قرآن کریمبه زبان فارسی

قسمت هفتم

رباعیات مولوی — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
روزی که خیال دلستان رقص کندیک جان چکند که صد جهان رقص کند
هر پرده که میزنند در خانه‌ی دلمسکنی تن بینوا همان رقص کند
روزی که ز کار کمترک می‌آیددر دیده خیال آن بتک می‌آید
از نادره‌گی و از غریبی که ویستدر عین دلست و دل به شک می‌آید
روزیکه مرا عشق تو دیوانه کنددیوانگی کنم که دیو آن نکند
حکم مژه تو آن کند با دل منکز نوک قلم خواجه‌ی دیوان نکند
روزیکه وجودها تولد گیردروزیکه عدم جانب اعلا گیرد
تا قبضه‌ی شمشیر که آلاید خونتا آتش اقبال که بالا گیرد
رو نیکی کن که دهر نیکی دانداو نیکی را از نیکوان نستاند
مال از همه ماند و از تو هم خواهد ماندآن به که بجای مال نیکی ماند
زان آب که چرخ از آن بسر می‌گردداستاره‌ی جانم چو قمر می‌گردد
بحریست محیط و در وی این خلق مقیمتا کیست کز این بحر گهر میگردد
زان مقصد صنع تو یکی نی ببریداز بهر لب چون شکر خود بگزید
وان نی ز تو از بسکه می لب نوشیدهم بر لب تو مست شد و بخروشید
ز اول که مرا عشق نگارم بربودهمسایه‌ی من ز ناله‌ی من نغنود
اکنون کم شد ناله عشقم بفزودآتش چو هوا گرفت کم گردد دود
زلفت چو بر آن لعل شکرخای زنددر بردن جان بندگان رای زند
دست خوش خویش را کس از دست دهد؟افتاده‌ی خویش را کسی پای زند؟
زلف تو به حسن ذوفنونها برزددر مالش عنبر آستینها برزد
مشگش گفتم از این سخن تاب آورددرهم شد و خویشتن زمینها برزد
زندان تو از نجات خوشتر باشدنفرین تو از نبات خوشتر باشد
شمشیر تو از حیات خوشتر باشدناسور تو از نوات خوشتر باشد
زنهار مگو که رهروان نیز نیندکامل صفتان بی‌نشان نیز نیند
ز اینگونه که تو محرم اسرار نه‌ایمیپنداری که دیگران نیز نیند
سر دل عاشقان ز مطرب شنویدبا ناله‌ی او بگرد دلها بروید
در پرده چه گفت اگر بدو میگرویدیعنی که ز پرده هیچ بیرون نروید
سر مستان را ز محتسب ترسانندشد محتسب مست همه میدانند
این مردم شهر ما اگر مرداننداین مستان را چرا گرو نستانند
سرویکه ز باغ پاکبازان باشدهم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد
گر سر کشد او ز سرکشان میرسدشکاندر سر او غرور بازان باشد
سرهای درختان گل تر میچینندو اندر دل خود کان گهر می‌بینند
چون بر سر پایند که با بی‌برگینومید نگردند و ز پا می‌شینند
سرهای درختان گل رعنا چیدندآن یعقوبان یوسف خود را دیدند
ایام زمستان چو سیه پوشیدندآخر ز پس نوحه‌گری خندیدند
سودای ترا بهانه‌ای بس باشدمستان ترا ترانه‌ای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیغ جفاما را سر تازیانه‌ای بس باشد
سوز دل عاشقان شررها دارددرد دل بی‌دلان اثرها دارد
نشنیدستی که آه دلسوختگانبر حضرت رحمت گذرها دارد
شاد آنکه جمال ماهتابش ببردساقی کرم مست و خرابش ببرد
میید آب دیده می‌ناید خوابترسد که اگر بیاید آبش ببرد
شاد آنکه ز دور ما یار ما بنمایدچون بچه‌ی خرد آستین برخاید
چون دید مرا کنار را بگشایدچون باز جهد مرغ دلم برباید
شادی همه طالبان که مطلوب رسیدداد ای همه عاشقان که محبوب رسید
آن صحت رنجهای ایوب رسیدآن یوسف صد هزار یعقوب رسید
شادم که غم تو در دل من گنجدزیرا که غمت بجای روشن گنجد
آن غم که نگنجد در افلاک و زمیناندر دل چون چشمه‌ی سوزن گنجد
شادی زمانه با غمم برنامدجز از غم دوست مرهمم برنامد
گفتم که به بینمش چه دمها دهمشچون راست بدیدمش دمم برنامد
شاهیست که تو هرچه بپوشی داندبی‌کام و زبان گر بخروشی داند
هر کس هوس سخن فروشی داندمن بنده‌ی آنم که خموشی داند
شب چون دل عاشقان پر از سودا شداز چشم بد و نیک جهان تنها شد
با خون دلم چون سفر پنهانیگویند اشارتی که وقت آنها شد
شب رفت کجا رفت همانجای که بودتا خانه رود باز یقین هر موجود
ای شب چو روی بدان مقام موعوداز من برسان که آن فلانی چون بود
شب گشت که خلقان همه در خواب روندماننده‌ی ماهی همه در آب روند
چون روز شود جانب اسباب روندقوم دگری بسوی وهاب روند
شور آوردم که گاو گردون نکشددیوانگیی که صد چو مجنون نکشد
هم من بکشم که شور تو جان منستجان خود را بگو کسی چون نکشد
شور عجبی در سر ما میگردددل مرغ شده است و در هوا میگردد
هر ذره‌ی ما جدا جدا میگردددلدار مگر در همه جا میگردد
شیرین سخنی در دل ما میخنددبر خسرو شیرین سخنی می‌بندد
گه تند کند مرا و او رام شودگه رام کند مرا و او می‌تندد
صافی صفت و پاک نظر باید بودوز هرچه جز اوست بیخبر باید بود
هر لحظه اگر هزار دردت باشددر آرزوی درد دگر باید بود
صبح آمد و وقت روشنائی آمدشبخیزان را دم جدائی آمد
آن چشم چو پاسبان فروبست بخوابوقت هوس شکر ربائی آمد
صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرددریاب که از کوی فلان می‌گذرد
برخیز چه خسبی که جهان می‌گذردبوئی بستان که کاروان می‌گذرد
صد بار ز سر برفت عقلم و آمدتا کی ز می شیفتگان آشامد
از کار بماندم وز بیکاری نیزتا عاقبت کار کجا انجامد
صد سال بقای آن بت مهوش بادتیر غم او دل من ترکش باد
بر خاک درش بمرد خوش خوش دل منیارب که دعا کرد که خاکش خوش باد
صد مرحله زانسوی خرد خواهم شدفارغ ز وجود نیک و بد خواهم شد
از بس خوبی که در پس پرده منمای بیخبران عاشق خود خواهم شد
طاوس نه‌ای که بر جمالت نگرندسیمرغ نه‌ای که بیتو نام تو برند
شهباز نه‌ای که از شکار تو چرندآخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند
عارف چو گل و جز گل خندان نبودتلخی نکند عادت قند آن نبود
مصباح زجاجه است جان عارفپس شیشه بود زجاجه سندان نبود
هر دل که درو مهر تو پنهان نبودکافر بود آن دل و مسلمان نبود
شهری که درو هیبت سلطان نبودویران شده گیر اگرچه ویران نبود
عاشق تو یقین دان که مسلمان نبوددر مذهب عشق کفر و ایمان نبود
در عشق تن و عقل و دل و جان نبودهرکس که چنین نگشت او آن نبود
عاشق که بناز و ناز کی فرد بوددر مذهب عاشقی جوانمرد بود
بر دلشدگان چه ناز در خورد بودیعقوب که یوسفی کند سرد بود
عاشق که تواضع ننماید چکندشبها که بکوی تو نیاید چکند
گر بوسه زند زلف ترا تیره مشودیوانه که زنجیر نخاید چکند
عشاق به یک دم دو جهان در بازندصد ساله بقا به یک زمان دربازند
بر بوی دمی هزار منزل بروندوز بهر دلی هزار جان دربازند
عشق آن باشد که خلق را دارد شادعشق آن باشد که داد شادیها داد
زاده است مرا مادر عشق از اولصد رحمت و آفرین بر آن مادر باد
عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزدعاشق نبود که از بلا پرهیزد
مردانه کسی بود که در شیوه‌ی عشقچون عشق به جان رسد ز جان بگریزد
عشق از ازلست و تا ابد خواهد بودجوینده‌ی عشق بیعدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گرددهر دل که نه عاشق است رد خواهد بود
عشق تو بهر صومعه مستی داردبازار بتان از تو شکستی دارد
دست غم تو بهر دو عالم برسیدالحق که غمت درازدستی دارد
عشق تو خوشی چو قصد خونریز کندجان از قفس قالب من خیز کند
کافر باشد که با لب چون شکرتامکان گنه یابد و پرهیز کید
عشق تو سلامت ز جهان می‌ببردهجر تو اجل گشته که جان می‌ببرد
آندل که به صد هزار جان می‌ندهمیک خنده‌ی تو به رایگان می‌ببرد
عشقی آمد که عشقها سودا شدسوزیدم و خاکستر من هم لا شد
باز از هوس سوز خاکستر منواگشت و هزار بار صورتها شد
عقل و دل من چه عیشها میداندگر یار دمی پیش خودم بنشاند
صد جای نشیب آسیا میدانمکز بی‌آبی کار فرو میماند
علم فقها ز شرع و سنت باشدحکم حکما بیان حجت باشد
لیکن سخنان اولیای ملکوتاز کشف و عیان نور حضرت باشد
عید آمده کز تو عید عیدانه برداز خرمن ماه تو به دل دانه برد
اینش برسد که روی بر ماه کندوینش نرسد که ماه نو خانه برد
غم را بر او گزیده میباید کردوز چاه طمع بریده میباید کرد
خون دل من ریخته میخواهد یاراین کار مرا به دیده میباید کرد
غم کیست که گرد دل مردان گرددغم گرد فسردگان و سردان گردد
اندر دل مردان خدا دریائیستکز موج خوشش گنبد گردان گردد
فردا که به محشر اندر آید زن و مرداز بیم حساب رویها گردد زرد
من عشق ترا به کف نهم پیش برمگویم که حساب من از این باید کرد
قاصد پی اینکه بنده خندان نشودپنهان مکن از بنده که پنهان نشود
گر بر در باغی بنویسی زندانباغ از پی آن نوشته زندان نشود
قد الفم ز مشق چون جیم افتادآن سو که توئی حسن دو میم افتاد
آن خوبی باقی تو ایجان جهاندل بستد و اندر پی باقیم افتاد
قومی به خرابات تو اندر بندندرندی چند و کس نداند چندند
هشیاری و آگهی ز کس نپسندندبر نیک و بد خلق جهان میخندند
کاری ز درون جان میبایدوز قصه شنیدن این گره نگشاید
یک چشمه‌ی آب در درون خانهبه زان رودی که از برون میید
کامل صفتی راه فنا می‌پیمودچون باد گذر کرد ز دریای وجود
یک موی ز هست او بر او باقی بودآن موی به چشم فقر زنار نمود
گر با دل و دنده هیچ کارم افتددر وقت وصال آن نگارم افتد
خون دل ز آب دیده زان میبارمتا آن دل و دیده در کنارم افتد
گر چرخ ترا خدمت پیوست کندمپذیر که عاقبت ترا پست کند
ناگاه به شربتی ترا مست کنددر گردن معشوق دگر دست کند
گر خواب ترا خواجه گرفتار کندمن نگذارم کسیت بیدار کند
عشقت چو درخت سیب میافشاندتا خواب ترا چو برگ طیار کند
گر در طلبی ز چشمه در بر نایدجوینده‌ی در به قعر دریا باید
این گوهر قیمتی کسی را شایدکز آب حیات تشنه بیرون آید
گر دریا را همه نهنگان گیرندور صحرا را همه پلنگان گیرند
ور نعمت و مال چشم تنگان گیرندعشاق جمال خوب رنگان گیرند
گر صبر کنم جامعه‌ی جان میسوزدجان من و آن جملگان میسوزد
ور بانگ برآورم دهان میسوزداز من گذرد هر دو جهان میسوزد
گر صبر کنم دل از غمت تنگ آیدور فاش کنم حسود در چنگ آید
پرهیز کنم که شیشه بر سنگ آیدگوئی که ز عشق ما ترا ننگ آید
اگر عاشق را فنا و مردن باشدیا در ره عشق جان سپردن باشد
پس لاف بود آنچه بگفتند که عشقاز عین حیات آب خوردن باشد
گر ما نه همه تنور سوزان باشدناگه ز درم درآی گرم آن باشد
چون وعده دهی نیابی سرد آن باشدسرما نه همه سرد زمستان باشد
گر مرده شود تن بر خود جاش کنندور زنده بود قصد سر و پاش کنند
گفتم که مرا حریف اوباش کنندگفتا نی نی مست شوی فاش کنند
گر نگریزی ز ما بنازی چه شودور نرد وداع ما نبازی چه شود
ما را لب خشک و دیده‌ی تر بی‌تستگر با تر و خشک ما بسازی چه شود
گر هر دو جهان ز خار غم پر باشداز خار بترسد آنکه اشتر باشد
ور جان و جهان ز غصه آلوده شودپاکیزه شود چو عشق گازر باشد
کس از خم چوگان تو گوئی نبردوز وصل تو ره به جستجوئی نبرد
گر یوسف دیده همچو یعقوب کنداز پیرهن حسن تو بوئی نبرد
کس واقف آن حضرت شاهانه نشدتا بی‌دل و بی‌عقل سوی خانه نشد
دیوانه کسی بود که آن روی تو دیدوانگه ز تو دور ماند و دیوانه نشد
کشتی چو به دریای روان میگذردمی‌پندارد که نیستان میگذرد
ما میگذریم ز این جهان در همه حالمی‌پندارم کاین جهان میگذرد
گفتم بیتی نگار از من رنجیدیعنی که بوزن بیت ما را سنجید
گفتم که چه ویران کنی این بیت مراگفتا به کدام بیت خواهم گنجید
گفتم جانی به ترک جان نتوان کردگفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد
گفتم که تو بحر کرمی گفت خموشدر است چو سنگ رایگان نتوان کرد
گفتم که به من رسید دردت بمزیدگفتا خنک آن جان که بدین درد رسید
گفتم که دلم خون شد از دیده دویدگفت اینکه تو را دوید کس را ندوید
گفتم که ز خردی دل من نیست پدیدغمهای بزرگ تو در او چون گنجید
گفتا که ز دل بدیده باید نگریدخرد است و در او بزرگها بتوان دید
گفتی که بگو زبان چه محرم باشدمحرم نبود هرچه به عالم باشد
والله نتوان حدیث آن دم گفتنبا او که سرشت خاک آدم باشد
کو پای که او باغ و چمن را شایدکو چشم که او سرو و سمن را شاید
پای و چشمی یکی جگر سوخته‌ایبنمای یکی که سوختن را شاید
گوید چونی خوشی و در خنده شودچون باشد مرده‌ی ای که او زنده شود
امروز پراکنده نخواهم گفتنهرچند که راه او پراکنده شود
گویند که فردوس برین خواهد بودآنجا می ناب و حور عین خواهد بود
پس ما می و معشوق به کف میداریمچون عاقبت کار همین خواهد بود
کی باشد کین نبش بنوش تو رسدزهرم به لب شکرفروش تو رسد
زیرا که تو کیمیای بی‌پایانیای خوش خامی که او بجوش تو رسد
کی غم خورد آنکه با تو خرم باشدور نور تو آفتاب عالم باشد
اسرار جهان چگونه پوشیده شودبر خاطره آنکه با تو محرم باشد
کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشدواندل که برون ز چرخ ازرق باشد
تخم غم را کجا پذیرد چو زمینآن کز هوسش فلک معلق باشد
کی گفت که آن زنده‌ی جاوید بمردکی گفت که آفتاب امید بمرد
آن دشمن خورشید در آمد بر بامدو دیده ببست و گفت خورشید بمرد
لبهای تو آنگه که با ستیز بوددر هر دو جهان از تو شکرریز بود
گر در دل تنگ خود تو ماهی بینیاز من بشنو که شمس تبریز بود
لعلیست که او شکر فروشی داندوز عالم غیب باده نوشی داند
نامش گویم و لیک دستوری نیستمن بنده‌ی آنم که خموشی داند
ما بسته بدیم بند دیگر آمدبیدل شده و نژند دیگر آمد
در حلقه‌ی زلف او گرفتار بدیمدر گردن ما کمند دیگر آمد
هر لحظه میی به جان سرمست دهدتا جان و دلم به وصل پیوست دهد
این طرفه که یک قطره‌ی آب آمده استتا دریای پر گهرش دست دهد
ما می‌خواهیم و دیگران میخواهندتا بخت کرا بود کرا راه دهند
ما زان غم او به بازی و خنداخندعقل و ادب و هرچه بد از ما برکند
ماهی که کمر گرد قمر می‌بنددغمگینم از اینکه خوشدلم نپسندد
چون بیندم او که من چین گریانمپنهان پنهان شکر شکر میخندد
مائیم ز عشق یافته مرهم خودبر عشق نثار کرده هر دم دم خود
تا هر دم ما حوصله‌ی عشق روددر هر دم ما عشق بیابد دم خود
مردان رهت که سر معنی داننداز دیده‌ی کوته نظران پنهانند
این طرفه‌تر آنکه هرکه حق را بشناختممن شد و خلق کافرش میخوانند
مردان رهش زنده به جان دگرندمرغان هواش ز آشیان دگرند
منگر تو بدین دیده بدیشان کایشانبیرون ز دو کون در جهان دگرند
مردیکه بهست و نیست قانع گرددهست و عدم او را همه تابع گردد
موقوف صفات و فعل کی باشد اوکز صنع برون آید و صانع گردد
مرغ دل من ز بسکه پرواز آوردعالم عالم جهان جهان راز آورد
چندان به همه سوی جهان بیرون شدکاین هر دو جهان به قطره‌ای باز آورد
مرغی که ز باغ پاکبازان باشدهم سرکش و هم سرخوش و شادان باشد
گر سر بکشد ز سرکشان میرسدشکاندر سر او غرور بازان باشد
مرغی ملکی زانسوی گردون بپردآن سوی که سوی نیست بیچون بپرد
آن مرغ که از بیضه‌ی سیمرغ بزادجز جانب سیمرغ بگو چون بپرد
مستان غمت بار دگر شوریدنددیوانه دلانت سر مه را دیدند
آمد سر مه سلسله را جنبانیدبر آهن سرد عقل را بندیدند
مشکین رسنت چو پرده‌ی ماه شودبس پرده‌نشین که ضال و گمراه شود
ور چاه زنخدانت ببیند یوسفآید که بر آن رسن در این چاه شود
مطرب خواهم که عاشق مست بوددر کوی خرابات تو پابست بود
گر نیست بود شاه و گر هست بودیارب بده آن کس که از دست بود
معشوقه چو آفتاب تابان گرددعاشق به مثال ذره گردان گردد
چون باد بهار عشق جنبان گرددهر شاخ که خشک نیست رقصان گردد
معشوقه خانگی بکاری نایدکو عشوه نماید و وفا ننماید
معشوقه کسی باید کاندر لب گوراز باغ فلک هزار در بگشاید
مگذار که غصه در میانت گیردیا وسوسه‌های این جهانت گیرد
رو شربت عشق در دهان نه شب و روززان پیش که حکم حق دهانت گیرد
مگذار که وسوسه زبونت گیردچون مار به حیله و فسونت گیرد
تا آن مه بی‌چون کند آهنگ گرفتحیران شود آسمان که چونت گیرد
من بنده‌ی آن قوم که خود را دانندهردم دل خود را ز علط برهانند
از ذات و صفات خویش خالی گردندوز لوح وجود اناالحق خوانند
من بنده‌ی یاری که ملالش نبودکانرا که ملالست وصالش نبود
گوئیکه خیالست و ترا نیست وصالتا تیره بود آب خیالش نبود
من بی‌خبرم خدای خود میداندکاندر دل من مرا چه میخنداند
باری دل من شاخ گلی را ماندکش باد صبا بلطف می‌افشاند
من چوب گرفتم به کفم عود آمدمن بد کردم بدیم مسعود آمد
گوید که در صفر سفر نیکو نیستکردم سفر و مرا چنین سود آمد
مه را طرفی بماه رو میماندچیزیش بدان فرشته خو میماند
نی نی ز کجا تا بکجا مه که بودجان بنده‌ی او بدو خود او میماند
مه‌رویان را یکان یکان برشمریدباشد به غلط نام مه ما ببرید
ای انجمنی که رد پس پرده دریدبر دیده‌ی پر آتش من در گذرید
می‌آ ید یار و چون شکر میخنددوز مرتبه بر شمس و قمر میخندد
این یک نظری که در جهان محرم او استهم پنهانی بدان نظر می‌خندد
می‌جوشد دل که تا به جوش تو رسدبی‌هوش شده است تا به هوش تو رسد
می‌نوشد زهر تا بنوش تو رسدچون حلقه شده است تا بگوش تو رسد
می‌گوید عشق هرکه جان پیش کشدصد جان و هزار جان عوض بیش کشد
در گوش تو بین عشق چها میگویدتا گوش کشانت بسوی خویش کشد
نی آب روان ز ماهیان سیر شودنی ماهی از آن آب روان سیر شود
نی جان جهان ز عاشقان تنگ آیدنی عاشق از آن جان جهان سیر شود
گر راه روی راه برت بگشایندور نیست شوی به هستیت بگرایند
ور پست شوی، نگنجی در عالموانگاه ترابی تو به تو بنمایند