سوانح
جامع العلوم و المعارف و مجمع الكرامات و المكاشف العالم العالی حضرت
شیخ احمد غزالی طوسی طاب ثراه
به كوشش: دكتر علیمحمّد صابری
شرح حال مختصر
جامعُ العُلوم و المَعارف و مَجمَعُ الکَراماتِ و المَکاشِف، العالِمُ العالی، حضرت شیخ احمد غزالی. کنیۀ وی ابوالفتوح و نام شریفش احمد و فرزند محمدبن احمد الطوسی الغزالی (غزّال قریهای از قراء طوس است). وی برادر کوچک حجّة الاسلام ابی حامد محمّد غزالی مشهور است. جنابش از فقهاء بزرگ و در ابتدای جوانی به نیابت برادرش ابی حامد در مدرسۀ نظامیه بغداد درس میگفت: تا وی را با شیخ ابوبکر نسّاج اتفاق ملاقات افتاد. دل سپردۀ وی شد و بر دست او توبه و تلقین یافته و تحت تربیت وی به کمال رسید تا به خلیفة الخلفائی و جانشینی مرشد خویش نائل آمد. جنابش را تألیفات و تحقیقات معتبره و رسائل بینظیری است، من جمله: رسالۀ سوانح و لُباب الاِحیاء و الذّخیره فی علم البصیرة و غیره.
وی در علوم ظاهری و کمالات باطنی و جمال صوری و سلاست بیان در عصر خود منفرد بود. پس از جناب شیخ ابوبکر نسّاج مدت سی سال اریکه ارشاد به وجود او مزین بوده است و بزرگانی چون شیخ ابوالفضل بغدادی و عین القضاة همدانی و شیخ ابونجیب الدّین سهروردی و شیخ احمد بلخی و شمس الائمه رضی تربیت فرموده و اجازه ارشاد به آنان داده است. جنابش چنانکه گذشت سی سال در مسند ارشاد متمکّن بود و در سنه پانصد و هفده خرقه تهی فرمود و امر ارشاد و هدایت خلق را به خلیفة الخلفاء و جانشین خود شیخ ابوالفضل بغدادی واگذار نموده است. مدفن حضرتش در قزوین و زیارتگاه اهل دل میباشد.
معاصرین وی از عرفا و مشایخ
۱ - شیخ مجدودبن آدم مشهور به حکیم سنائی؛
۲ - ابوالقاسم هبة الله بن عبدالوارث الشیرازی؛
۳ - احمد بن علی معروف به ابن زهرالصوفی؛
۴ - شیخ احمد جامی.
از علماء و فقهاء
۱ - ابوحامد محمّد حجّة الاسلام برادر وی؛
۲ - جارالله زمخشری؛
۳ - جمال الدین ابواسحق الشیرازی؛
۴ - حسین بن نصربن محمدبن حسین بن قاسم بن خمیس مشهور به ابن خمیس.
از خلفاء
۱- المستظهر بالله
۲- المسترشد بالله عباسی
۳- المستعلی بالله
۴- الآمر باحکام الله فاطمی اسمعیلی.
از سلاطین و امراء
۱ - رکن الدین برکیارق بن ملکشاه؛
۲ - ابوشجاع محمدبن ملکشاه سلجوقی؛
۳ - مسعودبن ابراهیم غزنوی؛
۴ - ارسلان شاه بن مسعود غزنوی.
شمّهای از فرمایشات وی
در یکی از فصول رسالۀ سوانح میفرماید که معشوق در همه حال معشوق است پس استغناء صفت اوست، و عاشق در هر حال عاشق است و افتقار صفت اوست و عاشق را همیشه معشوق دریابد پس افتقار همیشه صفت اوست، و معشوق را هیچ چیز در نمییابد که خود را دارد و لاجرم صفت او استغناء باشد. و نیز در سوانح فرماید: عاشق را در ابتدا بانگ و خروش و زاریها باشد که سوزِ عشق ولایت تام نگرفته است، چون کار به کمال رسید ولایت بگیرد، حدیث زاری در باقی شود که آلودگی به پالودگی بدل یافته. و نیز گفته است که اگر چه عاشق دوست او را دوست گیرد و دشمن او را دشمن، چون کار به کمال رسید عکس شود از غیرت، دوست او را دشمن گیرد و دشمن او را دوست، بر نامش او را غیرت بود فضلاً منه.
شطری از کرامات وی
روزی یکی از وی حال برادرش حجة الاسلام را پرسید: فرمود: وی در خون است. سائل در طلب حجة الاسلام بیرون آمده، وی را در مسجد یافت. از گفته شیخ احمد در تعجب ماند. قضیه را با حجة الاسلام در میان نهاد که برادرت سراغ شما را در خون داد. حجة الاسلام گفت: شیخ درست گفته که من در مسئلهای از مسائل استحاضه فکر میکردم و همه وجود من مستغرق خون بود، برادرم به نور ولایت آن را مشاهده نموده است. و هم گویند برادرش حجّة الاسلام غزالی وقتی به طریق عتاب به آن جناب گفت: اصناف عباد از اقصی بلاد برای درک نمازی در خلف دعاگو به این دیار میآیند و آن را ذخیره اخروی میشمارند، چون است که تو با وجود سِمت برادری و قرب جوار، نمازی در پشت سر من نمیگزاری، این رفتار از اهل سلوک بعید است، شیخ گفت: اگر شما به امامت جماعت که قیام مینمائید در اقامة صلوة بذل جهد کنید، من هرگز روی از متابعت و اقتدا نپیچم. آنگاه در خدمت حجة الاسلام به مسجد رفت تا هنگام نماز رسید و حجة الاسلام به امامت جماعت مشغول شد. شیخ نیز اقتدا به وی نمود ولی در بین نماز مسجد را ترک گفته بیرون آمده و با اصحاب خود نماز را اعاده کرد. چون حجة الاسلام از نماز فارغ و از مسجد خارج شد، شیخ را ملاقات کرده عتاب آغازید که چرا نماز را شکستی و از مسجد خارج شدی؟ شیخ گفت: ما به مقتضای شرط خود عمل کردیم، تا حضرت حجة الاسلام در نماز بودند شرایط اقتدا به جای آوردیم وقتی که رفتند اَستر خود را آب دهند ما بیامام ماندیم و نتوانستیم نماز تمام کنیم! حجة الاسلام را وقت خوشی دست داد و گفت: سبحان الله، خداوند را بندگانی باشد که جواسیس قلوبند، برادرم راست میگوید که در اثنای نماز به خاطرم گذشت که امروز آیا استرم را آب دادهاند. گویند پس از آن حجة الاسلام را رغبت سلوک پیدا شد.
نقل از كتاب رهبران طریقت و عرفان
نگارش حاج میرزا محمّدباقر سلطانی گنابادی،
انتشارات حقیقت؛ تهران، چاپ پنجم، ۱۳۸۳.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
الحمدلله رب العالمین و الصلوة علی سیدنا محمّد و آله اجمعین.
این حروف مشتمل است بر فصولی چند كه به معانی عشق تعلق دارد. اگر چه حدیث عشق در حروف و در كلمه نگنجد، زیرا كه آن معانی ابكار۱ است كه دست حیطه حروف بر دامن خدر۲ آن ابكار نرسد.و اگر چه ما را كار آن است كه ابكار معانی را به ذكور حروف دهیم در خلوات الكلام، ولیكن عبارات در این حدیث اشارت است به معانی متفاوت پس نكره و آن نكره در حق كسی كه ذوقش نبود. و از این دو حدیث اصل شكافد: یكی اشارت عبارت و دیگری عبارت اشارت. و بدل حروف حدودالسیف بود، اما جز به بصیرت باطن نتوان دید، و اگر در جملة این فصول چیزی رود كه مفهوم نگردد از این معانی بود. و الله اعلم بالصواب.
دوستی عزیز كه به نزدیك من به جای عزیزترین برادران است و مرا با او اُنس تمام بود، معروف به صاین الدین از من خواست كه آنچه تو را فرا خاطر آید در حال در معنی عشق فصلی چند اثبات كنم تا به هر وقتی «مرا با او» انسی بود، و چون دست طلبم به دامن وصل نرسد بدان فصول تعلل كنم و به اثبات معانی آن ابیات تمسكی میسازم. اجابت كردم او را و چند فصلی اثبات كردم قضای حقِّ او را، چنانكه تعلق به هیچ جانب ندارد در حقایق عشق و احوال و اعراض عشق به شرط آنكه در او هیچ حواله نبود نه به خالق و نه به مخلوق، تا او چون در ماند بدین فصول مراجعت كند، هر چند كه گفتهاند:
شعر
ولو داواك كل طبیب انس
بغیر كلام لیلی ما شفاكا۳
ولیكن:
اذا ما ظمئت الی ریقها
جعلت المدامة منه بدیلا ۴
واین المدامة من ریقها
ولكن اعلل قلبا علیلا ۵
قال الله تعالی: یحبهم و یحبونه
۱ فصل
بیت
با عشق روان شد از عدم مركب ما
روشن زشراب وصل دایم شب ما
زان می كه حرام نیست در مذهب ما
تا روز عدم خشك نیابی لب ما
آتانی هواها قبل ان اعرف الهوی
فصادف قلباً فارغاً فتمكنا ۶
بیت
عشق از عدم از بهر من آمد به وجود
من بودم عشق را ز عالم مقصود
از تو نبرم تا نبرد بوی ز عود
روز و شب و سال و مهعلیرغم حسود
چون روح از عدم به وجود آمد.بر سر حد وجود، عشق منتظرمركب روح بود. در بدو وجود ندانم تا چه مزاج افتاد. اگر ذات روح آمد صفت ذات عشق آمد، خانه خالی یافت جای بگرفت. و تفاوت در قبلۀ عشق عارضی است، اما حقیقت او از جهات منزه است كه او را روی در جهتی نمی باید داشت تا عشق بود.اما ندانم تا دست كسب وقت آب به كدام زمین برد.«آن نفس كه ركابداری بر مركب سلطان نشیند نه مركب او بود، اما زیان ندارد».كلامنا اشارة. گاه خزفی یا خرزی به دست شاگرد نوآموز دهند تا استاد شود، گاه به تعبیه دُرّی ثمین و لؤلؤیی لالا به دست ناشناس او دهند كه زَهره ندارد دست معرفت استاد كه آن را ببرماسد۷ تا به سفتن چه رسد. چون بوقلمون وقت عجایب نیرنگ بر صحیفة انفاس زند «می پیدا نبود كه روش بر آب است لابل بر هوا كه انفاس هوا است».
۲ فصل
چون خانه خالی یابد و آینه صافی باشد صورت پیدا و ثابت گردد در هوای صفای روح. كمالش آن بود كه اگر دیدة اشراق روح خواهد كه خود را بیند، پیكر معشوق یا نامش یا صفتش بیند. و این به وقت نگرد. وقت باشد كه حجاب نظر او آید به خود و دیدة اشراق او را فرو گیرد، تا به جای خود او بود و به جای خود او را بیند، اینجا بود كه گوید:
بیت
از بس كه دو دیده در خیالت دارم
در هر كه نظر كنم تویی پندارم
زیرا كه راهش به خود برعشق است، تا برعشق گذر نكند كه كلی او را «فرا گرفته است» به خود نتواند رسید، و جلالت عشق، دیده را گذر ندهد، زیرا كه مرد در عشق غیرت اغیار بود نه غیرت خود و او خود دور نتواند شد. چنانكه گفت:
بیت
خیال ترك من هر شب صفات ذات من گردد
هم از اوصاف من بر من هزاران دیده بان گردد
شعر
انا من اهوی ومن اهوی انا
نحن روحان حللنا بدنا ۸
نحن مذكنا علی تعمد الهوی
یضرب الامثال فی الناس لنا۹
ایها السائل عن قصتنا
لو تراه لم تفرّق بیننا ۱۰
فاذا ابصر تنی ابصرته
واذا ابصر ته ابصرتنا ۱۱
نحن فی الآجان سیال اذا
ذهبت مهجته مت انا ۱۲
اشارت هم بدین معنی بود، ولیكن دور افتاد. در دوم مصراع كهنحن روحان حللنا بدنا اینجا قدم از یكی در دویی نهاده است. اول مصراع قریب تر است كه: انا من اهوی و من اهوی انا. اینجا بود كه این معنی درست آید كه شاعر گفت:
بیت
گفتم صنما مگر كه جانان منی
چون نیك نگه كردم خود جان منی
مرتد گردم گر تو ز من برگردی
ای جان وجهان تو كفرو ایمان منی
اینجا كه گفته است: «مرتد گردم گر تو زمن بر گردی» مگر میبایست گفتن: «بی جان گردم گر تو ز من برگردی» ولیكن چون گفتار شاعران است و در نظم و قافیه مانند. گفتار عاشقان دیگر است و گفتار شاعران دیگر. حدّ ایشان بیش از نظم و قافیه نیست «و حدّ عاشق جان دادن».
۳ فصل
گاه روح عشق را چون زمین بود تا شجرة العشق از او بروید، گاه چون ذات بود صفت را تا بدو قایم شود، گاه چون انباز بود در خانه تا در قیام او نیز نوبت نگاه دارد، گاه او ذات بود وروح صفت تا قیام روح بدو بود، اما این را كس فهم نكند كه این از عالم اثبات دوم است كه بعدالمحو بود و اهل اثبات قبل المحو را كژ نماید.
چون آب و گل مرا مصوّر كردند
جانم عرض و عشق تو جوهر كردند
تقدیر و قضا قلم چو تر می كردند
حسن تو و عشق من برابر كردند
گاه عشق آسمان بود و روح زمین، تا وقت چه اقتضا كند كه چه بارد. گاه عشق تخم بود و روح زمین، تا خود چه روید. گاه گوهر كانی بود و روح كان، تا خود چه گوهر است و چه كان بود. گاه چون آفتاب بود در آسمان روح تا خود چون تابد، گاه شهاب بود در هوای روح تا خود چه سوزد، گاه زین بود بر مركب روح تا كه بر نشیند، گاه لگام بود بر سركشی روح تا خود به كدام جانب گراید، گاه سلاسل قهر كرشمة معشوق بود در بند روح، گاه زهر ناب بود در قهر وقت روح، تا خود كه را گزد وكه را هلاك كند، چنانكه گفته است:
بیت
گفتم كه ز من نهان مكن چهرة خویش
تا بردارم ز حسن تو بهرة خویش
گفتا كه بترس بر دل و زهرة خویش
كاین فتنة عشق بر كشد دهرة۱۳ خویش
این همه نمایش وقت بود در تابش علم كه حدّ او ساحل است و او را به لجة كار او راه نیست، اما جلالت عشق از حد وصف و بیان و ادراك علم دور است،چنانكه گفته است:
بیت
عشق پوشیده است و هرگز كس ندیدستش عیان
لاف های بیهده تا كی زنند این عاشقان
هر كسی از پندار خود در عشق لافی میزند
عشق ازپندار خالی وز چنین و از چنان
هستی ذرّه در هوا محسوس است و نایافتش معلوم، اما هر دو به تابش آفتاب گرو است. چنانكه گفت:
بیت
خورشید تویی و ذرّه ماییم
بی روی تو روی كی نماییم
تا كی ز نقاب چهره یك دم
از كوه برآی تا بر آییم
كه نه همه دست نادادن از بزرگی و تعالی است، از لطافت هم بود و از فرط القرب هم بود. نهایت علم به ساحل عشق است، اگر بر ساحل بود از او حدیثی نصیب وی بود، و اگر قدم بیش نهد غرق شود، آنگه كه یابد و كه خبر دهد و غرقه شده را كجا علم بود؟
بیت
حسن تو فزون است ز بینایی من
راز تو برون است ز دانایی من
در عشق تو اَنبُهست تنهایی من
در وصف تو عجز است توانایی من
لابل علم پروانة عشق است، علمش بیرون كار است. اندر او اول علم سوزد آنگاه از او، خبر كی بیرون آرد؟
۴ فصل فی الملامه
كمالش ملامت است و ملامت سه روی دارد: یك روی در خلق و یك روی در عاشق و یك روی در معشوق. آن روی كه در خلق دارد صمصام۱۴ غیرت معشوق است تا به اغیار باز ننگرد، و آن روی كه در عاشق دارد صمصام غیرت وقت است تا به خود باز ننگرد، و آن روی كه در معشوق دارد صمصام غیرت عشق است تا قوت هم از عشق خورد و بستة طمع نگردد، و از بیرونش « هیچ چیز در نباید جست ».
بیت
چون از تو بجز عشق نجویم ز جهان
هجران و وصال تو مرا شد یكسان
بی عشق تو بودنم ندارد سامان
خواهی به وصال كوش خواهی هجران
و هر سه صمصام غیرت است در قطع نظر از اغیار، زیرا كه كمال حال در آن بود كه كار به جایی رسد كه عاشق غیر بود و معشوق هم غیر گردد. و این سلطنت تابش عشق بود، زیرا كه قوت كمال عشق از اتحاد بود و در او تفاصیل عاشق و معشوق نبود، آنكه وصال را فرا هم رسیدن داند و از این حال قوت خورد آن نه حقیقت عشق بود.
بیت
بد عهدم و با عشق تواَم نیست نفس
گر هرگز گویمت كه فریادم رس
خواهی به وصال كوش و خواهی به فراق
من فارغم از هر دو، مرا عشق تو بس
عشق باید كه هر دو را بخورد. تا حقیقة الوصال در حوصلة «عشق» حاصل شود و امكان هجران برخیزد، و این را كس فهم نكند، چون وصال انفصال بود، انفصال عین وصال بود. پس انفصال از خود عین اتّصال گردد. اینجا قوت و بی قوتی بود و بود نابود و یافت و نایافت و نصیب بی نصیبی یكسان بود. و اینجا همهكس راه نبرد، كه مبادی او فوق النهایات است.نهایت او در ساحت علم كی گنجد و در صحرای وهم و اندیشه كی درآید؟ هر صحرای دلی گنجای این فكرت ندارد و این حقیقت دُرّی است در صدف مكنون در دریای نیستی و علم را راه تا به ساحل است، فَحَسب اینجا كی رسد؟ اما چون علم غرق شود یقین گمان گردد،از علم و از یقین ظّنی متواری برآورند تا در لباس تلبیس ظنیت بود به درگاه تعزز این حدیث گذر یابد.اولم تؤمن قال بلی ولكن لیطمئن قلبی۱۵ اشارت بدین چنین كاری بود، « انا عند ظن عبدی بی ۱۶» همین بود.فالعبد متصل بالظن والظن متصل بالرب. آن ظن كی غوّاص این بحر است؟ مگر آن گوهر به دستش افتد یا او به دست آن گوهر افتد. ملامت خلق برای آن بود تا اگر یك سر موی از درون او بیرون مینگرد یا از بیرون تنفسّی دارد یا متعلقی، منقطع شود، چنانكه غنیمت او از درون میبود هزیمتش هم از آنجا بود «اعوذ بك منك۱۷»، شبع و جوعش۱۸ از آنجا بود «اشبع یوما و اجوع یوما ۱۹» بیرون كاری ندارد.
بیت
این كوی ملامت است و میدان هلاك
وین راه مُقامران بازنده پاك
مردی باید قلندری دامن چاك
تا برگذرد عیاروار و چالاك
به طمع یار از اغیار برگردد و روی در كار آورد و باك ندارد تا درست آید.
بیت
بل۲۰ تا بدرند پوستینم همه پاك
از بهر تو ای یا ر عیار چالاك
در عشق یگا نه باش و از خلق چه باك
معشوق تو را و بر سر عالم خاك
پس یكبار دیگر سلطنت غیرت معشوق بتابد. ملامت با نگ بر سلامت زند. رویش از خود بگرداند. در حقّ خود ملامتی گردد« ربنا ظلمنا» اینجا روی نماید.
پس یكبار دیگر غیرت عشق بتابد، و رویش از معشوق بگرداند. زیرا كه او به امید معشوق از خود برخاسته است داغ بر طمع او نهد.نه خلق و نه خود او و نه معشوق،تجرید كمال بر تفرید عشق تابد.توحید هم خود توحید را بود. در او غیری را گنجایش نبود. كه اول هم او بود و قوت او هم از او بود. عاشق و معشوق او را همه غیر بود. چون بیگا نگان، از این مقام علم خبر ندارد و اشارت علم بدو نرسد، چنانكه عبارتش بدو نرسد. اما اشارت معرفت بدو دلالت كند كه معرفت را یك حد و آخر است نه چون علم كه حدودش همه عمارت است. اینجا تلاطم امواج بحار عشق بود. بر خود شكند و بر خود گردد.
بیت
ای ماه بر آمدی و تابان گشتی
گرد فلك خویش خرامان گشتی
چون دانستی برابر جان گشتی
نا گاه فرو شدی و پنهان گشتی
اطلعت لی قمرا سودا منازله
حتّی اذا قلت تجلوا ظلمتی غربا۲۱
هم او آفتاب بود هم او فلك، هم او آسمان و هم او زمین، هم او عاشق و هم او معشوق و هم او عشق،كه اشتقاق عاشق و معشوق ازعشق است، چون عوارض و اشتقاقات بر خا ست، كار باز یگانگی حقیقت خود افتاد.
۵ فصل
ملامت در عاشق و معشوق و خلق. گیرم كه همه كس را در آن راه بود. اینجا لفظی بود مشكل، و آن ملامت در عشق است،كه چون عشق به كمال رسید روی در غیب نهد و ظاهر علم را وداع كند. او پندارد كه رفت و وداع كرد از خود و او خود در درون خانه متمكن نشسته بود. و این از عجایب احوال است. وداع در رفتن بود نه وداع بر رفتن، و این از مشكلات این حدیث است و كمال كمال است. هر كسی را بدینجا راه ندهند، و مگر اشارت بدین معنی بود آنچه گفتهاند:
بیت
ولیكن هوی چون به غایت رسد
شود دوستی سر به سر دشمنی
۶ فصل
ملامت به تحقیق عشق هم بود كه عشق رخت بر گیرد و عاشق خجل شود از خود و از خلق و از معشوق در زوال عشق. و متأسف باشد برآن دردی به خلیفتی بماند، آنجا بدل عشق مدتی. آنگاه تا خود به كجا رسد.آن درد نیز رخت برگیردتا كاری تازه شود. و نیز بسیار بود كه عشق روی بپوشد از ورق نمایش عشقی و دردی نمودن گیرد كه او بوقلمون است. هر زمان به رنگی دیگر برآید. و گاه گوید كه رفتم و نرفته باشد.
۷ فصل
عشق را اقبالی و ادباری هست، زیادتی و نقصانی و كمالی. و عاشق را در او احوال است. در ابتدا بود كه منكر بود، آنگاه تن در دهد، آنگاه ممكن بود كه متبرم۲۲ شود و راه انكار دیگر باره رفتن گیرد. این احوال به اشخاص و اوقات بگردد. گاه بود كه عشق در زیادت بود و عاشق بر او منكر، و گاه او در نقصان بود و خداوندش بر نقصان منكر، كه عشق را قلعة عاشق دَرِ خویشتنداری میباید گشاد تا رام شود و تن در دهد، و ولایت تمام بسپارد.
بیت
با دل گفتم كه را ز با یار مگو
زین بیش حدیث عشق زنهار مگو
دل گفت مرا كه هان دگر بار مگوی
تن را به بلا سپار و بسیار مگوی
۸ فصل
خاصیت آدمی آن بس است كه محبوبیش پیش از محبّی بود، این اندك منقبتی۲۳ بود. یحبهم چندان نزل۲۴ افكنده بود آن گدا را پیش از آمدن او، كه الی ابد نوش میكند، هنوز باقی بود. جوانمردا، نزلی كه در ازل افكنند جز در ابد كی استیفاء توان كرد؟ لابل نزلی كه قدم در ازل افكند حدثان۲۵ در ابد چون استیفا تواند كرد؟ فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین.۲۶ جوانمردا، ازل اینجا رسید، ابد به نهایت نتواند رسید. نزل هرگز تمام استیفا نیفتد. اگر به سرّ وقت خویش بینا گردی بدانی كه قاب قوسین ازل و ابد دل توست و وقت تو.
۹ فصل
سرّ آنكه عشق هرگز تمام روی به كس ننماید آن است كه او مرغ ازل است. اینجا كه آمده است مسافر ابد آمده است. و روی به دیدة حدثان ننماید كه نه هر خانه آشیان او را شاید، «چون پیوسته» آشیان از جلالت ازل داشته است. گاهگاه با ازل پرد و در نقاب پردة جلال وتعزز خود شود، و هرگز روی جمال به كمال به دیدة علم ننموده است و ننماید.ندانی این سرّ آن وقت بود كه از علایق و عوایق۲۷ اینجایی باز رهد و از پندار علم و هندسة وهم و فیلسوفی خیال و جاسوسی حوا س باز رهد.
غزل
بیاور آنچه دل دوستان به هم كشدا
نهنگ وار غمان از دلم به دم كشدا
چو تیغ باده بر آهنجم از نیام قدح
زمانه باید كز پیش من ستم كشدا
بیار پور مغان را بده به پور مغان
كه روستم را هم رخش روستم كشدا
كه ایشان هر دو آنجایی اند نه اینجایی.
۱۰ فصل
او مرغ خود است و آشیان خود است. ذات است و صفات خود است. پر است و بال خود است. هوای خود است و پرواز خود است. صید خود و شكار خود است. قبلة خود است و مستقبل خود است. طالب خود و مطلوب خود است. اول خود است و آخر خود است. سلطان خود است و رعیت خود است. صمصام خود است و نیام خود است. او هم باغ است و هم درخت، هم شجره است و هم ثمره، هم آشیان است و هم مرغ.
بیت
ما در غم خویش و غمگسار خویشیم
شوریده و سرگشتة كار خویشیم
سودا زدگان روزگار خویشیم
هم صیادیم و هم شكار خویشیم
۱۱ فصل
نیكوی دیگر است و معشوقی دیگر.كرشمة حسن دیگر است و كرشمة معشوقی دیگر. كرشمة حسن را روی در غیری نیست و از بیرون پیوندی نیست. اما كرشمة معشوقی در غنج۲۸ و دلال و نازه آن معنی از عاشق مددی دارد و بی او راست نیاید. لاجرم اینجا بود كه معشوق را عاشق در باید.
« حكایت»
آن مَلِك كه گلخن۲۹ تابی بر او عاشق شد وزیر زیرك از آن معنی به حسّ شد. پس با او بگفت. ملك خواست كه او را سیاست كند، وزیر گفت: تو به عدل معروفی، این لایق نبود كه سیاست كنی برعشق و كاری كه آن در اختیار نیاید. و سیاست كردن بر كاری كه اختیار وی نیست از عدل دور افتد و از اتفاق حسنه، راه گذر ملك بر آن گلخن بود. و بیچاره هر روز بر راه نشسته بودی منتظر، تا ملك كی بر گذرد. و بر دوام پاس گذشتن می داشتی تا كی بود كه موكب میمون و طلعت همایون ملك ببیند و مَلِك چون آنجا رسیدی كرشمة معشوقی پیوند كرشمة جمال كردی، و وزیر قوام آن می داشتی تا آن روز كه ملك میآمد و گدا نشسته نبود و او بر عادت از سر ناز و غنج می خرامید و ملك كرشمة معشوقی و حسن پیوسته به یكدیگر شده بود، آن كرشمة ناز معشوقی را نظارة نیاز عاشقی در بایست. چون نبود او برهنه بماند، كه محل قبول نیافت. بر مَلِك تَغیری ظاهر گشت. وزیر زیرك بود، به فراست آن را دریافت، خدمتی بكرد و گفت كه: ما گفتیم كه او را سیاست كردن هیچ معنی ندارد، كه از او زیانی مَلِك و مُلك نیست. اكنون خود بدانستیم كه نیاز او در میباید. جوانمردا،كرشمة معشوقی در حسن همچون نمك یا مِلحی در دیگ درباید تا كمال ملاحت به كمال حسن پیوندد. جوانمردا چه گویی اگر با مَلك گفتندی كه وی از تو فارغ شد و با دیگری كاری بر ساخت و عاشق غیری شد. ندانم تا هیچ غیرتی از درون ملك سر بر زدی یا نه.
بیت
هر چه خواهی بكن ای دوست مكن یار دگر
كه آنگهی می نشود با تو مرا كار به سر
تا نپنداری كه طامات است حاشا و كلّا كه آن ترجمه این آیت است كه: ان الله لا یغفران یشرك به و یغفر مادون ذلك لمن یشاء۳۰. عشق رابطة پیوند است، تعلق به هر دو جانب دارد، چون نسبت عشق در سمت عاشق و معشوق درست شود پیوند ضروری بود از هر دو جانب كه او خود مقدمة یكی است.
۱۲ فصل
سرو روی هر چیزی نقطة پیوند اوست،و آیتی در صنع متواری است. و حسن نشان صنع است، و سر و روی، آن روی است كه روی در وی دارد و تا آن سر و روی نبیند هرگز آیتی در صنع و حسن نبیند. آن روی جمال و یبقی وجه ربك۳۱ است. دیگر خود روی نیست كه كل من علیها فان۳۲ و آن روی هیچ است تا بدانی.
۱۳ فصل
دیدة حسن از جمال خود بر دوخته است كه كمال حسن خود را در نتواند یافت الّا در آینة عشق عاشق. لاجرم از این روی جمال را عاشقی درخود باید تا معشوق از حسن خود در آینة عشق و طلب عاشق قوت تواند خورد، و این سرّی عظیم است ومفتاح بسیار اسرار است. پس خود عاشق به حسن معشوق از معشوق نزدیكتر است كه معشوق به واسطة او قوت میخورد از حسن و جمال خود. لاجرم عاشق معشوق را از خودی خودش خودتر است. وبرای این است كه بر او از دیدة اوغیرت برد،واندر این معنی گفته است:
بیت
یا رب بستان داد من از جان سكندر
كاو آینه ای ساخت كه در وی نگری تو
اینجا كه عاشق معشوق را از او اوتر بود، عجایب علایق پیوند تمهید افتد به شرط بی پیوندی عاشق با خود، تا به جایی رسد كه اعتقاد كند عاشق كه معشوق خود اوست.« اَناالحق» و « سبحان ما اعظم شأنی» این نقطه است و اگر در عین راندگی و فراق و ناخواست بود پندارد كه ناگزیر آن است و معشوق خود اوست.
بیت
چندان نازاست ز عشق تو در سر من
تا در غلطم كه عاشقی تو بر من
یا خیمه زند وصال تو بر در من
یا در سر این غلط شود این سر من
۱۴ فصل
معشوق با عاشق گفت: بیا، تو من شو. كه اگر من تو شوم آنگاه معشوق در باید و از معشوق نكاهد. و در عاشق بیفزاید و نیاز و درد بایست زیادت شود. و اما چون تو من گردی كار منعكس گردد.همه معشوق بود و توانگر علی الاطلاق و غنی مطلق او بود. از طرف عاشق هم نیاز و درویشی باشد. و لَعَلّ كه « والله الغنی و انتم الفقراء» همین نقطه است. اینجاست كه لحظه لحظه آوارگی و بیچارگی زیاد گردد. چون عاشق معشوق گردد، در معشوق افزاید، همه معشوق شود عاشق نی، همه ناز شود نیاز نی، همه یافت بود درد بایست نی، همه توانگری بود و درویشی نی، همه چاره بود و بیچارگی نی.
۱۵ فصل
آنگاه كه كار به جایی رسد كه از خودش غیرت آید و بر دیدة خود غیرت برد. ولله دَرّاً لقائلٍ
بیت
ای دوست تو را به خویشتن دوست نیم
وز رشك تو با دیدة خود دوست نیم
غمگین نه ازآنكه با تو اندر كویم
غمگینم ازآنكه با تو در پوست نیم
و این نكته به جایی میرسد وقت وقت كه اگر روزی معشوق با جمالتر بود، عاشق رنجور شود و خشم آیدش. و این معنی تا كسی را ذوق نبود دشوار تواند فهم كردن.
۱۶ فصل
عشق به حقیقت بلا است، و انس و راحت در او غریب است. زیرا كه فراق به تحقیق در عشق دویی است و وصال به تحقیق یكی است. باقی سر بسر همه پندار وصال است نه حقیقت وصال و برای این گفته اند
بلاست عشق و منم كز بلا نپرهیزم
چو عشق خفته بود من شوم برانگیزم
مرا رفیقان گویند كز بلا پرهیز
بلا دل است، من از دل چگونه پرهیزم
درخت عشق همی پرورم میانة دل
چو آب بایدش ازدیدگان فرو ریزم
اگرچه عشقخوش ونا خوش است اندُه عشق
مرا خوش است كه هر دو به هم برآمیزم
۱۷ فصل
چون عشق بلا است، قوت او در علم از جفا است كه معشوق كند. مادام كه علم او از او بود قوتش از جفای معشوق بود. و برای این است كه حجت بر معشوق بود و تا پیوندی ضرورت وقت آید جنگی به اختیار دوست، دوستت تر از ده آشتی دارد. ابتدای عشق از عتاب و جنگ در پیوندد كه دل پاس انفاس او داشتن گیرد كه از او بر هیچ چیز اغضا۳۳ نتواند كرد تا به عاقبت تأسف خورد و دست خود از ندامت فراق میخاید و دست تحیر بر فرق ندامت میزند، میگوید:
بیت
چون بود مرا با صنم خویش وصال
با وی به عتاب و جنگ بودم همه سال
چون هجر آمد بسنده گشتم به خیال
ای چرخ، فضولیم، مرا نیك بمال
پس در میان جنگ و صلح و عتاب و آشتی و ناز و كرشمه این حدیث دوست محكم شود.
۱۸ فصل
خود را به خود خود بودن دیگر است و خود به معشوق خود بودن دیگر، خود را به خود خود بودن خامی بدایت عشق است. چون راه پختگی خود را نبود و در خود نرسد آنگاه او را فرا رسد، آنگاه خود را با او از او فرا رسد.
اینجا بود كه فنا قبلة بقا آید و مرد محرم پروانه وار از سر حد فنا به بقا پیوندد، و این در علم نگنجد الّا از راه مثالی و این بیت مگر بدین معنی دلالت كند كه من گفته ام به روزگار جوانی:
بیت
تا جام جهان نمای در دست من است
از روی خرد چرخ برین پست من است
تا كعبة نیست قبلة هست من است
هشیار ترین خلق جهان مست من است
«هذا ربی» و « انا الحق » و «سبحانی » همه بوقلمون این تلوین است و از تمكین دور است.
۱۹ فصل
تا به خود خود بود احكام فراق و وصال و قبول و رد و قبض و بسط و اندوه و شادی و این معانی بر او روان بود و او اسیر وقت بود. چون وقت بر او در آید تا وقت چه حكم دارد او را به حكم رنگ وقت باید بود. او را به رنگ خود بكند، و حكم و ارادت وقت را بود. در راه فناء از خود این احكام محو افتد و این اضداد برخیزد، زیرا كه محلش بی طمع و علت است. چون در خود، خود را دید راه او به خود از او بود و بدو بود. چون راه او به خود از او بود و بر او بود این احكام بر او نرود. احكام فراق و وصال اینجا چه كند. قبول و رد او را دامن كی گیرد؟ قبض و بسط و اندوه و شادی گرد سرا پردة دولت او كی گردد؟ چنانكه گفته است:
بیت
جستیم نهاد گیتی و اصل جهان
وز علت و عال برگذشتیم آسان
و آن نور سیه ز لا نقط برتر دان
زآن نیز گذشتیم نه این ماند و نه آن
اینجا او خداوند وقت بود، چون به آسمان دنیا تنزُل ۳۴كند بر وقت در آید و او از وقت فارغ. كه وجودش بدو بود و از او بود. و این مگر فراق این حال بود و فناش از او بود و در او بود، و این را اختفا در كنه نكته الّا گویند، و گاه موی شدن در زلف معشوق خوانند، چنانكه گفته است:
بیت
از بس كه كشیده ام ز زلف تو ستم
مویی گشتم از آن دو زلفین به خم
زین پس چه عجب اگر بود با تو به هم
در زلف تو یك موی چه افزون و چه كم
۲۰ فصل
چون این حقیقت معلوم شد، بلا و جفا او قلعه گشادن، منجنیق او است در بستن تویی تو تا تو، او باشی. تیری از كمان ارادت معشوق برود، وچون قبلة تویی تو آمد گو خواه تیرِ جفا باش و خواه تیر وفا، كه حرف در علت رود تا بی تیر نظر باید تا همگی او روی در تو نیاورد، چون تواند انداختن و انداختن بر تو؟ علی التعین لابد از تو حسابی باید این چندین پیوند چون كفایت نبود و خود را یكی از این جمله بسنده بود. اینجا بود كه گفته است:
بیت
یك تیر به نام من ز تركش بركش
و آنگه به كمانِ خویشتن اندر كش
گر هیچ نشانه خواهی اینك دل من
از تو زدنی سخت و ز من آهی خوش
۲۱ فصل
بدایت عشق آن است كه تخم جمال از دست مشاهده در زمین خلوت دل افكند، تربیت او از تابش نظر بود، اما یك رنگ نبوده، باشد كه افكندن تخم و برگرفتن یكی بود و برای این گفته اند:
بیت
اصل همه عاشقی ز دیدار افتاد
چون دیده بدید آنگهی كار افتاد
پروانه به طمع نور در نار افتاد
در دام طمع مرغ چه بسیار افتاد
حقیقتش قرار بود میان دو دل. اما عشق عاشق بر معشوق دیگر است، و عشق معشوق بر عاشق دیگر. عشق عاشق حقیقت است و عشق معشوق عكس تابش عشق عاشق در آینة او. از آن راه در مشاهده قران بوده است، عشق عاشق ناگزرانی اقتضا كند و ذلت و احتمال و خواری و تسلیم در همة كارها، و عشق معشوق جباری و كبریا و تعزز.
بیت
ز آنجا كه جمال و جاه آن دلبر ما است
ما در خور وی نه ایم و او در خور ما است
اما ندانم تا عاشق كدام است و معشوق كدام. و این سرّی بزرگ است، زیرا كه ممكن بود كه اول كشش او بود آنگاه انجامیدن این. و این حقایق به عكس گردد: « و ما تشاؤون الا ان یشاء الله » بایزید- رضی الله عنه- گفت: « به چندین گاه پنداشتم كه من او را میخواهم، خود اول او مرا خواسته بود.»
بیت
مستی فزودنم ز رخش بی سبب نبود
می بود جای بود حریف طرب نبود
مستغفرم اگر تو بگویی تو بوده ای
او بود در طلب كه مرا این طلب نبود
۲۲ فصل
اگر چه از ابتدا دوست او را دوست بود و دشمن او را دشمن، چون كار به كمال رسید به عكس گردد، از غیرت دوست او را دشمن گیرد، باز دشمن او را دوست گیرد. بر نامش غیرت برد فضلا منه: نخواهد كه كس در نظرگاه او شركت دارد.
بیت
میرنجم از آن كه باد بر تو گذرد
وز خلق جهان كسی به تو در نگرد
خاكی كه كف پای تو آن را سپرد
چاكرت بر آن خاك همی رشك برد
از این ورق كار به جایی رسد كه دشمنان او را دوست گیرد و دوستان او را دشمن مادام كه رنجی بدو نرسد. پس از این كار به جایی رسد كه برنامش غیر برد فضلاً منه. نخواهد كه از هیچ كس نا او شنود. جمال او كه نظرگاه دل است نخواهد كه كس بیند. نام او سلوت گاه اوست نخواهد كه از كس شنود. گویی كه قبلة عشق اوست، نخواهد كه كس آنجاه راه برد.
۲۳ فصل
تا بدایت عشق بود هر جا كه مشابه آن حدیث بیند همه به دوست گیرد.مجنون چندین روزطعام نخورده بود، آهویی به دام او افتاد، اكرامش نمود و رها كرد. پرسیدند چرا چنین كردی؟ گفت: از او چیزی به لیلی میماند، جفا شرط نیست.
اما این هنوز قدم بدایت عشق بود. چون عشق به كمال رسد كمال معشوق را داند و از اغیار او را شبهی نیابد و نتواند یافت. انسش از اغیار منقطع گردد الّا از آنچه تعلق بدو دارد، چون سگ كوی دوست و خاك راهش و آنچه بدین ماند. و چون به كمال تر برسد این سلوت۳۵ نیز برخیزد كه سلوت در عشق نقصان بود. و وجدش زیادت شود و هر اشتیاقی كه وصال از او چیزی كم تواند كردن آن معلول و مدخول بود. وصال باید كه هیزم آتش شوق بود، شوق از او زیادت شود. و این آن قدم است كه معشوق را كمال داند و اتحاد طلب كند و هر چه بیرون این بود او را سیری نكند، و از وجود خود زحمت بیند، چنانكه گفت:
بیت
در عشق تو انبُه است تنهایی من
در وصف تو عجز است توانایی من
۲۴ فصل
در ابتدا بانگ و خروش و زاری بود كه هنوز عشق تمام ولایت نگرفته است، چون كار به كمال رسد و ولایت بگیرد، حدیث در باقی افتد و زاری به نظاره و نزاری بدل گردد و آلودگی به پالودگی مبدل شود، چنانكه گفت:
بیت
ز اول كه مرا عشق نگارم نو بود
همسایه من ز نالة من نغنود
كم گشت مرا ناله و دردم بفزود
آتش چو همه گرفت كم گردد دود
۲۵ فصل
چون عاشق معشوق را بیند، اضطراب در وی پیدا شود، زیرا كه هستی او عاریت است و روی قبلة نیستی دارد، وخود در وجد مضطرب شود تا با حقیقت كار نشیند، و هنوز تمام پخته نیست. چون تمام پخته شود در اُلتقا۳۶ از خود غایب شود زیرا كه چون عاشق پخته شد در عشق، عشق نهاد او بگشاد. چون طلایة وصال پیدا شود، وجود او رخت بر بندد، به قدر پختگی او در كار آید.
حكایت
آورده اند كه اهل قبیلة مجنون گرد آمدند و به قوم لیلی گفتند: این مرد از عشق هلاك خواهد شد، چه زیان دارد اگر یك بار دستوری باشدتا او لیلی را بیند؟ گفتند: ما را از این معنی هیچ بخلی نیست ولیكن خود مجنون تاب دیدار او ندارد. مجنون را بیاوردند و در خرگاه لیلی برگرفتند. هنوز سایة لیلی پیدا نگشته بود كه مجنون بیهوش شد. چون او پیدا شد، او پنهان گشت، ز آنكه با معشوق پنهان خوشتر. گفتند: ما گفتیم كه او طاقت دیدار لیلی ندارد. اینجا بود كه شاعر گفته است:
بیت
گر، میندهد هجر به وصلت بارم
با خاك سر كوی تو كاری دارم
زیرا كه از او قوتی تواند خورد در هستی علم، اما از حقیقت وصال قوت نتواند خورد كه اویی او نماند.
۲۶ فصل
گریز معشوق از عاشق برای آن است كه وصال نه اندك كاری است، چنانكه عاشق را تن در میباید داد تا او، او نبود، معشوق را هم تن در میباید داد تا عاشق او بود،تا در درون او، او را تمام نخورد و از خودش نشمارد، و تا به كلی قبولش نكند، از او گریزان بود، اگر چه او این حقیقت ندانددر ظاهر علم، دل و جان او داندكه نهنگ عشق كه در نهاد عاشق است از او چه میكشد به دم، یا بدو چه میفرستد. آنگاه این اتحاد انواع بود، گاه او شمشیر آید این نیام، و گاه به عكس گاه حساب را در او راه نبود.
۲۷ فصل
از این معنی معلوم شود كه اگر فراق به اختیار معشوق بود، آن است كه برگ یكی ندارد. واگر به اختیار عاشق بود، آن است كه هنوز ولایت تمام نسپرده است و رام عشق نشده است. و بود كه از هر دو جانب تسلیم و رضا بود. اما فراق حكم وقت دارد و شكایت در كار از روزگار بود كه بیرون از اختیار ایشان كارها است، الّا كاری كه بیرون از هجر بود.
۲۸ فصل
فراق بالای وصال است به درجه ای، زیرا كه تا وصال نبود فراق نبود ، كه او نیز پیوند است، و وصال به تحقیق فراق خود است، چنانكه فراق به تحقیق وصال خود است، الّا در عشق معلول كه هنور عاشق تمام پخته نگشته باشد.
بیت
جان را تبع جان تو خواهم كردن
كلیت خود آنِ تو خواهم كردن
از دیده و دین و دل یكی عرش بزرگ
شكرانة هجران تو خواهم كردن
وآن خطایی كه بر عاشق رود در قهر عشق از هلاك كردن خود، طلب فراق خود میكند كه وصال بدو گرو است، و بود نیز كه بر نایافت بود از قهر كار یا از غلبات غیرت.
۲۹ فصل
تا بدایت عشق بود در فراق قوت وی از خیال بود، و آن مطالعة دیدة علم است صورتی را كه در درون ثبت شده است. اما چون كار به كمال رسد و آن صورت در درون پردة دل شود نه علم از او قوت تواند خورد، و نه خیال زیرا كه مُدرك خیال همان محل خیال است، تا او تمام جای نگرفته است از او چیزی فارغ است كه از اوخبر باز می دهد تا ظاهر علم را می یابد. اما چون ولایت تمام فرو گرفت، از او چیزی بر سر نیست تا از او خبر یابد یا قوت خورد.و نیز چون در درون رفت، ظاهر علم را وداع كند، نقد درون پرده و سرّ را نتواند یافت پس یافت هست اما از یافت خبر نیست، كه همه عین كار است. و مگر «العجز عن درك الادراك ادراك» اشارت به چیزی است از این جنس.
۳۰ فصل
عاشق نه وجود بیرونی است تا بر دوام از خود خبر دهد، این وجود بیرونی نظارگی است. و گاه بود كه نقد وقت در درون روی بدو نماید، و گاه بود كه ننماید. گاه بود كه نقد خویش بر او عرضه كند و گاه بود كه نكند. عالم های درون را بدین آسانی در نتواند یافت، چنان آسان نیست كه آن جای اسرار است و حجب و خزاین و عجایب است. اما این مقام احتمال بیان آن نكند.
۳۱ فصل
اگر در خواب بیند، سبب آن است كه او روی در خود دارد. همة تن دیده گشته و دیده روی شده و در معشوق آورده تا در صورت او كه بر هستی او نقش افتاده است. اما اینجا سرّی بزرگ است و آن، آن است كه آنچه جِدّ عاشق است ملازم معشوق است و بُعد و قرب او را حجاب نكند كه خود دست قرب و بعد به دامن او نرسد. طلب آن نقطه دیگر است، و طلب ظاهر دیگر. اما چون در خواب بیند، آن بود كه از روی دل چیزی دیده و آگاهی فرا علم دهد تا خبر از درون حجب بیرون آرد.
۳۲ فصل
عاشق را ریایی هست با خلق و با خود و با معشوق و ریای او با خلق و با خود بدان روی است كه به دروغی كه بگوید شاد شود اگر چه داند كه دروغ میگوید، و سبب آن است كه ذهن چون آن حدیث وصال قبول كند در وی حضور معشوق درست شود در خیال، و ذهن او از وصال نصیب بیند، لاجرم در وقت از او قوت خورد. و تا مادام كه خود را خود بود این از ریا خالی نبود، و هنوز از ملامت ترسان بود. چون رام شود باك ندارد و از انواع ریا برهد. و ریا با معشوق آن بود كه نور عشق در درونش تابد، و ظاهر پنهان دارد، تا به حدی كه مدتی از معشوق عشق را پنهان دارد و پنهان از او عشق میورزد. اما چون علت برخیزد و تسلیم افتد نیز در درونش بتابد كه همگی خود را در او باخته است. و در این حالت جلالت یكی بود چه جای روی باز بستن بود.
۳۳ فصل
بارگاه عشق ایوان جان است كه در ازل ارواح را داغ « الست بربكم» آنجا باز نهاده است. اگر پردهها شفاف افتد، او نیز از درون حجب بیرون آید. و اینجا سرّی بزرگ است كه عشق این حدیث از درون بیرون آید، و عشق خلق از برون در درون رود. اما پیدا است كه تا كجا تواند رفت، نهایت او تا شغاف است كه قرآن در حق زلیخا بیان كرد: « قد شغفها حُبّاْ و شغاف پردة بیرونی دل است و دل وسط ولایت است و منزل اشراق عشق، تا بدو بود. و اگر تمام حجاب ها برخیزد و نفس نیز در كار آید. اما عمری باید در این حدیث تا نفس در راه عشق آید. مجال دنیا و خلق و شهوات و امانی در پرده های بیرونی دل بود. نادر بود كه به دل رسد و خود هرگز نرسد.
۳۴ فصل
ابتدای عشق چنان بود كه عاشق معشوق را از بهر خود خواهد. و این كس عاشق خود است به واسطة معشوق ولیكن نداند كه میخواهد كه او را در راه ارادت خود به كار برد، چنانكه گفته است:
بیت
گفتم صنما تویی كه جان را وطنی
گفتا كه حدیث جان مكن گر شمنی
گفتم كه به تیغ غمزه ام كششی
گفتا كه هنوز عاشق خویشتنی
كمال عشق چون بتابد كمترینش آن بود كه خود را برای او خواهد و در راه رضای او جان دادن بازی داند. عشق حقیقی آن باشد، باقی همه سواد و هوس و بازی و علت است.
۳۵ فصل
عشق مردم خوار است، او مردمی بخورد و هیچ باقی نگذارد. و چون مردمی بخورد او صاحب ولایت شود. تحكم او را بود. اگر جمال بر كمال بتابد، بیگانگی معشوق را نیز بخورد ولیكن این سخت دیر بود.
۳۶ فصل
هرگز معشوق با عاشق آشنا نشود، و اندر آن وقت كه خود را بدو و او را به خود نزدیكتر دارد دورتر بود زیرا كه سلطنت او راست والسلطان لا صدیق له. حقیقت آشنایی در همه مرتبتی بود و این محال است میان عاشق و معشوق، زیرا كه عاشق همه مذلت بود و معشوق همه آسمان تعزز و تكبر. آشنایی چون باشد؟ اگر بود به حكم نفس وقت بود و این عاریت باشد.
بیت
همسنگ زمین و آسمان غم خوردم
نه سیر شدم نه یار دیگر كردم
آهو به مثل رام شود با مردم
تو مینشوی، هزار حیلت كردم
جباری معشوق با ذلت عاشق كی فراهم آید؟ ناز مطلوب با نیاز طالب كی با هم افتد؟ او چارة این و این بیچارة او. بیمار را دارو ضرورت است، اما دارو را بیمار هیچ ضرورت نیست. چه بیمار از نایافتن دارو ناقص آید و باز دارو را از بیمار فراغت حاصل هست، چنانكه گفته اند:
عاشق چه كند كه دل به دستش نبود
مفلس چه كند كه برگ هستش نبود
نی حسن تو را شرف ز بازار من است
بت را چه زیان كه بت پرستش نبود
۳۷ فصل
حقیقت عشق جز بر مركب جان سوار نیاید. اما دل محل صفات اوست و او خود به حجب عز خود متعزّز است. كس ذات و صفات او چه داند؟ یك نكته از نهمت۳۷ او روی به دیدة علم نماید كه از روی لوح دل، بیش از این ممكن نیست كه از او بیانی یا نشانی تواند داد. اما در عالم خیال تا روی خود را فرا نماید گاه بود كه نشانی دارد علی التعّین و گاه بود كه ندارد. گاه بود كه نشان به زلف و گاه به خدّ۳۸ بود وگاه به خال و گاه به قد وگاه به ابرو و گاه به روی و گاه به غمزه و گاه به خندة معشوق و گاه به عتاب. و این معانی هر یك از طلب جای عاشق نشانی دارد. آن را كه نشان عشق بر دیدة معشوق بود،قوتش از نظر معشوق بود و از علت ها دورتر بود كه دیده دَرّ ثمین دل و جان است. عشق كه نشان به دیدة معشوق كند در عالم خیال دلیل طلب جان و دل او بود و از علل جسمانی دور بود. و اگر به ابرو بود طلبی بود از جان او. اما طلایة هیبت ایستاده بود در كمین آن طلب، زیرا كه ابرو نصیب دیده آمد. و همچنین هر یك ازاین نشان ها در راه فراست عشق از عاشق، طلبی روحانی یا جسمانی یا علتی یا غلّتی۳۹ بیان كند، زیرا كه عشق را در هر پرده ای از پرده های درون نشانی است و این معانی نشان اوست در پردة خیال. پس نشان او مرتبة عشق بیان كند.
۳۸ فصل
حقیقت عشق چون پیدا شود عاشق قوت معشوق آید نه معشوق قوت عاشق. زیرا كه عاشق در حوصلة معشوق تواند گنجید اما معشوق در حوصلة عاشق نگنجد. عاشق یك موی تواند گشت در زلف معشوق. اما یك موی معشوق را همگی بر نتابد و مأوی نتواند داد. پروانه عاشق آتش آمد، قوت او در دوری اشراق است. طلایة اشراق او را میزبانی كند و دعوت می كند، و به پر همت خود در هوای طلب او پرواز عشق میزند. اما پرش چندان باید تا بدو رسد. چون بدو رسید او را روشی نبود، روش آتش را بود در او. و او را نیز قوتی نبود، قوت آتش را بود. و این سر بی بزرگ است. یك نفس او معشوق خود گردد، كمال او این است. و این همه پرواز و طواف كردن او برای این نفس است. تا كی بود كه این بود. و پیش از این بیان كرده بودیم كه حقیقت وصال این است كه یك ساعت صفت آتشی او را میزبانی كند و زود به در خاكستری بیرونش كند. ساز همه چندان میباید تا بدو رسد، وجود صفات او خود همه ساز این راه است، «افنیت عمرك فی عمارة الباطن فاین الفناء فی التوحید»۴۰. این بود. ازآنچه عاشق را بتوان بود، هیچ چیزی دگر نیست كه ساز وصال تواند آمد، ساز وصل معشوق را تواند بود. و این هم سرّی بزرگ است كه وصال مرتبة معشوق است و حق او، فراق است كه حق عاشق است ومرتبة او است. عشق خود به ذات خود از این علایق و علل دور است، كه عشق را از وصال و فراق هیچ صفت نیست، اینصفاتعاشقو معشوق است. پس وصال مرتبه تعزز و كبریای معشوق است، و فراق مرتبه تذلل و افتقار عاشق است، لاجرم ساز وصال معشوق را تواند بود، و ساز فراق عاشق را، ووجود عاشق یكی از سازهای فراق است.
مصراع:
در عشق تو انبُه است تنهایی من.
آن را كه وجودش زحمت بود، و ساز فراق بود، او را ساز وصال از كجا آید؟ زمین وصال نیستی آمد و زمین فراق هستی آمد، تا شاهد الفنا در صحبت بود وصال، وصال بود، چون او باز گردد حقیقت فراق سایه افكند، امكان وصال برخیزد.
در حكایت آورده اند كه روزی سلطان محمود نشسته بود به بارگاه، مردی بیامد و طبقی نمك بر دست داشت و در میان مجلس آمد، بانگ میزد: نمك كه میخرد؟ محمود هرگز این حال ندیده بود. بفرمود تا او را بگرفتند. چون به خلوت نشست او را بیاورد و گفت: این چه گستاخی بود كه تو كردی و بارگاه محمود چه جای منادی نمك فروشی كردن بود؟ گفت: ای جوانمرد ! مرا با ایاز تو كار است، نمك بهانه بود. گفت: ای گدا! تو كه باشی كه با محمود دست در یك كاسه كنی؟ مرا كه هفتصد پیل بود و جهانی ملك و ولایت و تو را یك شبه نان نبود! گفت: ای محمود! قصه دراز مكن! این همه كه تو داری و می گویی ساز وصال است نه ساز عشق، ساز عشق دلی است بریان و جگری كباب، آن ما را به كمال است و به شرط كار است، لابل یا محمود دل ما خالی است از آنكه در او هفتصد پیل را جایگاه بود و حساب و تدبیر چندین ولایت بكار نیست.الا دلی خالی، سوخته عشق ایاز. یا محمود، سرّ این نمك دانی چیست؟ آنكه در دیگ عشق تو نمك تجرید و ذلت در میباید كه بس جباری، و این صفت عشق نیست. و آن آیات ملأ اعلی دان كه و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك با سیصد پر طاووسی گفت: تجریدی كه شرط این كار است شما را در میباید، و چون بود آنگاه شما را باشد، و شما را برگ آن نبود كه به ترك خود بگویید. یا محمود، این همه كه تو بردادی، ساز وصال است، و عشق را از وصال هیچ صفت نیست. چون نوبت وصال بود، ایاز را خود ساز وصال به كمال هست. یا محمود، این هفتصد پیل و این همه ولایت سند و هند بی ایاز هیچ ارزد ؟ گفت: نه. گفت: با او در گلخن یا در خانه ای تاریك بهشت عدن بود؟ گفت:بود.گفت: و وصال به كمال بود؟ گفت: بود. گفت: پس این همه كه تو بر میشماری ساز وصال هم نیست. چون عاشق را ساز وصال نتواند بود. و این آیات حسن است و از اینجا بدانستی كه از وصال و از فراق عشق را هیچ صفت نیست و از ساز وصال عاشق را هیچ چیز معلوم نیست و نتواند بود. زیرا كه ساز وصال وجود معشوق است و ساز فراق وجود عاشق است وعشق از هر دو بی نیاز. اگر سعادت وقت مساعدت كند این وجود فدای آن وجود آید، این است وصال به كمال.
بیت
عشقی به كمال و دلربایی به جمال
دل پر سخن و زبان ز گفتن شده لال
زین نادره تر كجا بود هرگز حال
من تشنه و پیش من روان آب زلال
۳۹ فصل
اگر ممكن بودی كه عاشق از معشوق قوتی توانستی خورد، مگر در حوصلة دل توانستی خورد. ولیكن چون عاشقی بی دلی بود این معنی چون بود؟ قوت از معشوق می گویم. آن قوت پنداری كه از حدیث به سمع و از جمال به دیده، آن نمی خواهم كه آن نه وصال است، آن در این ورق نیست، كه نگرندگان به آفتاب بسیارند و به نور او جهان روشن است، اما كسی را از او قوتی به تحقیق نیست تا در غلط نیفتی.
۴۰ فصل
از آنجا كه حقیقت كار است:
مصرع:
معشوق راز عشق نه سود است و نه زیان.
ولیكن از آنجا كه سنت كرم عشق است، او عاشق را بر معشوق بندد. عاشق به همه حالی نظرگاه معشوق است از راه پیوند عشق. اینجا بود كه فراق به اختیار معشوق وصال تر بود از وصال به اختیار عاشق. زیرا كه در اختیار معشوق، فراق عاشق نظرگاه دل اوست در عین اختیار و مراد. در راه اختیار عاشق، وصال را در وصال هیچ نظر از معشوق در میان نیست، و او را از او هیچ حساب نیست. و این مرتبه ای بزرگ است در معرفت. اما كس این به كمال فهم نتواند كرد. پس نظر معشوق ترازو است در تمییز درجات و صفات عاشق، یا در كمال است و یا در زیادت و نقصان.
۴۱ فصل
هر چه عزّ و جباری و استغنا و كبریا است در قسمت عشق، صفات معشوق آمد، و هر چه مذلت و ضعف و خواری و افتقار و نیاز و بیچارگی بود، نصیبعاشق آمد. لاجرم قوت عشق صفات عاشق است، كه عشق خداوند روزگار عاشق است تا روزگار عشق، و این به وقت بگردد. اما این صفات معشوق در ظهور نیاید الاّ به امداد كه صفت عاشق آمدتا افتقار این نبود استغنای او نماند و همچنین جملة صفات از آن رو او را در خور است.
۴۲ فصل
لاجرم چون چنین باشد عاشق و معشوق ضدین باشند، فراهم نیایند الاّ به شرط فدا و فنا. و برای این گفتهاند:
بیت
چون زرد بدید رویم آن سبز نگار
گفتا كه دگر به وصلم امید مدار
زیرا كه تو ضد ما شدی از دیدار
تو رنگ خزان داری و ما رنگ بهار
۴۳ فصل
معشوق خود به همه حالی معشوق است، پس استغنا صفت اوست. و عاشق به همه حالی عاشق است، پس افتقار همیشه صفت اوست. عاشق را همیشه معشوق در باید، لاجرم افتقار صفت او بود و معشوق را هیچ چیزی در نباید كه خود را دارد، لاجرم استغنا صفت او بود.
بیت
اشكم ز غم تو هر شبی خون باشد
وز هجر تو بر دلم شبیخون باشد
تو با تویی ای نگار زان با طربی
تو بی تو چه دانی كه شبی چون باشد
و رباعی دیگر هم بدین معنی دلالت می كند:
بیت
همواره تو دل ربوده ای معذوری
غم هیچ نیازموده ای معذوری
من بی تو هزار شب به خون در بودم
تو بی تو شبی نبوده ای معذوری
۴۴ فصل
و اگر تورا این غلط افتد كه عاشق مالك بود و معشوق بنده، تا در وصال او در كنار عاشق بود، آن غفلتی بزرگ است، كه حقیقت عشق طوق سلطنت بر گردن معشوق نهد و حلقة بندگی بردارد، كه هرگز معشوق مِلك نتواند بود. و برای این است كه آنها كه دم از فقر می زنند، جان و دل دربازند، و دین و دنیا و روزگار در میان نهند، وهمه كاری بكنند و از همه چیزی بر خیزند. و از سر نیز نترسند و قدم بر كونین۴۱ سپرند. اما چون كار به نقطة عشق رسد، هرگز معشوق در میان ننهند و نتوانند نهاد، زیرا كه مِلك بود كه در میان توان نهاد نه مالك. معشوق مالك بود، دست آزادگی بر دامن عشق و عاشقی نرسد، چنانكه همة بندها آنجا گشاده شود، اَعِنی در آزادگی فقرو همه گشادها اینجا بند شود اعنی در عشق. چون این حقایق معلوم شد، جلالت عشق مگر كه پیدا شود كه عاشق را سود خود زیان كند تا از علل برخیزد و از سود و زیان برهد.
۴۵ فصل
بدان كه هر چیزی را كاری است از اعضای آدمی تا آن نبود او بی كار بود. دیده را كار دیدن است و گوش را شنیدن و كار دل عشق است. تا عشق نبود بی كار بود. چون عاشقی آمد او را نیز به كار خود فراهم دید. پس یقین آمد كه دل را برای عشق و عاشقی آفریده اند و هیچ چیز دیگر نداند. آن اشك ها كه به روی دیده فرستد طلایة طلب است تا از معشوق چه خبر است كه بدایت او از دیده است، متقاضی با او فرستد كه این بلا از راه تو آمد و قوتم از راه توست.
۴۶ فصل
قدمی هست در عشق بوالعجب كه در آن قدم مرد عاشق مشاهد نفس خودگردد، زیرا كه نفس آینده و شوندة مركب معشوق میآید از آن روی كه دل مسكن اوست. و نفس بود كه از دل بوی و رنگ او گیرد. اینجا بود كه مرد را روی در خود بود و از بیرون كاری ندارد، تا به حدی اگر معشوق او را از نفس خویش مشغول كند بار آن نتواند كشید، زیرا كه این مشاهده در نفس مسامحتی۴۲ دارد، بار برگیرد و دیدار معشوق بار برنهد و سیاست او سایه افكند، از در درون چون قوت پیدا شود مسامحتی دارد. اما بار ناز معشوق كشیدن دشوارتر است.
بیت
زآن می به در سرای تو كم گذرم
كز بیم نگهبان تو من برحذرم
تو خود به دل اندری نگارا شب و روز
هرگه كه تو را خواهم در خود نگرم
۴۷ فصل
عشق نوعی از سكر است كه كمال او عاشق را از دیدن و ادراك كمال معشوق مانع است. زیرا كه عشق سكر است در آلت ادراك و مانع است از كمال ادراك. اگر چه سرّی لطیف است ورای این و آن، آن است كه چون حقیقت ذات عاشق به ادراك حقیقت ذات معشوق مشغول است، پروای اثبات صفات چون بود از روی تمییز؟ و اگر ادراك بود پروای ادراك، ادراك نبود.« العجز عن درك الادراك ادراك » این بود. و این از عجایب الاسرار است. و اندراین معنی گفته هاست آنكه گفت:
بیت
عمری است كه با منی نگارا
وقت غم و وقت شادمانی
والله كه هنوز عاجزم من
كز خوبی تو دهم نشانی
۴۸ فصل
اگر چه معشوق حاضر و شاهد، و مشهود عاشق بود، ولیكن بر دوام عاشق بود، زیرا كه حضور معشوق غیبت كلی آرد. چنانكه آن مرد از نهرالمعلی آن زن را در كرخ دوست داشتی و هر شب در آب زدی و پیش او رفتی، چون یك شب خالی بر رویش بدید گفت: كه این خال از كجا آمد؟ او گفت: كه این خال مادرزاد است، اما تو امشب در آب منشین. چون در نشست بمرد از سرما، زیرا كه با خود آمده بود تا خال میدید، و این سرّی بزرگ است و اشارت بدین معنی است:
بیت
نه از خویشتن آگهم نه از یار
نه از عاشقی آگهم نه از عشق
فصل ۴۹
چون عقول را دیده بر بسته اند از ادراك جان و ماهیت و حقیقت او، و جان صدف عشق است به لؤلؤ مكنون كه در آن صدف است كی بینا شود الّا بر سبیل همانا.
بیت
عشق پوشیده است هرگز كس ندیدستش عیان
لاف های بیهده تا كی زنند این عاشقان
هركس از پندار خود در عشق لافی می زند
عشق از پندار خالی وز چنین وزچنان
فصل ۵۰
بارگاه عشق ایوان جان است و بارگاه جمال دیدة عاشق است و بارگاه سیاست عشق دل عاشق است و بارگاه درد هم دل عاشق و بارگاه ناز غمزة معشوق است، نیاز و ذلت خود حیلت عاشق تواند بود.
فصل ۵۱
در فصل اول بیان كردیم كه عشق را به قبلة معین حاجت نیست تا عشق بود. اكنون بدان كه: «ان الله جمیل یحب الجمال» عاشق آن جمال باید بود نه عاشق محبوبش، و این سرّی عظیم است. ایشان محل نظر و اثر جمال و محل محبت او بینند و دانند و خواهند و بیرون این چیزی دیگر كرا نكنند؟ و بود كه عاشق خود این نداند ولیكن خود دلش محل آن نظر وجمال طلب كند تا بیابد.
فصل ۵۲
هیچ لذت در آن نرسد كه عاشق معشوق را بیند به حكم وقت و معشوق از عشق عاشق غافل و نداند كه او ناگزران اوست. آنگه در او خواهش میكند و سؤال و تضرع و زاری و ابتهال۴۳، اگر دیرتر جواب دهد یا دیرتر اجابت كند، میدان كه از آن حدیث قوت میخورد كه لذتی عظیم دارد و تو ندانی.
فصل ۵۳
عشق چنان است كه جفا از معشوق در وصال عشق فزاید و هیزم آتش عشق آید، كه قوت عشق از جفا است لاجرم زیادت شود. تا در وصال بود بر این صفت بود، اما در فراق جفای معشوق، دستگیر و سبب تسلی بود مادام كه بر در اختیار بود و از چیزی نظارگی كار بود، اما چون رام عشق شده بود به تمام و كمال، و سلطنت عشق به تمامی ولایت فرو گرفته باشد،خود زیادت و نقصان را آنجا راه نبود.
شعر
از دوست به یك بلا و صد، نگریزم
شرطی است مرا به عشق، گرم آویزم
فصل ۵۴
اسرار عشق در حروف عشق مضمر است. عین و شین، «عُش» بود و قاف اشارت به قلب است. چون دل نه عاشق بود معلق بود. چون عاشق شود آشنایی یافت. بدایتش دیده بود و دیدن. عین اشارت بدو است در ابتدای حروف عشق. پس شراب مالامال شوق خوردن گیرد، و شین اشارت بدوست. پس از خود بمیرد و بدو زنده گردد. قاف اشارت به قیام بدوست. و اندر تركیب این حروف اسرار بسیار است و این قدر در تنبیه كفایت است. « حَصیف ۴۴ فَطِن را، فتح بابی كفایت بود».
فصل ۵۵
بدان كه عاشق خصم بود نه یار، و معشوق هم خصم بود نه یار، زیرا كه یاری در محو رسوم ایشان بسته است، مادام كه در وی بود، و هر یكی خود را به خود خود بود، خصمی بود. مطلق یاری در اتحاد بود. پس هرگز نباید كه عاشق و معشوق از یكدیگر یاری بدو رسد كه آن نیابند. و رنج عشق همه از این است كه هرگز یاری نیاید. والله عجب كاری كه در وجود زحمت است، صفات وجود كجا در گنجد؟ پس بدانستی كه در عشق رنج اصلی است و راحت عاریتی. البته هیچ راحت اصلی ممكن نیست در وی. نپندار تا كه نگهبان از بیرون بود همگی آن سهل بود. نگهبان به تحقیق آیات الجمال و سلطنت العشق بود كه از او حذر نبود و هیچ گریزگاه ندارد. قوت به كمال از بیم این سلطنت هرگز نتواند خورد الّا مشوب به لرزة دل و هیبت جان.
فصل ۵۶
اگر ممكن گردد كه عاشق از معشوق قوت تواند خورد آن نبود الّا در غیبت از صفت عالم ظاهر، كه آن شبیه سكری است كه یار نبود و قوت بود. و آن غیبت مثال بی هستی دارد یا با طلایة معشوق دارد، چنانكه گفت:
بیت
در خواب و خیال تو مرا مونس و یار
از خواب مكن مرا نگارا بیدار
زیرا كه تو را هست نگهبان بسیار
ما را به خیال بی نگهبان بگذار
فصل ۵۷
عشق كه حقیقت بنای قدسی است بر عین پاكی و طهارت، از عوارض و علل دور است و از نصیب پاك، زیرا كه بدایت او این است كه «یحبهم» و اندر او البته خود امكان علت و نصیب نیست. اگر از معنی علت و نصیب جایی نشانی بود، آن از بیرون كار است و عارضی است و لشكری و عاریتی است.
فصل ۵۸
اصل عشق از قِدم قِدم رود، از نقطة یاء «یحبهم» تخمی در زمین «یحبونه» افكندند، لابل آن نقطه در «هُم» افكندند یاء یحبونه برآمد. چون غیرت عشق برآمد، تخم همرنگ ثمره بود و ثمره همرنگ تخم. اگر« سبحانی » یا « انا الحقی »رفت، هم از این نمط بود. یا نطق نقطه بود، یا نطق خداوند نقطه بود. یا روی دعوی علاوة ثمره بود و ثمره عین تخم.
فصل ۵۹
نشان كمال عشق آن است كه معشوق بلای عاشق گردد، چنانكه البته تاب او ندارد و بار او نتواند كشید و او بر در نیستی منتظر بود، دوام شهود ظهور و اشراق نور دردوام بلا پیدا گردد.
بیت
كس نیست بدین سان كه من مسكینم
كز دیدن و نادیدن تو غمگینم
و خود را جز در عدم هیچ مُتنفسی نداند و درِ عدم بر او بسته گردد كه به قیومیت او ایستاده است، درد ابد اینجا بود. اگر شاهد الفنا یك ساعت سایه افكند و او را در سایة علمی میزبانی كند، اینجا بود كه یك ساعت بر آساید.
فصل ۶۰
زیرا كه بلای او بر دوام، شاهد ذات او شده است، و بدو احاطت گرفته است، و سمع و بصر بر او فرو گرفته است. از او، او را هیچ چیز باز نگذاشته است الّا پنداری كه منزل تیماری آمد، یا نفس كه مركب است حسرتی دارد «احاط بهم سرادقها و ان یستغیثوا یغاثوا بماء كالمهل یشوی الوجوه»
فصل ۶۱
هر زمان عاشق و معشوق از یكدیگر بیگانه تر باشند، هر چند عشق به كمال تر بود بیگانگی بیشتر بود، و برای این گفته است:
بیت
افزودی مهر و معرفت كردی كم
پیوندش با بریدنش بود به هم
تقدیر چنین كرد خدای عالم
نیكی ز پس بدی و شادی پس غم
حكایت
روزی محمود با ایاز نشسته بود، میگفت: یا ایاز. هر چند كه من در كار تو زارترم و عشقم به كمال تر است، تو از من بیگانه تری، این چرا است؟
بیت
هر روز به اندوه دلم شادتری
در جور و جفا نمودن استادتری
هر چند به عاشقی تو را بنده ترم
از كار من ای نگار آزادتری
یا ایاز ! مرا تقاضای این آشناییبود و گستاخی بود كه پیش از عشق بود، میان ما هیچ حجاب نبود، اكنون همه حجاب بر حجاب است، چگونه است؟ ایاز جواب داد:
بیت
تا با خودی ار چه همنشینی با من
ای بس دوری كه از تو باشد تا من
در من نرسی تا نشوی یكتا تو
كاندر ره عشق یا تو گنجی یا من
كه آن وقت مرا ذلت بندگی بود و تو را سلطنت و عزّت خداوندی. طلایة عشق آمد و بندِ بندگی برگرفت. انبساط مالكی و مملوكی در برگرفتن آن بند محو افتاد. پس نقطة عاشقی و معشوقی در دایرة حقیقی اثبات افتاد.
فصل ۶۲
عاشقی همه اسیری است و معشوقی همه امیری. میان امیر و اسیر گستاخی چه مناسب است؟ «مالِلتراب و ربَّ الارباب»؟ پندار مملكت تو را فرا تیمار اسیری نمیدهد. از این خلل ها بسیار باشد. عاشق را عشق آشنا است. اگر اسیر خواهد كه انبساط كند، خود اسیری او حجاب او آید، كه از ذلت خود یارای آن ندارد كه گرد جناب عزت او گردد به اسم گستاخی، و اگر امیر خواهد كه انبساط كند امیری او هم حجاب او شود كه عزت امیری او با اسیری و ذلت مجانس و مناسب نیست. اگر قدرت صفت امارت گردد و از صفات عزّت خود آن اسیر را صفات دهد و از خزاین دولت خود او را دولت دهد، پس به جام اكرام بی انجام او را مست كند،و سررشتة تمییز از دست كسب و اختیار او فرا ستاند، تا سلطنت عشق كار خود كردن گیرد. عاشق در میانه بندة عاجز و اسیر عشق است. و عشق سلطنت دارد. معشوق را به صفات خود موصوف كند. پنج نوبت سلطنت حُسن بر در جناب سلطان می زنند، لاجرم توانگر به حقیقت اوست.
اگر چه عاشق با عشق آشنا است با معشوق هیچ آشنایی ندارد.
بیت
گر زلف تو سلسله است دیوانه منم
ور عشق تو آتش است پروانه منم
پیمان تو را به شرط پیمانه منم
با عشق تو خویش و از تو بیگانه منم
عاشق مسكین درویش به غایت است، چنانكه گفت:
در كوی خرابات یكی درویشم
زان خُم به زكات می بیاور پیشم
هر چند غریب و عاشق و دلریشم
چون می بخورم ز عالمی نندیشم
تا عاشق مست جام شراب عشق است، از دایرة عذر و عتاب بیرون است و بر او تكلیف و مؤاخذه ای نیست. اگر وقتی هشیار شود و علم و تمیز و ادب باز پای در میان نهد گوید:
بیت
گر در مستی حمایلت بگسستم
صد گوی ز زر، باز خرم، بفرستم
عجبا كار تو!
بیت
بر شاخ طرب هزار دستان توایم
دل بستة آن نغمه و دستان توایم
از دست مده كه زیر دستان توایم
بگذار گناه ما كه مستان توایم
فصل ۶۳
اسم معشوق در عشق عاریت است و اسم عاشق در عشق حقیقت است. اشتقاق معشوق ازعشق محال و تهمت است. اشتقاق عاشق از عشق به حقیقت است كه او محل ولایت عشق است و مركب اوست. اما معشوق را از عشق هیچ اشتقاق به تحقیق نیست. معشوق را از عشق نه سود است و نه زیان. اگر وقتی طلایة عشق بر او تاختن كند و او را نیز در دایرة عشق آورد، آن وقت او را نیز حسابی باشد از روی عاشقی نه از روی معشوقی.
فصل ۶۴
عشق به تحقیق آن بود كه صورت معشوق پیكر جان عاشق آید. اكنون جان عاشق از آن صورت دائم قوت خود میخورد، و برای آن بود كه اگر معشوق به هزار فرسنگ دور بود، عاشق او را حاضر داند «و اقرب من كل قریب» شمارد. اما قوت آگاهی از آنچه نقد خویشتن است، جز از سایة جمال روی معشوق نتواند خورد.
بیت
آن روی چرا به بت پرستان نبری
عرضه نكنی كفر از ایشان نبری
گر یك نظری چنانكه هستی نگری
نه بت ماند نه بت پرستی نه پری
شعر
الا فأسقنی خمرا و قل لی هی الخمر
و لا تسقنی سرّا اذا امكن الجهر
وصال معشوق قوت آگاهی خوردن است از نقد جان خود نه یافتن. اما حقیقت وصال خود اینجا دست دهد، و این نقطه از دیدة علم متواری است. اما چون عشق به كمال رسد، قوت هم از كمال خود خورد، از بیرون كاری ندارد.
فصل ۶۵ «فی همة العشق»
عشق را همتی است كه معشوق متعالی صفت خواهد. پس هر معشوق كه در دام وصال تواند افتاد به معشوقی نپسندد. اینجا بود كه چون به ابلیس گفتند: « و ان علیك لعنتی» گفت: (فبعزتك لاغوینهم اجمعین) یعنی من خود از تو این تعزز دوست دارم كه تو را هیچ كس دروا نبود و در خورد نبود، كه اگر تو را چیزی در خورد بودی آنگه نه كمال بودی و نه عزّت.
فصل ۶۶
طمع همه تهمت است و تهمت همه علت و علت همه ذلت، و ذلت همه خجلت، و خجلت همه ضد معرفت و معرفت عین نكرت. طمع دو روی دارد، یكی رویش سپیداست و یك روی سیاه. آن روی كه در كرَم دارد سپید است و آن روی كه در استحقاق دارد یا تهمت استحقاق، سیاه است.
فصل ۶۷
راه عاشقی همه اویی است، معشوقی همه تویی بود. زیرا كه تو نمی شاید كه خود را باشی كه شایدكه معشوق را باشی. عاشقی، میباید كه هیچ خود را نباشی و به حكم خود نباشی.
بیت
تا تو در بند هوایی از زر و زن چاره نیست
عاشقی شو تا هم از زر فارغ آیی هم ز زن
با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست
یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن
رباعی
قدری نبود ملوك را بر در ما
جز عاشق مسكین نبود در خور ما
تا با خودی ای خواجه نداری سر ما
كاین بر سر بی سران بود افسر ما
فصل ۶۸
جفای معشوق دو است: یكی در پای بالای عشق، و یكی در پای نشیب عشق. و عشق را پای بالایی و پای نشیبی هست. تا عشق در زیادت بود پای بالای او بود كه بر عاشق دشوار بود جفای معشوق در محكمی بند و همچنین غیرت از ورق جفا بود و پای بند عشق بود و یار معشوق بود تا زیادت میشود. پای نشیب عشق آن بود كه راه زیادت برسد، و عشق روی در نقصان نهد. اینجا جفا و غیرت یاد عاشق آید، تا بندش برخیزد، و منازل در خلع عشق میبرد، و این كار به جایی رسد كه اگر جفایی یا غیرتی بدو رسید عظیم راهی كه مثلاً به سالی خواستی رفت در خلع عشق به روزی یا به شبی، بل به ساعتی برود، زیرا كه بارگاه لابدی معشوق است، چون چشم بر رخنه افتاد، لابدی برسید و امكان خلاص پیدا گشت.
فصل ۶۹
غیرت چون بتابد او صمصامی بی مسامحت بود، اما تا چه پی كند و كه را پی كند. گاه بود كه صبر را پی كند و بر عاشق آید تا قهری بدو رسد. سر در سر كردن و خود را هلاك كردن از این ورق بود. و گاه بود كه بر پیوند آید و ببرّد و عشق را پی كند تا عاشق فارغ شود. و گاه بود كه بر معشوق آید و معشوق را پی كند، زیرا كه آن جناب عدل عشق است، و عدل عشق كفایت و همسانی و همتایی نخواهد، آمیزش عشق و آویزش خواهد. تا نسبت هم در حق عاشق و بس، و این از عجایب است.
بیت
ای برده دلم به غمزه جان نیز ببر
چون شد دل و جان، نام و نشان نیز ببر
گر هیچ اثر بماند از من به جهان
تقصیر روا مدار، آن نیز ببر
فصل ۷۰
قوت عشق از درون عاشق زهرة عاشق است، و جز در كأس دل نخورد. اولًا در موج درد عشق بر دل ریزد زهره، پس بخورد. چون تمام بخورد صبر پیدا شود، اما تا تمام نخورد، راه صبر بر عاشق در بسته است، و این نیز از عجایب خواصّ عشق است.
فصل ۷۱
هر چه در تلوین عشق از عاشق بشود، در تمكین عشق بَدَل آن بیابد از معشوق. ولیكن نه هر كس بدین مقام رسد كه این بس عالی مقامی است در عشق. و كمال تمكین آن بود كه از هستی او چیزی نمانده بود.
بیت
لعلی كه ز كان عقل و جان یافته ام
با كس ننمایم كه نهان یافته ام
تا ظن نبری كه رایگان یافته ام
من جان و جهان داده، پس آن یافته ام
و وصال و فراق او را یكی بود، و از علل و عوارض برخاسته بود. اینجا بود كه او اهلیت خلعت عشق یابد و این حقایق كه بر بَدَل از معشوق به عاشق میرسد خلعت عشق بود.
بیت
دل در طمع وصل بلا را سپر است
جان در دمِ هجر و زهرِاو بر خطر است
بیرون ز وصال و هجر كاری دگر است
همت چو بلند شد همه درد سر است
فصل ۷۲
معشوق خزانة عشق است و جمال او ذخیرة اوست. تصرف عشق در او نافذتر است به همه حال، اما اهلیت خلعت عشق آن است كه در فصل اول پیش از این بیان افتاد.
فصل ۷۳
عشق عجب آینه ای است هم عاشق را، و هم معشوق را. هم در خود دیدن و هم در معشوق دیدن و هم در اغیار دیدن. و اگر غیرت عشق دست دهد، یا واغیری نگرد، هرگز جمال معشوق به كمال جز در آینة عشق نتوان دیدن و همچنین كمال نیاز عشق، و جملة صفات نقصان و كمال از هر دو جانب است.
فصل ۷۴
عشق حیرت است، در او هیچ كسب راه نیست به هیچ سبیل، لاجرم احكام او نیز همه جبر است، اختیار از او و از ولایت او معزول است، مرغ اختیار در ولایت او نپرد. احوال او همه زهر قهر بود، و مكر جبر بود. عاشق را مهرة بساط او میباید بود تا او چه نقش نهد. پس اگر خواهد و اگر نخواهد آن نقش بر او پیدا میشود. بلای عاشق در پندار اختیار است. چون این معنی تمام بدانست، و ببود، كار بر او آسانتر شد، زیرا كه نكوشد تا كاری به اختیار كند در چیزی كه در او هیچ اختیاردرست نیست.
بیت
آزاده بساط مهرة تقدیر است
در راه مراد خویش بی تدبیر است
آن مهره تویی و نقش دورش به مثال
كو خود همه در دیدة خود تقصیر است
فصل ۷۵
گاه بود كه بلا و جفای معشوق تخمی بود كه از دست المعیت و كفایت و عنایت عشق در زمین مراد عاشق افكنند تا از او گل اعتذاری برآید و بود كه فزایند و ثمرة وصال گردد. و اگر دولت به كمال تر بود آن وصال از یكی خالی نبود،اگر برق صاعقه بجهد و بر راه او نیاید، و راه بر دولت او نبرند. و این برای آن بود تا بداند كه هركه در راه عشق رود اعتماد نبود. و برای این گفته اند:
بیت
گر غره بدان شدی كه دادم به تو دل
صد قافله پیش برده اند از منزل
و این معنی هم لایق است:
بیت
دل گر چه ز وصل شادمان میبینم
هم پای فراق در میان میبینم
در هجر تو وصل تو نهان میدیدم
در وصل تو هجر تو عیان میبینم
فصل ۷۶
عقول را دیده بر بستهاند از ادراك ماهیت و حقیقت روح، و روح صدف عشق است. پس چون به صدف علم را راه نیست به جوهر مكنون كه در آن صدف است چگونه راه بود؟ اما بر سبیل اجابت التماس این دوست عزیز اكرمه الله تعالی این فصول و ابیات اثبات افتاد، اگرچه كه «كلامنا اشارة» از پیش بر پشت جزو اثبات كرده ایم تا اگر كسی فهم نكند معذور بود كه دست عبارات بر دامن معانی نرسد. كه معانی عشق بس پوشیده است.
- ـ باكره، دختران دوشیزه ۱ ↑
- ۲ ـ با كسر و رای مهمله: پرده برای دختران در گوشه خانه (فرهنگ آنندراج). ↑
- ۳- دیوان المعانی از ابی هلال عسگری ج ۱ ص ۲۷۱ چاپ مصر (۱۳۵۲ هجری) اگر تمام طبیبان انسانها تو را به غیر از كلام لیلی مداوا كنند تو را شفا نمیدهد. ↑
- ۴ ـ اگر تشنه گردم بر آب دهانش بدل گیرم از بادة ناب آن را ↑
- ـ كجا بادة نان و آب دهانش و لكن تسلی دهم این ناتوان را ۵ ↑
- ۶ ـ قبل از آنكه عشق را بشناسم عشق او مرا رسید پس با قلبی خالی برخورد و در آن متمكّن شد.. ↑
- ۷- برماسیدن: سودن دست بر چیزی برای شناختن (فرهنگ آنندراج). لمس كند، دست بمالد. ↑
- ۸ ـ من آنكسم كه او مرا قصد كرده و كسی كه مرا خواسته من هستم ما دو روحیم كه به یك بدن حلول كرده ایم. ↑
- ۹ ـ ما از زمانی كه بر پیمان عشق بودیم مردمان در بارة ما مثل می زدند. ↑
- ۱۰ـ ای پرسنده از ســــر گـــذشت مــا هر گاه او را دیدی میان ما فرق مگذار ↑
- ۱۱ ـ پس زمانی كه مرا دیدی او را دیده ای و زمــانی كـه او را دیدی ما را دیده ای ↑
- ۱۲ـ ما در پایان عمر مثل هم هستیم هـــرگــاه جـان او برود من مرده ام ↑
- ۱۳ـ بر وزن بهره، حربه ای است دسته دار.دسته اش از آهن و سرش مانند داس باشد و در غایت تیزی بود و بیشتر مردم گیلان دارند و بدان درخت اندازند و بعضی گویند، دهره شمشیری است كوچك و دو سر و سر آن مانند سر سنان باریك و تیز می باشد (برهان قاطع). حربه داس مانند یا شمشیر دو دم ↑
- ـ شمشیر تیز و برنده ۱۴ ↑
- ـ آیا ایمان نداری ؟ و لیكن می خواهم قلبم مطمئن شود. ۱۵ ↑
- ـ من نزدیك ظنّ بنده ام به من ۱۶ ↑
- ـ از تو به تو پناه می برم ۱۷ ↑
- ـ سیری وگرسنگی اش ۱۸ ↑
- ـ یك روز سیر باشم و یك روز گرسنه ۱۹ ↑
- ۲۰ ـ محفف بهل ↑
- ـ برای من ماه طلوع كرد از منازلش تا وقتی كه گفته شد تجلّی كرد و ظلمتم غروب كرد ۲۱ ↑
- ۲۲ ـ ملول ـ آزرده، به ستوه آمده ↑
- ۲۳ ـ بزرگی ↑
- ۲۴- طعام با بركت (فرهنگ نفیسی).هدیه، روزی ↑
- ـ جوانان نوخاسته ۲۵ ↑
- ۲۶ـ پس هیچ كس نداند از آنچه برای ایشان از آسایش چشمها پنهان كرده شد( قرآن ۳۲/۱۸) ↑
- ۲۷ـ حوادث، موانع، عوارض، سختیها ↑
- ۲۸ـ كرشمه و ناز ↑
- ۲۹ـ آنكس كه تون و اجاق حمام را گرم كند ↑
- ۳۰ ـ بدرستی كه خدا نمی آمرزد كسی را كه به او شرك ورزد و آنچه فروتر آن است می آمرزد اگر برای هر كس بخواهد. ↑
- ۳۱ ـ هرچیزی فانی است جز وجه رب تو كه باقی است. ↑
- ۳۲ ـ هرچیزی فانی است. ↑
- ۳۳ ـ چشم پوشی، گذشت ↑
- ۳۴ـ پایین آید ↑
- ۳۵ـ سلوت بر وزن رحمت به معنی: بی غمی و آرامی و تسلی (فرهنگ آنندراج). ↑
- ۳۶ ـ به هم پیوستن، برخورد با هم. ↑
- ۳۷ ـ نهمت، همّت. اهتمام ↑
- ۳۸ ـ روی و رخسار ↑
- ۳۹ ـ عطش و سوزش شدید ↑
- ۴۰ ـ اگر فنا كردی عمرت را در ساختن باطن آنگاه فنا در توحید شده ای. ↑
- ۴۱ ـ دو عالم ↑
- ۴۲ ـ مدارا كردن ـ كوتاهی است. به نرمی برخورد كردن. ↑
- ۴۳ـ زاری كردن ↑
- ۴۴ ـ نیكو رأی و محكم عقل ↑