آدمی را چارچیز آرد شکستبا تو گویم گوش دارای حق پرستدشمن بسیار و وام بی شمارشغل بی حد و عیال با قطاروای مسکین که غرق وام شدهر دمی از غصه خون آشام شدهر کرا بسیار باشد دشمنشخیره گردد هر دو چشم روشنشهر کرا اشغال بسیارش بوددر زمانه زار بیکارش بود