالی باشدت اندر نظر
چون گذشتی از خود آنگه كل شویجان ببخشی آن زمان تو كل شوی
بگذر و بگذار وبگذر از همهچند خواهی بود عین دمدمه
هركه آمد از عدم اندر وجودبود او اندر یقین بود و نبود
هر كه آمد اندر آنجا بی خلافراه باید كرد او را بی گزاف
هركه آمد اندر آنجا باز ماندلیك اینجا هم ازو او راز خواند
هركه آمد راز را با او بگفتچون ندانی سرّ اسرارش نهفت
هركه آمد محرم اسرار گشتاز خودی در بیخودی بیزار گشت
هركه آمد جان ودل تسلیم كردهرچه گفت از جان جان تعلیم كرد
هركه آمد پای اندر ره نهادگرنه آگه بود آگه گشت و شاد
هر كه آمد راه جانان باز یافتلیك این راز جهان شهباز یافت
هركه آمد راز او هم بدهموكام خود از كام خود بستد همو
هركه آمد رنج را دید و بلااندر این رنج و بلا شد در فنا
چون همی خواهی شدن باری ز پیشراه حق گیر ای مرادت دیده پیش
نوش اندر نیش باشد كارگرنوش كن نیش آر داری این خبر
هركه این ره را مسلّم كرد اواندرین ره جان معظّم كرد او
ای بسا تنها كزین حسرت بریختآسمان بر فرق ایشان خاك بیخت
ای بسا جانها كزین حسرت برفتعاقبت پر درد و پر حسرت برفت
ای بسا دیده كه نادیده شد اوگرچه نادیده بوددیده شد او
ای بسا عالم كه او راهی سپرداند راین ره ماند وناكامی بمرد
ای بسا عاقل كه كام اینجا بیافتای بسا مسكین كه ناگه سر بیافت
ای بسا سالك كه هالك شد ازینگرچه در ره بود مرد راه بین
ای بسا قوّت كه از قوّت برفتبعد از آن او را ثباتی برگرفت
ای بسا عاشق كه جان در باختندتا كمال عشق خود بشناختند
ای بسا مؤمن كه با توحید رفتعاقبت در منزل تفرید رفت
ای بسا صاحب كه بی صاحب بماندای بسا راحت كه كام دل براند
ای بسا ساكن كه اندر ره فتاددر ره جانان ز دل ناگه فتاد
ای بسا عاقل كه اندر عاقبتبازدید او عاقبت در عافیت
ای بسا ناطق كه الكن گشت و رفتتخم اینجا ناگهان افكند و رفت
ای بسا ره رو كه اینجا باز مانددر مقام عزّ هم در راز ماند
ای بسا مفلس كه بگرفتند گنجگنج را دید آن چنان بیدرد و رنج
ای بسا نادان كه دانایی بیافتعاقبت عین توانایی بیافت
ای بسا معنی كه بردعوی بماندعاقبت در رمز بی معنی بماند
ای بسا معنی كه بر تقوی فتادراز خود بر عین تقوی برگشاد
ای بسا صورت بمعنی ره نبردعاقبت چون یافت با حسرت بمرد
ای بسا صاحب جنون ذوفنونكامدندی از پس پرده برون
ای بسا شاهان كه كمتر از گداآمدند آخر در این عین بلا
ای بسا درویش گشته پادشاهكام خود دریافته در پیشگاه
ای بسا گردن كه بی گردن بماندعاقبت خود را برسوایی نشاند
ای بسا شیرین كه بیخسرو نشستكرد شیرین خسروی را پای بست
ای بساوامق كه بی عذرا شدهاندرین ره هر زمان عذرا شده
ای بسا لیلی كه مجنون گشته​اندهمچو مجنون عین مفتون گشته​اند
ای بسا رامین كه ویسش رام كردراه را بر راه او انجام كرد
ای بسا عاشق كه بیدل گشته بازاندرین ره بیدل و جان گشته باز
ای بسا بردرد و سودای فراقداده جان خویشتن در اشتیاق
ای بسا صادق كه در كار آمدنداز وجود و جان كه بیزار آمدند
ای بسا ره بین كه راه خود نیافتگرچه بسیاری درین ره میشتافت
ای بسا واصل كه او از وصل شاداوفتادند و نیامد هیچ یاد
ای بسا كاهل كه ناگاهی براهاوفتادند و شدند آن جایگاه
ای بسادر ره بماند عاقبتراه بردند اندر آن كل عاقبت
ای بسا مؤمن كه تن داده ببادهیچشان یادی نیامد هم زیاد
ای بسا عزّت كه در دل اوفتاداز نهیب عزّت كل اوفتاد
ای بسا قربت كه در فرقت بماندبعد از آن در سوی آن قربت بماند
ای بسا هیبت كه اندر ره فتادزان همه هیبت بكل ناگه فتاد
ای بسا زینت كه بی زینت بماندتا چو اینجا رفت اینجا گه بماند
ای بسا وحدت كه پنهان گشت بازآشكارا شد كه اعیان بود باز
ای بسا كثرت كه در وحدت فتادناگهان در قربت عزّت فتاد
ای بسا شوكت كه در رتبت شدهكام خود در كام جانها بستده
ای بسا راهی كه بی رهبان بماندزانك بی رهبان در آن رهبان بماند
ای بسا جاهی كه اندرچه فتادكس دگر آن را نیاوردش بیاد
ای بسا كل گشت آنجا منتظرشد میان در آب و در گل مشتهر
ای بسا شوریدۀ عشق ازلجان و تن كرده براه او بدل
ای بسا جان ها كه ایثار رهستتانپنداری كه راهی كوتهست
ای بسا معشوق عاشق گشته​انداندرین ره چون فلك سرگشته​اند
تا ندانی حیرت ذات و صفاتچون توانی یافت تو معنی ذات
چند گویم راه باید كرد راهتا رهی در عزّ و قرب پادشاه
چند گویم بگذرم بر گفتنشچند جویم اندرین در سفتنش
تا زجان خود نبرم مردواركی توانم بود در ره مرد كار